کتاب، برای پیر شدن

ستارگان عازم ییلاق؛ و شبان خمیده
بر سعادت دنیوی‌اش؛ و آرامشی چنان عظیم
همچون فریاد حشره‌ای، ناموزون،
که خدایی بی‌نوا بر پا می‌دارد. سکوت
از کتاب تو سوی قلبت برخاسته است.
بادی بی‌هیاهو در هیاهوی جهان جابه‌جا می‌شود.
زمان در دوردست لبخند می‌زند، بازمی‌ایستد.
و ساده‌اند در باغْ میوه‌های پرآب.

تو پیر خواهی شد
و رنگ خواهی باخت در رنگ درختان،
سایه‌ای نرم‌تر بر دیوار خواهی انداخت،
و عاقبت، همچو جان، خاکِ مرعوب خواهی بود،
کتاب را باز از همان صفحه‌ی گشوده‌اش برخواهی داشت،
خواهی گفت به‌راستی این‌ها آخرین کلمات تاریک بودند.

—ایو بونفوا، ترجمه‌ی کیوان باجغلی و وحید حکیم

سفر

بیدِ مجنون زیباست.
اما قطارمان
به ایستگاهِ آخر که می‌رسد
ترجیح می‌دهم
رودخانه‌ای کوچک باشم
تا بیدِ مجنون.

—اورهان ولی، ترجمه‌ی شهرام شیدایی

کنار کارما

حالا فهمیده‌ام آن پوزخند همیشگی‌ام به سرنوشت چه ریشه‌ در جوانی و کم‌سنی داشته. دیگر می‌توانم به سطحی از تقدیر معتقد باشم و درک کنم جلوی بسیاری از جریان‌های زندگی نمی‌شود ایستاد، یا برای خیلی از کارها دیگر دیر شده. دیگر آن مسیرِ سبزِ دست‌دردست کنارِ خوابگاه‌ها تکرار نمی‌شود یا آن غروب‌های خوشمزه‌ی همبرگرِ بهروز و یا آن باریکه‌ی شنیِ بین دو دانشکده و آن نیمکتِ تب‌‌دار. حالا روی خیلی‌ از خاطراتم خاک نشسته، کم‌رنگ شده. زخم میان دو استخوان را سابیده و رفته. نخاله‌ی این میانه که تا زنده‌ای اما دست‌ از سرت برنمی‌دارد مغز است که نه می‌شود چیزی ازش پاک کرد و نه با مشابه‌ای کم‌اندوه‌تر جایگزینش کرد. هرچه هست آن‌قدر پررنگ و پررنگ میان دو شقیقه‌ات جا خوش می‌کند که به تعداد هر رنگ و رایحه و نگاه و نشانه‌ای، ناخنی برای فروکردن در گلویت داشته باشد. نقطه‌ی فرسایش و رنج هم همین‌جاست. تابه‌حال دیده‌ای کسی به قلب شلیک کند؟ همه سرشان را نشانه می‌گیرند.

—شهریور ۱۳۹۳

اتاق فضایی

مثل آواز کبوتر جنگلی آنگاه که رگبار در راه است ـــ‌از باران، از شبح خورشیدی که بازمی‌گردد، غازه‌ای بر هوا می‌نشیند‌ـــ شسته از خواب بیدار می‌شوم، از جا که برمی‌خیزم آب می‌شوم؛ خرمن انگورِ آسمانِ نوآموز را می‌چینم.

کنار تو دراز کشیده‌ام و آزادی تو را به جنبش درمی‌آورم. کلوخه‌ای خاکم که گُلِ خود را می‌خواهد.

گلوی تراشخورده‌ای درخشان‌تر از گلوی تو آیا هست؟ پرسیدن همان و مردن همان!

بال آه تو کُرک بر برگ‌ها می‌نشانَد. خطّ عشق من میوه‌ی تو را می‌بندد، می‌نوشدش.

من مشمول رحمت چهره‌ی توام که تاریکی‌هایم آن را غرق شادی می‌کنند.

چه زیباست فریاد تو که سکوت تو را به من می‌دهد!


—رنه شار، ترجمه‌ی حسین معصومی همدانی

مگر تو ابر شده‌ای؟

سراسرِ شب
بارانی غریبه می‌بارید و بند نمی‌آمد

آوازِ تو را می‌شنیدم از هوا که داشت
سازِ بی‌قانونی را
همراهی می‌کرد و نمی‌دانستم
چه باید کنم آن لحظه‌ای که زمین
زیرِ پایِ مردی که از پنجره داشت
سازِ سوزانِ تو را می‌نگریست
می‌گریست

از باقیِ این ماجرایِ زار
درباره‌ی آن سازِ زمین‌خورده نپرس از من
فقط بدان که هیچ شبی
ازجمله آن شب سمسارِ کهنه‌کار
هرگز تمام نشد ولی فعلاً
آهنگِ گفت‌وگویِ درازی دارم با تو
چون هنوز
در قالبِ استعاره‌ای موهوم
موجودم مثلاً

پس به سازِ سوزناکِ این نوازنده‌یِ شاخ‌دار
گوش کن

می‌دانی آنچه بود و هست و بعد خواهد شد چیست؟
تمام آن بیچارگانی
که ولد یا والدِ این مخافتند
یک اسم را همیشه تکرار کرده‌اند و می‌کنند، ولی
هربار با تلفظی دیگر

یک چهره را به چشم می‌کشانند، اما
هرجا به صورتی دیگرگون

تمامِ آهنگ‌ها را یکی کرده‌اند و همان را هم
سخت ناشیانه می‌زنند و ناچار
لحنِ بدی به گوش می‌رسد از سازهای کج‌کوکش
یعنی چنان مصیبتِ نامحدودی برپاست
اینجا که ساختارِ زمان را
ویران و صورتِ زمین را چروک کرده و همراهِ آن
آبرویِ مستأجرانِ مستأصلِ هستی را هم
بر باد داده است

بیرون این‌همه خرابی و یکسانی
البته با وجودِ رنج‌هایِ دیگری که نگفتم
چیزی درین کشاکشِ دردناک
ایجاد کرده‌ام که دیدنی‌ست

حالا نگاه کن
چون خیال دارم اظهارش کنم
بدان اما
ازبس که با خودم نیستم
گاهی فراموش می‌کنم که تو هستم
برای همین
در عرضِ این‌همه سال
همراهِ ابرها که سفر می‌کردند
آواز می‌خواندم و سازی که داشت مرا می‌زد
ازبس که تار و تیره بود و غمناک می‌زد
ابرهایِ همراهم خیال می‌کردند
باید ببارند
درصورتی‌که تو بودی که می‌زدی نه من
آن سازِ خسته هم گمان می‌کرد منم که می‌بارم
ابرها هم که فقط می‌رفتند
همین

البته امسال
چیزی نخوانده‌ام هنوز و سنگ خواهد شد آب
هرجا که با سازِ کوچکت مرا دوباره بسازی

پس زودتر بساز و بزن
تا چشم‌هایِ ذی‌شعورِ جهان را
با زخمه‌هایِ تو خون‌آلود کنیم و خوانندگانِ قبلی را
با صدایِ خسته‌یِ من
بر هرچه در گذشته است بگریانیم
گوش می‌کنی؟

—رضا زاهد