در بادیه

نوسانِ بال‌هایِ دود
خاموشیِ چشم را قطع می‌کند

پَرپَر می‌شود به بادْ مرجانی
از عطشی برای بوسه‌ها

رنگم از بهت می‌پرد سحرگاهان

زندگی‌ِ من می‌شارد
در گردابی از دلتنگی‌ها

اینک آینه‌دارِ آن گوشه‌هایِ جهانم
که وطن خواندم
و بوکشان راه می‌یابم
تا مرگْ درین سفرِ الزامی

فرجه‌هایی فقط برایِ خواب

اشک‌هایم می‌زداید آفتاب

تن به قبایی ولرم می‌پوشم
از کتانِ طلایی

برین آبسنگِ پریشانی
در کمینِ
دورانی خوش

—جوزپه اونگارتی، ترجمه‌ی فیروز ناجی

هنوز از شب...

هنوز از شب دمی باقی‌ست، می‌خواند در او شبگیر
و شب‌تاب، از نهان‌جایش، به ساحل می‌زند سوسو؛
به‌ مانندِ چراغِ من که سوسو می‌زند در پنجره‌ی من
به‌ مانندِ دلِ من که هنوز از حوصله وز صبرِ من باقی‌ست در او
به‌ مانندِ خیالِ عشقِ تلخِ من که می‌خواند؛
و مانندِ چراغِ من که سوسو می‌زند در پنجره‌ی من
نگاهِ چشمِ سوزانش ـــ‌امیدانگیزـــ با من
در این تاریک‌منزل می‌زند سوسو.

—نیما

اشکان

ما چند نفر دیوانه بودیم. ما میان آن‌ها بودیم. آن‌ها میانِ ما. نفرتی بزرگ بود. نفرتی جانکاه... با تکرارهای تکرارنشدنی. ما از قرص‌ها فرار کرده بودیم. گفت شما که چندشخصیتی هستید گاهی فکر می‌کنید همیشه می‌توانید خود را بکشید. یا به جایی می‌رسیدیم که تصورش هم مضحک بود، مضحک می‌نمود. گفت برای آینده چه هدفی دارید. گفتیم می‌خواهیم بنویسیم. شغلتان؟ می‌خواهیم بنویسیم. می‌خواهیم بنویسیم. دست انداختیم گردنش. چسبید... بی‌نگاه... بی‌مقاومت... با تلاشی مضاعف. عطرِ جانکاهی بود. گفتیم میانِ ما نفرتی عظیم هست. گفتیم درخت‌های متفاوت. سنگ‌های جدید... خراش‌های لذیذ. بزاق‌هایی وصف‌ناشدنی. با زبریِ صورت‌هایمان ملاقاتمان می‌کردیم. این گل‌ها برای شما. این گل‌ها برای مخصوصاً همه‌ی شما. آن وقت چه هدفی دارید؟ شغلتان چه می‌شود؟ عقلتان؟ عشقتان کجا پرسه می‌زند؟ عور و تنها؟ ما سوالی نداشتیم. هیچ نمی‌گفتیم. به سقف، به دیوار، به شیشه، به نرده‌ها خیره می‌شدیم و هیچ فکری نمی‌کردیم. ما چند نفر دیوانه بودیم.


از دفتر خاطرات
اینجا، از تو دورم. نمی‌توانم با کسی حرف بزنم. همه فکر می‌کنند عجیبم. خودم هم می‌دانم. همه فکر می‌کنند دورم. همین نزدیکی‌ها... نمی‌شد به همه بگویم که اینجا آمده‌ام. به جای قرص غذا می‌خورم. به جای سیگار می‌خوابم.
اندیمشک، آبانِ هشتادوهفت


به ردپای جنون با بوی برفِ آن لحظه که گاری کوپر را تعریف می‌کردی.

—صالح ادنانی

میان زنان تک‌افتاده

همین‌طور که قدم برمی‌داشتم، دیدم یادم به غروبِ هفده سال پیش است، آن موقعی که تورین را گذاشته و رفته بودم، خیال برم داشته بود که آدم می‌تواند یکی را بیشتر از خودش دوست بدارد. حال اینکه خودم خوب می‌دانستم قضیه اصلاً این‌ حرف‌ها نبود، دلم می‌خواست فقط بروم، پایم به دنیا باز شود. سر همین، این عذر و بهانه‌ها را می‌آوردم. حماقت و خیره‌سری گیدو آن‌وقت که داشت مرا می‌برد تا پناهم بدهد از همان روز اول برایم مسلم بود. گذاشتم مرا ببرد، تقلا کند، برایم بجنگد. حتا مددش دادم، کارم هنوز تمام‌نشده می‌زدم بیرون تا همدمش باشم. مورللی این‌ها را حسدورزی و بدخلقی‌ام می‌دید. سه ماهِ تمام سرخوش بودم و گیدو را خنداندم: چه عایدی داشت؟ او حتا عرضه‌ نداشت ازم جدا شود. نمی‌شود یکی را بیش‌تر از خودت دوست بداری. اگر نتوانی خودت خودت را نجات بدهی، هیچ‌کس هم نمی‌تواند.

—چزاره پاوزه

شانتارام

حرفم این است که هرچیزی را بیشتر از آن قدری که هست، یا لازم است باشد، سخت می‌کنی. حقایق زندگی ساده‌تر از این‌هایند. در آغاز، ما از همه‌چیز می‌ترسیدیم ـــ‌از هر حیوانی، از آب‌وهوا، از درخت‌، از آسمان شب‌ـــ از هرچیزی که بگویی، جز از هم. حالا فقط از هم می‌ترسیم و تقریباً هیچ‌چیز دیگری به وحشتمان نمی‌اندازد. هیچ‌کس نمی‌داند کی آن کار را چرا می‌کند. هیچ‌کس راستش را نمی‌گوید. هیچ‌کس خوشحال نیست. هیچ‌کس در امان نیست. وسطِ این‌همه غلطی که در دنیا هست، بدترین کاری که می‌شود کرد زنده ماندن است. همین دایلاماست که منجر می‌شود باور کنی و بچسبی به این دروغ که روحی داری و خدایی هست که سرنوشتِ روحت را به جایی‌ش بگیرد.

—گریگوری دیوید رابرتز