کنار کارما

بویِ بارانِ نم‌نمِ صبحگاهی بیدار و شیدایم کرده بود. پتوی‌سبک‌برشانه، یله ایستادم کنارِ پنجره و میناهایِ ریزی را تماشا کردم که تک‌قطره‌ها تکانشان می‌دادند. یک‌ لیوان شیر سرد را مزه‌مزه کردم تا راهِ نفس باز شود. تمامِ دیشب باریده بود و باریده بودم. گفته بود من این سکوت‌ تو را ازبرم که تا ابد ادامه‌اش می‌دهی. نالیده بودم که گفتنی نیست. گاهی قصّه این‌قدر پیچ‌وتاب می‌خورد، گره برمی‌دارد و حفره‌دار می‌شود که دیگر حتا نمی‌دانی از که مکدری، از که سبک‌تر و از که بریده‌. چشم باز می‌کنی و می‌بینی راوی سوم شخصی شده‌ای که مجبوری جز آن سکوت، حقِ حاکمیت بر آن ماهیچه‌یِ ضربان‌دارِ سمتِ چپِ سینه را هم حفظ کنی.

به‌نوازش گفته بود فراموش کن دیوانه‌جان. نهیب زده بودم که سعی خواهم کرد. اردیبهشت ماهِ فراموش‌کردن‌هاست و فراموشی سخت فریبا و طناز است؛ سخت «دروغ‌وعده و قتال‌وضع و رنگ‌آمیز».

—اردیبهشت ۱۳۹۶

بچه‌های کوچک قرن

شب‌ها پنجره‌ها روشن می‌شد، ولی پشت آن‌ها فقط خانواده‌های خوشبخت بودند، خانواده‌های خوشبخت، خانواده‌های خوشبخت، خانواده‌های خوشبخت. موقع عبور از خیابان‌ از پشت پرده‌ها خوشبخت‌ها دیده می‌شدند که به‌صف زیر چراغ‌های برق نشسته بودند. صف خوشبختی بسته بودند. گویی همه در یک زمان و از یک شکم زائیده شده بودند. خوشبخت‌های عمارت دست راست می‌توانستند خوشبخت‌های عمارت‌های دست چپ را تماشا کنند، گویی خودشان را در آینه می‌بینند و هی رشته‌فرنگی بخورند. خوشبخت‌ها روی هم چیده شده و طبقه به طبقه بالا رفته بودند. و من، که از حل مسائل حساب خوشم می‌آمد، می‌توانستم حجم آن‌ها را به متر مکعب، به خمره، به توبره حساب کنم. حجم خوشبختی را.

باد می‌وزید و صدای نفیر آن در لابه‌لای این عمارت‌ها چنان می‌پیچید که گویی صحرای افریقاست، ولی منظر صحرا این‌همه وحشیانه نیست. شب به جای زوزه‌ی گرگ‌ها صدای گویندگان رادیو بلند می‌شد و اعلام می‌کرد که چطور می‌توان دندان‌های سفید و موهای براق داشت، چطور می‌توان زیبا و تمیز و سالم و خوشبخت بود.

—کریستیان روشفور، ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی

برملا کردن رازْ گونه‌ای مردن است.

آدم‌ها با گفتنِ داستان و راز خود دیگر خصمِ هم نیستند؛ دیگر چیزی برای پنهان کردن ندارند؛ فهم‌پذیر می‌شوند. مهار می‌شوند. ناشناسْ گنگ است و منشأ خطر —منشأ هراسِ همیشگی. راز-دارْ غریب است و جدا و دست‌نیافتنی اما وقتی رازش را برای ما واگو می‌کند، عریان می‌شود؛ شناخته می‌شود و به‌ناگاه، به‌تمامی شروع به «هیچ شدن» می‌کند. فهم می‌شود و در این مفاهمه دیگری اهلیِ ذهن ما شده حل می‌شود؛ می‌رود جایی در بین مقولات و دسته‌بندی‌ها و ردیف‌ها و قفسه‌ها و برچسب‌ها و شناخته‌ها و آرام‌گرفته‌ها و رام‌شده‌ها. هیچ‌چیز را به‌هم نمی‌ریزد. خیالمان راحت می‌شود. قرار می‌گیریم. چرا؟ چون خطرْ مرده است. برملا شدنِ داستان همانا و مردن همان. آدم‌ها با برملا کردن رازهاشان و گفتن ماجرا در واقع آزاد نمی‌شوند؛ «هیچ» می‌شوند. راز-دارْ تا وقتی زنده است که لب به گفتن باز نکرده باشد. پس از آن دیگر چیزی برای فتح کردن و کشف کردن و خطرناک بودن و به ماجرا طلبیدن وجود ندارد. هیچ نیست. کشتنِ فیزیکی او هم كَأَن‌لَمْ‌يَكُنْ تلقی می‌شود. آدم نباید راز خودش را بگوید وگرنه، هزارویک شب که سهل است، هشتادواندی شب هم طول نخواهد کشید.

—از زخم‌های نهانی، عماد مرتضوی

از مرجان و اریدیس

ای سخن‌های بسیار که بیراهه می‌روید
وقت جار زدن در گذرگاه شب است آری
وقت جار زدن در گذرگاه شب

وقت پرتاب پاره‌سنگ‌ها به سمت و سوی
خاطره‌های اشباحی است که میانِ
باغچه‌های کوچک مردم سم می‌کوبند
و ترانه‌های تباه می‌خوانند.

           حال
           می‌شود
           راحت آسود
           تا دمیدن صور وُ
           آتش‌بازی شعله‌ها

           حال
           می‌شود
           گیسوهاش را
                      آشفت.

—شاپور بنیاد

حکایتِ هیجدهمِ اردیبهشتِ بیست‌وپنج

اگر ترسم بود. اگر ترس ماندن فاصله‌ها را داشتم، حتماً جرئت‌های مسخره‌ی دیروزیم را کنار می‌گذاشتم—همین‌طور وسیله‌های تازه می‌یافتم، تا تقاطع دو نور غریب را که از آفتاب آن روز آمد به تو بگویم. گفتی خواب‌هایت را مثل همان دو نور غریب روز تاریک مدفون کن. بگذار حوصله شوند و بمیرند.

—علیمراد فدایی‌نیا