یادداشت‌ها

§ ایرانی‌ها پی الفاظ قشنگ می‌روند، اما اصالت هنری در این است که هر موضوعی در قالب مناسب خود از حیث فرم و لفظ و همه‌چیز باشد. چون در قالب خود بود اصیل است. من هم همین کار را کرده‌ام. من هم خراب کرده‌ام و هم آباد. تا دیگران چه چیزها آباد کنند؛ به من مربوط نیست.

§ غزل‌سرایان معاصر نمی‌دانند که حافظ و مولوی (و بعد از آن‌ها دیگران) نخواهند شد. زیرا واقعیتی در کار نیست و دروغ است. زیرا سواد برمی‌دارند و تکرار می‌کنند. افکار آن‌ها دزدیده از افکار دیگران است. آن‌ها نیستند مگر تصنع‌کاران و ریاکاران و مردم‌فریبان که خودشان را هم می‌فریبند. در زمان اخیر، ما غزل‌سرایانی داشته‌ایم مثل عبرت شیرازی در زمان صفی‌علیشاه که می‌گوید: «به‌جز از عشق اسباب‌ سرافرازی بود / هرچه دیدیم و شنیدیم همه بازی بود.» نظیر او بسیار کسان زیاد که اسمی از آن‌ها نمانده است و با اشعارشان به گور رفته‌اند و نظیر آن‌ها بسیار کسان قبل از زمان ما در زمان صفویه که اسمی از آن‌ها نمانده است. فقط در بعضی تذکره‌ها تک‌بیت‌هایی (که شاه‌بیت‌هایی از آن‌ها بوده) مانده است. مثل تک‌بیت‌های آدم‌های معمولی که اتفاقاً یک‌دفعه شعر خوبی گفته‌اند.

—نیما

انتقام

پسر شش‌ساله‌ی همسایه گفته است
اگر دخترها به بازی نگیرندش
عکسشان را لختِ مادرزاد خواهد کشید!

ـــ‌نگران نباش عزیز دلم
آنتونی دارد بلوف می‌زند
فقط نقاش‌ها قادرند
آدم را لخت مادرزاد بکشند.

عکس را عصر همان روز
وقتی نشانمان داد به‌سختی
جلوی خنده‌مان را گرفتیم
و یاد پیکاسو افتادیم
که گفته بود بچه‌ها نابغه‌اند.
عکس را ایزابل
به آتش شومینه سپرد
و گریه‌کنان به اتاقش رفت.
ما بازمانده‌ی شب را
کنار آتش نشستیم
و از زنانی یاد کردیم که پیکاسو
به گریه انداخته بود.

—عباس صفاری

آخرین مدل زنده

وزش باد خشک ایوان را می‌روبد، پرنده‌ها از روی شاخه‌های نهال لیمو تارومار می‌شوند، بعد برمی‌گردند می‌روند توی قفس‌شان. کارولین سینه صاف می‌کند، سیگارِ نمی‌دانم چندمش را، با همان حرکات سیگاری‌های قهار، می‌گیراند. با چشم‌های بسته چیزی را زیر لب زمزمه می‌کند، سرم را کمی می‌برم جلو که بشنوم، نجوای آرامی است: «همدیگر را دیوانه‌وار دوست داشتیم، به هیجان می‌آمدم. دیوانه‌وار دوستش داشتم، دیوانه‌وار دوستم داشت... مدام می‌گفت فرشته‌ی منی، نهایت کمال...» به زمزمه می‌گفت، بااین‌حال صدایش را می‌شد شنید. در پرتو نور خورشید دیدم که یک قمری پر زد، تردید داشت برود بپیوندد به قناری‌ها، رفت سراغ دانه‌ها، دانه‌هایشان را برچید. چهره‌ی کارولین حالا کمی تغییر کرده است: «بله، این‌طور رقم خورد...» درخششی در چشم‌هاش می‌بینم. با صدای پایین حرف می‌زند، انگار حضورم را از یاد برده است، برای آلبرتوی خودش زمزمه می‌کند: «روزی که دیگر برایش مسلم شده بود که عاشقم شده، بله، خوب یادم است... شگفت‌زده بود.» آیا همان روز پیشنهاد کرده که مدلش شود؟

دست‌های درهم‌گره‌شده‌اش را گذاشته است روی شکمش، بالاتنه‌اش را راست نگه داشته، پشتش را تکیه داده به صندلی، همان صندلی زهواردررفته‌ای که آلبرتو معمولاً مدل‌های خانوادگی را بر آن می‌نشانده ـــــ‌برادرش دیگو، و همسرش آنت. کارولین هم روبه‌رویش می‌نشسته، بر صندلی حصیری، خاموش، کاملاً بی‌حرکت، بی‌حرف. «فهمیده بودم که وقتی کار می‌کند نباید مزاحمش شد، ساکت می‌ماندم، کاملاً ساکت.» آلبرتو اما حرف می‌زده، نه با خودش، نه، افکارش را به صدای بلند به زبان می‌آورده: «به خشم می‌آمد، داد می‌زد: دستم فرمان نمی‌برد... عجیب است... نمی‌توانم، امیدی نیست... بعید است موفق شوم.» بعد خاموش می‌مانده، صورتش زبان می‌شده، وجنات صورتش برای کارولین حرف می‌زده، عضلات صورتش لحظاتی طولانی به لرز می‌آمده، بیانی گویاتر از کلمات، همیشه ناراضی بوده از نتیجه‌ی کار. اخم تلخ و حالات صورتش و گاهی خنده‌های عصبی‌اش گویاتر از غر زدن‌هایش بوده. هیچ‌وقت نتوانسته به یقین برسد و کاری ـــــ‌مجسمه یا تابلو‌ـــــ را تمام‌شده بداند. وقتی کاری را تمام می‌کرده. کنار می‌گذاشته، رضایت قلبی نداشته است.

—فرانک موبر، ترجمه‌ی قاسم روبین

شش حکایت کوتاه از گیتی سروش

منظره (خیابان).   در شب خاموش خیابانی آشنا، تازه کنده‌شده و تا نیمه صاف‌شده اما هنوز اسفالت‌نشده، ازین ناتمامی غریبه، در غبار، آهسته؛ گذر تک‌تک درخت‌ها از نزدیک پنجره‌ی تاکسی و از دور اما به‌ظاهر نه هرگز دور از دست، با تازگی برگ‌های نورسته‌‌ی پنهان در غبار و در تیرگی نیمه‌ی شب، با درخشش‌های نورهای تند گاهگاهی از بالای تیرهای چراغ‌ برق و گم در لابه‌لای درخت‌های بلند گذرا؛ با چشم‌هایی سرخ از اشک و با یاد نسرین که دیگر بیشتر خاطره‌های پاره‌پاره‌ست و آخر، وقتی در حسرت فراموشی، درخت‌های غبارگرفته‌ی کنار خیابان را تماشا می‌کنم و به صدای آب در جوی و به حرف‌های راننده برای پسربچه‌ای که، حالا می‌دانم، خواهرزاده‌اش است و در کنارش در صندلی فرو رفته گوش می‌دهم، بیشتر خاطره‌ی لباس‌هایی‌ست به تن نسرین (نارنجی، بی‌شمار بلوز در همه‌ی مایه‌رنگ‌های نارنجی، دامن پلیسه‌ی خاکستری، پیراهن سفید ساده با کناره‌ی بنفشِ باز) اما بی‌ هیچ چهره‌ای، بی‌ نسرین.

—شمیم بهار

ترانه برای یک ارض موعود

می‌گوید که ماه کلاهی شنی است و ماه را لگدمال می‌کند. دیوانه‌ها خشمِ باورنکردنی دارند. می‌گوید ستاره‌ها تاج‌هایِ نمکند و خوراک‌های خود را به دو بار نمک می‌زند. دیوانه‌ها جادوگرند. من این ترانه را با خوابیدن در گیسوانِ تو یافتم. دیگر نمی‌دانم که تو در کجا فراموشم می‌کنی. او همچنین می‌گوید که با دست‌های ما یک شال خواهد بافت، امّا دروغ می‌گوید.

—ادمن ژابس، ترجمه‌ی محمود مسعودی

آقای تست

من چیز مهمی ندارم، ... یک دهم ثانیه... صبر کنید... لحظاتی است که تنم روشن می‌شود... بسیار عجیب است... به‌ناگه درونم را می‌بینم. می‌توانم ضخامت لایه‌های گوشتم را تشخیص دهم... و مراکز درد را حس کنم، حلقه‌ها را، قطب‌ها را، نوک درد را. آیا این شکل‌های زنده را می‌بینید؟ این هندسه‌ی رنج مرا می‌بینید؟ برخی از این درخشش‌ها کاملاً شکل افکارند، از اینجا تا آنجا... به من می‌فهمانند... هنوز مرا نامطمئن باقی می‌گذراند. نامطمئن واژه‌ی درستی نیست، وقتی «این» می‌خواهد ظاهر شود، در خود چیزی مغشوش و پراکنده حس می‌کنم... جاهایی در... درونم مه‌آلودند، گستره‌هایی به چشم می‌آیند. پس، سوال یا هر موضوعی را از خاطره‌ام برمی‌کشم، خود را در آن فرومی‌کنم، هر ذره‌ی شن را می‌شمارم... و تا جایی که می‌بینمشان... ـــــ‌با دردی که بیشتر می‌شود، مجبور می‌شوم به آن‌ها توجه کنم، به آن فکر می‌کنم! ـــــ‌فقط منتظر فریادم هستم... و تا آن را شنیدم ـــــ‌شی، این شی وحشتناک، کوچک‌تر می‌شود، و باز هم کوچک‌تر، و خود را از منظر درونی من پنهان می‌کند...

—پل والری؛ بازگفت از شش یادداشت برای هزاره‌ی بعدی، ایتالو کالوینو، ترجمه‌ی لیلی گلستان

در این شماره

«در یک غروب بی‌سرانجام زاییده شدم و یا شاید نشدم و اگر هم شدم لامحاله زاییدنی بود دردناک و من خود نمی‌دانم چه می‌کردم یا نمی‌کردم آیا ظلمات بود و خستگی بود و سکر مستی‌بخش یک غروب زمستان بود یا زمستان بی‌غروب ظلمانی و خستگی‌زای زندگی‌ای بود که در من می‌دوید و یا حتا نمی‌دوید بلکه پخش می‌شد و گم می‌شد؟ و صدای من برخاسته بود و پدرم گفته بود: وه چه قدبلند است. و اکنون زندگی را با عینک رنگارنگ داستان می‌بینم و سراسر جهان را، جهان برایم آن صفا را ندارد که برای تو دارد که می‌نشینی و می‌نوشی و یا نمی‌نشینی و نمی‌نوشی اما هر دو حال برایت یکسان است یا اگر یکسان نیست من چنین می‌اندیشم که یکسان است و دیگر تو را از اطلاع بر زندگی من چه حاصل؟ و اگر هم می‌خواهی بدانی به چه کتاب علاقه‌مندم و چه نویسنده‌ای را می‌پسندم که نمی‌خواهم بدانی و سبکم چیست که نمی‌خواهم بدانی و چه می‌گویم که نمی‌خواهم بدانی و آخر روزی خودم را می‌کشم یا نمی‌کشم که به مرگ طبیعی می‌میرم، تو خواهی دانست و تو آن روز همه‌چیز را خواهی دانست.»

—بهرام صادقی