—ناتلِ عزیزِ من، ۱۳۱۰
از نامههای نیما
در بادیه
نوسانِ بالهایِ دود
خاموشیِ چشم را قطع میکند
پَرپَر میشود به بادْ مرجانی
از عطشی برای بوسهها
رنگم از بهت میپرد سحرگاهان
زندگیِ من میشارد
در گردابی از دلتنگیها
اینک آینهدارِ آن گوشههایِ جهانم
که وطن خواندم
و بوکشان راه مییابم
تا مرگْ درین سفرِ الزامی
فرجههایی فقط برایِ خواب
اشکهایم میزداید آفتاب
تن به قبایی ولرم میپوشم
از کتانِ طلایی
برین آبسنگِ پریشانی
در کمینِ
دورانی خوش
—جوزپه اونگارتی، ترجمهی فیروز ناجی
هنوز از شب...
هنوز از شب دمی باقیست، میخواند در او شبگیر
و شبتاب، از نهانجایش، به ساحل میزند سوسو؛
به مانندِ چراغِ من که سوسو میزند در پنجرهی من
به مانندِ دلِ من که هنوز از حوصله وز صبرِ من باقیست در او
به مانندِ خیالِ عشقِ تلخِ من که میخواند؛
و مانندِ چراغِ من که سوسو میزند در پنجرهی من
نگاهِ چشمِ سوزانش ـــامیدانگیزـــ با من
در این تاریکمنزل میزند سوسو.
—نیما
اشکان
از دفتر خاطرات
به ردپای جنون با بوی برفِ آن لحظه که گاری کوپر را تعریف میکردی.
—صالح ادنانی
میان زنان تکافتاده
همینطور که قدم برمیداشتم، دیدم یادم به غروبِ هفده سال پیش است، آن موقعی که تورین را گذاشته و رفته بودم، خیال برم داشته بود که آدم میتواند یکی را بیشتر از خودش دوست بدارد. حال اینکه خودم خوب میدانستم قضیه اصلاً این حرفها نبود، دلم میخواست فقط بروم، پایم به دنیا باز شود. سر همین، این عذر و بهانهها را میآوردم. حماقت و خیرهسری گیدو آنوقت که داشت مرا میبرد تا پناهم بدهد از همان روز اول برایم مسلم بود. گذاشتم مرا ببرد، تقلا کند، برایم بجنگد. حتا مددش دادم، کارم هنوز تمامنشده میزدم بیرون تا همدمش باشم. مورللی اینها را حسدورزی و بدخلقیام میدید. سه ماهِ تمام سرخوش بودم و گیدو را خنداندم: چه عایدی داشت؟ او حتا عرضه نداشت ازم جدا شود. نمیشود یکی را بیشتر از خودت دوست بداری. اگر نتوانی خودت خودت را نجات بدهی، هیچکس هم نمیتواند.
—چزاره پاوزه