هتل فین جویس

هنگامی که جویس با نورا آشنا شد، او در هتل فین کار می‌کرد. نورا که احساس می‌کرد در دنیا کسی را ندارد، از آشنایی با جویس استقبال کرد. جویس شیفته‌ی سادگی و سرزندگی و شوخ‌طبعی این دختر بی‌خانمان شهرستانی شده بود. جویس بارها به دوستش گفته بود: «من از زن‌های روشنفکر بیزارم.»

این زوج جوان در همان دیدار اول، در خیابان نسوی دوبلین، به هم دل سپردند. (نورا شیفته‌ی چشم‌های آبی جویس شد و به‌خاطر کلاه ملوانی‌ای که بر سر داشت تصور کرد که قایقران است). آن‌ها قرار گذاشتند چهاردهم ژوئن ساعت هشت‌ونیم شب کنار خانه‌ی سر ویلیام وایلد (از گردشگاه‌های دوبلین)، گوشه‌ی میدان معروف مریون یکدیگر را ملاقات کنند؛ محلی دور از اغیار، جایی که با محل کار نورا، هتل فین، فاصله‌ی زیادی داشت. اما نورا سر قرار نیامد (او چند روز بعد در نامه‌ای به جویس نوشت که هر چه کرد از محل کارش مرخصی بگیرد، حتا به‌مدت یک ساعت، باهاش موافقت نکردند). جویس مدتی در وعدگاه ایستاد و رفت. همان روز برای محبوب ظاهراً بی‌وفایش این یادداشت را نوشت:

شماره‌ی ۶۰ خیابان شل بورن
۱۵ ژوئن ۱۹۰۴
شاید من نابینا شده‌ام زیرا مدت‌ها سر قرار ایستاده بودم به سر زنی با موهای شرابی سیر نگاه می‌کردم و بالاخره به این نتیجه رسیدم انگار عوضی گرفته‌ام. افسرده و پکر رفتم خانه. مایلم تو را ببینم گرچه انگار تو تمایلی به این کار نداری. امیدوارم لطف کنی و قرار دیگری بگذاری. البته اگر فراموشم نکرده‌ای!
جیمز جویس

—احمد اخوت

کتاب، برای پیر شدن

ستارگان عازم ییلاق؛ و شبان خمیده
بر سعادت دنیوی‌اش؛ و آرامشی چنان عظیم
همچون فریاد حشره‌ای، ناموزون،
که خدایی بی‌نوا بر پا می‌دارد. سکوت
از کتاب تو سوی قلبت برخاسته است.
بادی بی‌هیاهو در هیاهوی جهان جابه‌جا می‌شود.
زمان در دوردست لبخند می‌زند، بازمی‌ایستد.
و ساده‌اند در باغْ میوه‌های پرآب.

تو پیر خواهی شد
و رنگ خواهی باخت در رنگ درختان،
سایه‌ای نرم‌تر بر دیوار خواهی انداخت،
و عاقبت، همچو جان، خاکِ مرعوب خواهی بود،
کتاب را باز از همان صفحه‌ی گشوده‌اش برخواهی داشت،
خواهی گفت به‌راستی این‌ها آخرین کلمات تاریک بودند.

—ایو بونفوا، ترجمه‌ی کیوان باجغلی و وحید حکیم

سفر

بیدِ مجنون زیباست.
اما قطارمان
به ایستگاهِ آخر که می‌رسد
ترجیح می‌دهم
رودخانه‌ای کوچک باشم
تا بیدِ مجنون.

—اورهان ولی، ترجمه‌ی شهرام شیدایی

کنار کارما

حالا فهمیده‌ام آن پوزخند همیشگی‌ام به سرنوشت چه ریشه‌ در جوانی و کم‌سنی داشته. دیگر می‌توانم به سطحی از تقدیر معتقد باشم و درک کنم جلوی بسیاری از جریان‌های زندگی نمی‌شود ایستاد، یا برای خیلی از کارها دیگر دیر شده. دیگر آن مسیرِ سبزِ دست‌دردست کنارِ خوابگاه‌ها تکرار نمی‌شود یا آن غروب‌های خوشمزه‌ی همبرگرِ بهروز و یا آن باریکه‌ی شنیِ بین دو دانشکده و آن نیمکتِ تب‌‌دار. حالا روی خیلی‌ از خاطراتم خاک نشسته، کم‌رنگ شده. زخم میان دو استخوان را سابیده و رفته. نخاله‌ی این میانه که تا زنده‌ای اما دست‌ از سرت برنمی‌دارد مغز است که نه می‌شود چیزی ازش پاک کرد و نه با مشابه‌ای کم‌اندوه‌تر جایگزینش کرد. هرچه هست آن‌قدر پررنگ و پررنگ میان دو شقیقه‌ات جا خوش می‌کند که به تعداد هر رنگ و رایحه و نگاه و نشانه‌ای، ناخنی برای فروکردن در گلویت داشته باشد. نقطه‌ی فرسایش و رنج هم همین‌جاست. تابه‌حال دیده‌ای کسی به قلب شلیک کند؟ همه سرشان را نشانه می‌گیرند.

—شهریور ۱۳۹۳

اتاق فضایی

مثل آواز کبوتر جنگلی آنگاه که رگبار در راه است ـــ‌از باران، از شبح خورشیدی که بازمی‌گردد، غازه‌ای بر هوا می‌نشیند‌ـــ شسته از خواب بیدار می‌شوم، از جا که برمی‌خیزم آب می‌شوم؛ خرمن انگورِ آسمانِ نوآموز را می‌چینم.

کنار تو دراز کشیده‌ام و آزادی تو را به جنبش درمی‌آورم. کلوخه‌ای خاکم که گُلِ خود را می‌خواهد.

گلوی تراشخورده‌ای درخشان‌تر از گلوی تو آیا هست؟ پرسیدن همان و مردن همان!

بال آه تو کُرک بر برگ‌ها می‌نشانَد. خطّ عشق من میوه‌ی تو را می‌بندد، می‌نوشدش.

من مشمول رحمت چهره‌ی توام که تاریکی‌هایم آن را غرق شادی می‌کنند.

چه زیباست فریاد تو که سکوت تو را به من می‌دهد!


—رنه شار، ترجمه‌ی حسین معصومی همدانی