از مرجان و اریدیس

ای سخن‌های بسیار که بیراهه می‌روید
وقت جار زدن در گذرگاه شب است آری
وقت جار زدن در گذرگاه شب

وقت پرتاب پاره‌سنگ‌ها به سمت و سوی
خاطره‌های اشباحی است که میانِ
باغچه‌های کوچک مردم سم می‌کوبند
و ترانه‌های تباه می‌خوانند.

           حال
           می‌شود
           راحت آسود
           تا دمیدن صور وُ
           آتش‌بازی شعله‌ها

           حال
           می‌شود
           گیسوهاش را
                      آشفت.

—شاپور بنیاد

حکایتِ هیجدهمِ اردیبهشتِ بیست‌وپنج

اگر ترسم بود. اگر ترس ماندن فاصله‌ها را داشتم، حتماً جرئت‌های مسخره‌ی دیروزیم را کنار می‌گذاشتم—همین‌طور وسیله‌های تازه می‌یافتم، تا تقاطع دو نور غریب را که از آفتاب آن روز آمد به تو بگویم. گفتی خواب‌هایت را مثل همان دو نور غریب روز تاریک مدفون کن. بگذار حوصله شوند و بمیرند.

—علیمراد فدایی‌نیا

بهار و همه

واژه‌ها وقتی آزاد باشند با استقلال حرکت می‌کنند و همین نشانه‌ی ارزش آن‌هاست. اگر واژه‌ها را این‌چنین آزاد بدانیم شعر را درک کرده‌ایم.

تخیل نه اجتناب از واقعیت است، نه توصیف و نه فراخوانی عینها و موقعیت‌ها. باید گفت شعر با دنیا ورنمی‌رود بلکه آن را تکان می‌دهد. شعر با تمام توان بر واقعیت صحه می‌گذارد و بنابراین از آنجا که واقعیت هیچ نیاز به حمایت شخصی ندارد، بلکه وجودش مستقل از کنش بشری است، آنچنانکه علم [قانون] زوال‌ناپذیری ماده و نیرو را به اثبات رسانده، شعر عینی تازه و نمایش و رقصی می‌آفریند که آینه‌ای در برابر طبیعت نیست بلکه‌ــــــ

همچنان‌که بال پرندگان بر هوای متراکم ضربه می‌زند و بی‌ آن هیچ پرنده‌ای توان پرواز ندارد، واژه‌هایی که تخیّل رهاشان کرده نیز با پرواز خود بر واقعیت صحه می‌گذارند.

—ویلیام کارلوس ویلیامز، ترجمه‌ی احمد اخوت

مدومه

نم روی برگ‌های تیغه‌ای نخل برق می‌زند و یک چراغ جیوه‌ای از لای شاخه‌ها در هاله‌ای که حجم لغزانی‌ست انگار چشم خسته‌ی بیدار است. از نوک هر برگی یک قطره می‌لرزد، و گاه، گاهی، یک قطره می‌افتد. در سایه کنده‌ها محوند، و شاخه‌های گسترده در حجم نور انگار سایه‌اند. هستی چیزی‌ست آویزان، بی‌تکیه بر سطحی سفت، محدود در حد نور، سرگردان، لغزان، مانند دود، کُند. من سردم است، و از میان مه و نورِ محو می‌بینم انگار یک آدم بر کناره‌ی شط ایستاده است. انگار از صدای کشتی زائید. انگار موج او را ریخت، انگار مه او را ساخت؛ انگار اصلاً نیست، انگار حتماً هست.

—ابراهیم گلستان

سرگذشت ژیل بلاس

چون خود را با او تنها دیدم، بی‌پروا و با هرچه باداباد، گفتم: «ای زن! اگر تو را سر نصیحت من است: بیدل گمان مبر که نصیحت کند قبول / من گوش استماع ندارم لمن یقول. مرا دل از دست رفت. آتشی در دل دارم که به آب نصایح افسرده نمی‌شود. هرچه خواهی گوی و هرچه خواهی کن، مرا باکی نیست و پروایی نه.» گنجینه‌ی فضایل رویی درهم کشید. گفتم: «ای وای که خمپاره‌ی ملامت بر سرم ترکید!» اما چین جبین به‌خوشی بگشود و با چهر خندان گفت: «ای بانو! زهی خوی پاک! زهی دل پاکیزه! این راستاری [=صداقت] که تو داری دلم را از جا برد و همانا همانی که من خواهم. از سخنان شوهر مترس و از ترشرویی من تلخکام مشو. من نه هادم [=خراب‌کننده‌ی‌] لذاتم، نه گنجینه‌ی آفات. کارسازی زنان خوشرو را به‌رشک شوهران بدخو نمی‌فروشم. دارای هنر مستوری‌فروشم و اقبالم دو مقابل است، چرا که گناه را در پرده ثواب جلوه می‌دهم و همه‌ی مستورگان امروزین چنین‌اند: چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند. تو خود را به دست من بسپار، دیگر کار مدار. چنان مغز خری به حکیم بخورانم که پیشتر از [ساعت] دو از خواب بیدار نشود. کله‌ی حکیم از کله‌ی دواساز پرمغزتر نیست. بیچاره دواساز! من و زنش، با هم ــــ‌آه! چه خوب‌زنی بود، خدایش رحمت کناد و هرچه خاک اوست عمر تو باد‌ــــ چه بازی‌ها که سرش نیاوردیم. یقین بدان که جوانی‌ش به هدر نرفت هزاران مول [=رفیق، عاشق و یار زن] فرصت دخول یافت و شوهرش سرمویی خبر نشد و بویی از کار ما نبرد. پس، ای دردانه! مرا به چشم خواهری جور بین و مطمئن باش که اگر «ریش‌سفیدی» هرچه هنرمندی کم کرده «گیس‌سفیدی» که به جای او نشسته کم از آن نخواهد بود. شاید که چو وابینی من بهتر از او باشم. چون گنجینه این سخنان را به بی‌پروایی گفت دانستم که دفینه‌ای یافتم. ببین که در حقْ زنان چه اعتقادها دارند! این راستاری دلم را بربود، در کنارش گرفتم که: سختم در کنار آمدی! راز خود بر او بگشودم، وصال تو را خواستم. دریغ نداشت، امروز صبح به کارسازی بیرون شتافت ــــ‌و برای زن دواساز چقدر می‌شتافته است. اما آنچه از همه بیشتر جای خنده است این است که‌ چون خواب شوهرم سنگین است گنجینه حالا به جای من در پیش او خفته است. گفتم: «ای یار! این کار را بد کرده‌ای شاید شوهرت بیدار شود و از مرحله خبردار گردد.» گفت: «دل آسوده دار و وصال چون من زنی زیباروی را که این‌همه دلش با توست زهرناک مگردان.» چون دید که ترس من نشستنی نیست، کاری که نکرد نماند، تا عاقبت به مراد خود رسید. ترسی در من نماند، و کار از بوس و کنار به کش [=آغوش] و فشار کشید، که ناگاه به کوری چشم زهره، طراق سندان از در برخاست و دق‌الباب، مرغان هوای عشق را پرانید. رنگ از رو و قوت از زانو رفت. دردانه مرا در زیر تختی نهفت. قندیل نیم‌مرده را بکشت و بر در خوابگاه شوهر شد. طراق در مکرر و سخت‌تر گردید و آواز سندان به خانه اندر پیچید. حکیم سراسیمه از جای برجست، زنش را آواز داد. گنجینه از پهلویش برخاست تا تحقیق حال کند. حکیم به‌گمان این‌که دردانه است، هرچه ممانعت کرد نشد. گنجینه خود را به دردانه رسانید. دردانه فریاد کرد: «گنجینه! برو ببین کیست.» گنجینه گفت: «تو بخواب من می‌روم خبر می‌آورم.» درین گیرودار دردانه برهنه به رخت‌خواب رفت. حکیم سرمویی بو نبرد.

— آلن‌ رنه لوساژ، ترجمه‌ی میرزاحبیب اصفهانی