جنین روح

ای روح مکرّر
با پیراهنِ بلندِ سفید
در خوابِ چشم‌های بازِ من
باز
چون چاکِ چشمِ زخم
باز
همچون که چشم در نورِ تندِ تُرْش تنگ می‌شود

ای روحِ پاکِ منیر
ای رازِ لحظه‌های خواب‌رفتگی‌ام
ای تردّدِ یاد در برهوتِ میانِ تیک و تاک

رقصِ شعله‌ی شمع
ردِّ عبورِ توست
دویدنِ خطّ بر کاغذ
دویدنِ خون در رگ

و همواره پیراهنی بلند و سفید و مکرّر و بی‌جسم
در عبور
همچون تنِ کاغذ
سفید
و مکرّر
و بی‌جسم

—کیوان طهماسبیان، ترسگفتار درس، و دیگر شعرها

سفر به نهایتِ شب

دستِ‌آخر همه‌مان تو یه کشتی بزرگ نشسته‌ایم و به نوبت پارو می‌زنیم. حتی روی میخ نشسته‌ایم و همه‌چیزو ما می‌کشیم! و تازه چی گیرمون میاد؟ هیچّی! فقط کتک و بدبختی و چاخان و هزار جور پدرسوختگی. حضرات می‌فرمایند: «کار می‌کنیم!» این دیگه تعفنش از گند و بوی باقیِ چیزها بیش‌تره. کارِ حضرات رو میگم. ماها تو اسفل‌السافلین کشتی به هنّ‌وهنّ افتاده‌ایم، گندمان گرفته و ازمان تعفن نجاست بیرون می‌زنه؛ و اون وقت بفرما! آقابالاسرها اون بالا رو عرشه، تو خنکا، خوشگل خانم‌های سرخ و سفیدی رو که انگار با عطر بادشون کردن نشوندن رو زانوهاشون و حیام نمی‌کنن... ماها رو احضار می‌کنن رو عرشه. اون وقت کلاه‌های سیلندرشونو میذارن سرشون و، بعد، با عر و تیزِ تمام خطاب به ماها تُخم می‌فرمان که: «تنه‌لش‌ها، جنگه! یخه‌ی آشغالایی رو که تو وطن شماره‌ی دو هستن می‌گیریم کدوحلوایی‌هاشونو تُخماق‌کوب می‌کنیم! یاالله، یاالله! تو کشتی از لوازم همه‌چی هست! همه با هم! اول حسابی یه عربده بکشین «زنده باد وطنِ شماره‌ی یک!» که دل‌وزهره‌ها رو آب کنه! جوری که از دور هم بشنون! اونایی که نخواسته باشن ریغِ رحمتو رو دریا سر بکشن، همچنون می‌تونن برن رو زمین سر بکشن، اونجا دست‌به‌نقدتر میشه ریغِ رحمتو سر کشید!

—لویی فردینان سلین، ترجمه‌ی احمد شاملو

زبان در حکمِ یادآوری، نشانه‌شناسیِ «دیگر»

یادبود، و کلاً هر کنشِ یادآوری، در حکمِ حاضر کردن/شدنِ یک غایب است. این که دالّ، همچون سنگِ قبری، یادبودیِ مدلولِ غایب را می‌کند، این که دالّ، در حضورِ خود، در این که شنیده یا دیده (یا کلاً محسوس) می‌شود، یادبودِ مدلولی به‌غیبت‌رفته است، زبان را به یادآوری پیوند می‌زند. و آیا برای همین نیست که مضمونِ فراق از مضامینِ مکرّرِ ادبیات است؟ (چرا که، در زبان، هر واقعیّتِ روزمرّه را می‌توان به یک قصّه‌ی عاشقانه بدل کرد)؛ و البته غایب بودنِ مدلول شرطِ ضروریِ شکل گرفتنِ عاشقانه‌ای به نامِ دلالت است، چرا که اگر معنا بی‌واسطه در نشانه حاضر بود، اگر مدلولْ حاضرْ بود، دیگر نه نشانه ضرورت داشت، نه اصلاً معنا معنا داشت. پس، در این نشانه‌شناسی، دیگر رابطه‌ی دالّ و مدلول را نه «قراردادی» و «دل‌بخواهی»، که یادبودی می‌بینیم، و هر نشانه را در حکمِ نوعی کنشِ یادآوری یا خاطره، و در نتیجه هر کلمه را، و در نتیجه کلِّ زبان را: خاطره‌ی یک مدلول غائب که با هر کنشِ یادآوری در واقعیّت حاضر نمی‌شود، بل‌‌که پس می‌نشیند، دورتر می‌شود و جایش را می‌دهد به خاطره‌های دیگر.

—کیوان طهماسبیان، صادقیّه در بیاتِ اصفهان

مرغ شباویز

به شب آویخته مرغِ شباویز
مدامش کارِ رنج‌افزاست، چرخیدن.
اگر بی‌سود می‌چرخد
و گر از دستکارِ شب، درین تاریکجا، مطرود می‌چرخد.
به چشمش هر چه می‌چرخد ـــ چو او بر جای ـــ
زمین، با جایگاهش تنگ؛
و شب، سنگین و خونالود، برده از نگاهش رنگ؛
و جاده‌های خاموش ایستاده
که پاهای زنان و کودکان با آن گریزان‌اند،
چو فانوسِ نفس‌مرده
که در او روشنایی از قفایِ دود می‌چرخد.
ولی در باغ می‌گویند:
«به شب آویخته مرغِ شباویز
به پا، ز آویخته ماندن، بر این بامِ کبوداندود می‌چرخد.»

—نیما یوشیج

سوگنمایش شاه ریچارد سوم

ولی من، که برای بازیهای عاشقانه دیسیده نشده‌ام،
و برای دل دادن به آیینه‌ای عاشق‌نما نیز ساخته نشده‌ام؛
من، که بدجور قالب زده شده‌ام، و مِهِستی‌ی عشق را ندارم
تا در پیشِ پری‌یِ سبکپای لَوَنْدی بخرامم:
من، که از این تناسب هماهنگ نَدارْ شده‌ام،
و به دست طبیعت فریفتگار از چِهْر-اندام بی‌بهره گشته‌ام،
دُژدیس، نافرساخته، فرستاده‌شده پیش از هنگام خود
به این جهان زندگان، بسختی نیم‌پرداخته ــ
و آن‌هم چنان چُلاق و نا-به-شیوه‌ی روز
که سگها به سویم پارس می‌کنند آنگاه که در کنارشان می‌لنگم ــ
براستی! من، در این زمانه‌ی نی‌نوازی‌یِ ملایم صلح،
هیچ‌گونه شادی‌ای برای گذراندن زمان ندارم،
جز پاییدن سایه‌ی خود در آفتاب،
و یاوه سرودن درباره‌ی دُژدیسی‌ی خویشتن.

—ویلیام شکسپیر، ترجمه‌ی م. ش. ادیب‌سلطانی