تهوع

برای آنکه پیش‌پاافتاده‌ترین رویداد به ماجرایی مبدل گردد، باید و همین بس که به نقل کردن آن پرداخت. این همان چیزی است که مردم را گول می‌زند: انسان همیشه نقال داستان است. او در احاطه‌ی داستان‌های خودش و داستان‌های دیگران زندگی می‌کند، هر چه را که برایش رخ می‌دهد از خلال این داستان‌ها می‌بیند؛ و می‌کوشد تا زندگی‌اش را طوری بگذراند که گویی مشغول نقل کردن آن است. اما باید انتخاب کرد: زندگی کردن یا نقل کردن.

—ژان پل سارتر، ترجمه‌ی امیرجلال‌الدین اعلم

روایت روانبد

در فضا —فضای محصور یا فرضیِ میان یا اطرافِ یک مکانِ جسمیت‌یافته— امکانِ یادآوری و به‌یاد‌‌سپاریِ زمان شکل می‌بندد. چون لانه‌بستنِ مرغی میانِ دو شاخه‌ی نحیف. خوشا فضایی که در آن به‌بادسپردنِ یادها ممکن شود. فاصله‌ی مفروضی میان یا اطرافِ یک هستیِ جسمیت‌یافته. چون لیوانِ آبی که قطره‌ای جوهر را امکانِ فنا می‌دهد. یا اتاقی از گازهای پرّان که فرصتِ نفس‌نکشیدن می‌دهد...

بازمانده‌های غریبی آشنا

باز شب و نورِ چراغ رویِ دوشم و چشم‌هایم سنگینی می‌کند ــ امروز صبح مثلِ سایرِ روزها بود ــ یعنی اینکه دیر از خواب بیدار شدم. دستِ خودم نیست ــ یک نیرویی در این رخت‌خواب هست که مرا افسون می‌کند ــ از سحر و جادو بدتر است ــ در دنیا از هیچ بویی به اندازه‌یِ بویی که متکا و لحافم می‌دهد خوشم نمی‌آید ــ نمی‌دانم چرا ــ شب‌ها وقتِ خواب که لحاف را سرمی‌کشم و مثلِ دوره‌یِ جنینی‌ام پاهایم را جمع می‌کنم و خودم را به‌شکلِ جنین درمی‌آورم در آن تاریکی‌ای که فراهم آورده‌ام بهترین لذات را می‌توانم نصیبِ حواسم بکنم ــ علتش برای من واضح است ــ دنیایی است که همه‌چیزِ آن مالِ خودم است. صدایِ نفسم را خودم می‌شنوم هوایی که از ریه‌هایِ خودم بیرون آمده روی حلقم و بینی‌ام و دهانم سنگینی می‌کند ــ پس از آنکه در خیابان‌ها گردیده‌ام در اتوبوس‌ها نشسته‌ام و با این‌وآن سخن داشته‌ام و به‌اجبار خودم را به خندیدن یا نخندیدن واداشته‌ام می‌دانسته‌ام که هیچ‌کدام از این محیط‌ها مالِ من نیست و هر آن ممکن است یکی بگوید تو این‌جا چه‌کار می‌کنی ــ

—بهرام صادقی، ۱۹ آبان‌ماه ۱۳۳۵

وردی که برّه‌ها می‌خوانند

چرا همه‌اش از مسیرهایِ کج، پر از پیچ و سربالا، نفس‌گیر، نفس‌بر؟ چرا همه‌اش از مسیرهایِ نشد، نخواهد شد؛ مسیرهایِ ناتوان از شدن؛ مسیرهایِ نرسیدن؟ چرا؟ شاید می‌ترسم؟ شاید می‌ترسم؟ شاید خوشم به همین رفتن؟ چقدر بدم می‌آید از تهِ هرچیز، از انتها؛ از آخر؛ از ایستادن در لبه‌یِ فساد؛ مثل میوه‌ایِ در انتهایِ تابستان. مثلِ ایستگاهِ آخرِ اتوبوس؛ یا قطار؛ اینجا یا هرکجا.

—رضا قاسمی

به سعید نفیسی

یک‌دفعه نشد بنویسم و به‌آسانی از فکرهایِ دورودرازِ خود فرار کنم. قلم در دست من موجِ یک دریایِ متلاطم است. برق است. بی‌حیاست. هرزه می‌گردد. مشیِ مرتب ندارد؛ و این علامتِ درماندگیِ قلبِ من است. بدبختی‌ست. باید بنویسی چطور با درماندگی و بدبختیِ خود می‌گذرانی.

—نیما یوشیج، ۲۰ دی‌ماه ۱۳۰۷