§ ایرانیها پی الفاظ قشنگ میروند، اما اصالت هنری در این است که هر موضوعی در قالب مناسب خود از حیث فرم و لفظ و همهچیز باشد. چون در قالب خود بود اصیل است. من هم همین کار را کردهام. من هم خراب کردهام و هم آباد. تا دیگران چه چیزها آباد کنند؛ به من مربوط نیست.
§ غزلسرایان معاصر نمیدانند که حافظ و مولوی (و بعد از آنها دیگران) نخواهند شد. زیرا واقعیتی در کار نیست و دروغ است. زیرا سواد برمیدارند و تکرار میکنند. افکار آنها دزدیده از افکار دیگران است. آنها نیستند مگر تصنعکاران و ریاکاران و مردمفریبان که خودشان را هم میفریبند. در زمان اخیر، ما غزلسرایانی داشتهایم مثل عبرت شیرازی در زمان صفیعلیشاه که میگوید: «بهجز از عشق اسباب سرافرازی بود / هرچه دیدیم و شنیدیم همه بازی بود.» نظیر او بسیار کسان زیاد که اسمی از آنها نمانده است و با اشعارشان به گور رفتهاند و نظیر آنها بسیار کسان قبل از زمان ما در زمان صفویه که اسمی از آنها نمانده است. فقط در بعضی تذکرهها تکبیتهایی (که شاهبیتهایی از آنها بوده) مانده است. مثل تکبیتهای آدمهای معمولی که اتفاقاً یکدفعه شعر خوبی گفتهاند.
—نیما