پاساژها

ملال چون پارچه‌ای خاکستری و گرم است با آستری در داخل از درخشانترین و رنگین‌ترینِ ابریشم‌ها. وقت رویابافی، ما خودمان را در این پارچه می‌پیچیم. در اسلیمی‌های آستری‌اش خانه می‌کنیم. وقتی کسی خواب است زیر آن روانداز به نظرمان ملال‌زده و کسل و گرفته می‌آید. اما وقتی بیدار می‌شود تا برایمان از رویاهایی که دیده بگوید، چیزی جز ملالش را تعریف نمی‌کند. چون کیست که بتواند، به‌آنی، آستر زمان را پشت‌ورو کند؟ کمااین‌که تعریف کردن خواب چیزی جز این نیست.

—والتر بنیامین، ترجمه‌ی عماد مرتضوی

آشفتگی‌های ترلس جوان

نگاهش را به آسمان دوخت، گفتی بعید نبود بتواند از سر تصادف راز آن را از چنگش بیرون بیاورد و بفهمد این چیست که همه‌جا او را آشفته و پریشان می‌کند. اما خسته شد، و سنگینی تنهایی عمیق وجودش را گرفت. آسمان خاموش بود و ترلس احساس می‌کرد زیر این گنبد بی‌زبان و زمزمه کاملاً تنهاست. خود را مثل جسمی حقیر اما زنده زیر این نعش سترگ و شفاف می‌یافت. ولی دیگر وحشت نکرد. تنهایی همچون دردی مزمن و مأنوس در این میان در همه‌ی اندام‌هایش جا خوش کرده بود.

—روبرت موزیل، ترجمه‌ی محود حدادی

یادداشت‌های روزانه

همین خواسته‌ی متعیّن‌ کردنِ شرّ. همین که بخواهی متعیّنش کنی. همین شیوه‌ی نومید شدن از زبان سرِ شرارت ملعونی که در تعیّن‌بخشی‌ست. من ازش چه می‌دانم، از آنچه فقط و فقط شرّ است؟ برایم مهم است بدانم؟ نه. خب... چقدر دست‌وپام را با داشته‌های بیخودم بستم... بیخود سرگذشت قدیس‌ها را خواندم. بیخود تقلّا کردم به فکرم سَبْکی بدهم تا ازش مارپیچ یا فلشی درست کنم. باید حقیقت را بازبشناسم: تنها دل‌مشغولی‌ام اروتیسم است. یعنی زن ترسویی‌ام که خودش را با اروتیسم به جا می‌آورد، آنقدر که دیگر از خودم جداش نمی‌بینم. چشم‌به‌راهِ چه‌ام؟ چشم‌به‌راهِ معجزه‌، که قدیس‌ها زنی سردمزاجم کنند. باید این را با دعاهای صادقانه بخواهم. باید با کشیش‌ها حرف بزنم. نه، همه‌‌اش برمی‌گردد به اینکه از مادرم می‌ترسم.

—آلخاندرا پیثارنیک، ترجمه‌ی سمیرا رشیدپور
امشب ولی قرار دارم
در خانه‌ی دوست دیرینه‌ای
دری باز کنم دوباره
در ایوان آن حالِ معرکه تا خود را
ساعتی تماشا کنم آنجا و کیف کنم
از ملاقات با زیباییِ نامحدود

شاید تو نیز
دیده شدی باز و دوباره برگشتیم با هم

هرچند نمی‌دانم به کجا

—رضا زاهد

سه داستان عاشقانه

مقاله‌ای داشتم که باید می‌نوشتم، قولش را داده‌ام و منتظرش هستند‌ ــــ یادداشت‌هام را مرتّب کردم و شروع کردم به نوشتن و ننوشتم ــــ حرفی که می‌نوشتم فکر کردم تمامی حرفم نبود که می‌خواستم بنویسم و حرفی که نمی‌دانستم از کجا شروع کنم به‌سادگی همین بود که برای داستان‌سرایی در هنر ــــ در همه‌ی هنرهای داستان‌سرا، از به قول تو حکایتنویسی تا تئاتر، همیشه تئاتر، تا حتا سینما که هنوز حوصله‌اش را ندارم  ــــ  از تمثیل‌های کوتاه به قصد ارشاد شروع کرده‌ایم و آمده‌ایم از همه‌ی این راه‌های پرپیچ‌وخم تا رسیده‌ایم به سرانجام هنری که حرفش به جز نفس هنر نیست، پس منطقی‌ست که از این آخر خط ــــ اگر نپذیریم از این بن‌بست ــــ برگردیم و برمی‌گردیم، گیرم ناآگاه، به تمثیل‌های بلندی که فقط به جای ارشاد نامش مبارزه‌ست احتمالاً و این‌که صراحت بازیافته، صراحت پاک‌ شده از همه‌ی بازیهای هنری ــــ و یادم بود یکباره که دایره‌ی بسته‌ی محتوای حکایت‌نویسی حرف توست و یادم بود، همه‌چیز، و برای تو می‌خواستم بنویسم، با تو می‌خواستم حرف بزنم، و برای توست که می‌نویسم ــــ اگر پیشتر فکر کرده‌ام بنویسم و ننوشته‌ام، چرک‌نویس کرده‌ام و ننوشته‌ام، نوشته‌ام و نفرستاده‌ام، حالا می‌نویسم و می‌فرستم، عاشقانه و به‌سختی به‌سختی ــــ 

عاشقی فکر می‌کنم محدودکننده‌ست، عاشقی در این سنی که هستیم ــــ و به همین زودی دیگر یادم نیست بار اول که عاشق بودیم چطور بود ــــ حالا فکر می‌کنم عاشقی خطر کردن رها کردن پذیرفتن در دادن، کلمه‌ی درستش چیست ــــ نپرس، ولی این‌قدر هست که اگر می‌نویسم سرانجام، و عاشقانه، فکرکرده به‌نتیجه‌رسیده تصمیم‌گرفته نیست، بی‌طاقتم فقط ــــ و از این‌جا می‌نویسم که باغ کوچکی‌ست نزدیک کرج، گرچه کارهاش تمام است و دیگر نیازی به سرپرستی ندارد صبح‌ها همچنان با ماشین و به‌عجله می‌آیم این‌جا، تمام روز را زیر درخت‌ها دراز می‌کشم و بیشتر در گلخانه می‌نشینم ــــ بهار امسال سرد و بارانی و بی‌قرار است ــــ و راه می‌روم، در خیابان‌های باریک طولانی، در سایه‌روشن درخت‌های بلند تبریزی، کنار جوی‌های کم‌عمق بی‌صدا که نمی‌دانم چرا پاک نیست، نمی‌دانم چرا صبح‌هایی که آب را بسته‌اند یا صبح‌هایی که آب را باز می‌کنند بوی لجن همراه دارد ــــ شب‌ها برمی‌گردم به صندلی راحتی‌م و نمایشنامه‌ها، هر نمایشنامه، که می‌بلعم پشت هم تا وقتی دیگر با نمایشنامه نیستم، برای خودم چای درست می‌کنم و در اتاق‌ها راه می‌روم و در خودم فحش می‌دهم، عادت جدید ــــ 

نمی‌خواستم این حرف‌ها را بنویسم، باغ و روزهای بارانی و تنهایی ــــ نامه‌های عاشقانه بچه که بودیم سراسر همین بود چون برگشتم و گشتم پاکت بزرگ زرد‌رنگی پیدا کردم، دربسته، با همه‌ی نامه‌هات...

—شمیم بهار