پلک

ما نخواستیم. هرگز ما نخواستیم از اوجِ کوه آفتاب ببینیم. ما نخواستیم به دشت برگردیم و باد و دشت ببینیم. ما نخواستیم. چطور توضیح بگویم که تو، همین تو، شکسته شوی. که تو، خودت را بدبخت حس کنی. ما گناهکار بودیم که در شکم این خشکی چال شدیم. چگونه جرئت می‌کنی بپرسی هنوز زیر باران خیس نشده‌ای. چه‌کار می‌توانم بکنم ابلهِ ابجدخوان. چگونه می‌افتی این کنار، مثل سنگسارشده‌ای، حاجت از قضاوقدر بخواهی. درماندگی از آن رفتارهاست که سنگ می‌کند؛ مثل حیرت. مثل دقه‌ای از غروب. مثل بهمنی که بی‌خبر مانده‌ست.

—علیمراد فدایی‌نیا

پاساژها

ملال چون پارچه‌ای خاکستری و گرم است با آستری در داخل از درخشانترین و رنگین‌ترینِ ابریشم‌ها. وقت رویابافی، ما خودمان را در این پارچه می‌پیچیم. در اسلیمی‌های آستری‌اش خانه می‌کنیم. وقتی کسی خواب است زیر آن روانداز به نظرمان ملال‌زده و کسل و گرفته می‌آید. اما وقتی بیدار می‌شود تا برایمان از رویاهایی که دیده بگوید، چیزی جز ملالش را تعریف نمی‌کند. چون کیست که بتواند، به‌آنی، آستر زمان را پشت‌ورو کند؟ کمااین‌که تعریف کردن خواب چیزی جز این نیست.

—والتر بنیامین، ترجمه‌ی عماد مرتضوی

آشفتگی‌های ترلس جوان

نگاهش را به آسمان دوخت، گفتی بعید نبود بتواند از سر تصادف راز آن را از چنگش بیرون بیاورد و بفهمد این چیست که همه‌جا او را آشفته و پریشان می‌کند. اما خسته شد، و سنگینی تنهایی عمیق وجودش را گرفت. آسمان خاموش بود و ترلس احساس می‌کرد زیر این گنبد بی‌زبان و زمزمه کاملاً تنهاست. خود را مثل جسمی حقیر اما زنده زیر این نعش سترگ و شفاف می‌یافت. ولی دیگر وحشت نکرد. تنهایی همچون دردی مزمن و مأنوس در این میان در همه‌ی اندام‌هایش جا خوش کرده بود.

—روبرت موزیل، ترجمه‌ی محود حدادی

یادداشت‌های روزانه

همین خواسته‌ی متعیّن‌ کردنِ شرّ. همین که بخواهی متعیّنش کنی. همین شیوه‌ی نومید شدن از زبان سرِ شرارت ملعونی که در تعیّن‌بخشی‌ست. من ازش چه می‌دانم، از آنچه فقط و فقط شرّ است؟ برایم مهم است بدانم؟ نه. خب... چقدر دست‌وپام را با داشته‌های بیخودم بستم... بیخود سرگذشت قدیس‌ها را خواندم. بیخود تقلّا کردم به فکرم سَبْکی بدهم تا ازش مارپیچ یا فلشی درست کنم. باید حقیقت را بازبشناسم: تنها دل‌مشغولی‌ام اروتیسم است. یعنی زن ترسویی‌ام که خودش را با اروتیسم به جا می‌آورد، آنقدر که دیگر از خودم جداش نمی‌بینم. چشم‌به‌راهِ چه‌ام؟ چشم‌به‌راهِ معجزه‌، که قدیس‌ها زنی سردمزاجم کنند. باید این را با دعاهای صادقانه بخواهم. باید با کشیش‌ها حرف بزنم. نه، همه‌‌اش برمی‌گردد به اینکه از مادرم می‌ترسم.

—آلخاندرا پیثارنیک، ترجمه‌ی سمیرا رشیدپور
امشب ولی قرار دارم
در خانه‌ی دوست دیرینه‌ای
دری باز کنم دوباره
در ایوان آن حالِ معرکه تا خود را
ساعتی تماشا کنم آنجا و کیف کنم
از ملاقات با زیباییِ نامحدود

شاید تو نیز
دیده شدی باز و دوباره برگشتیم با هم

هرچند نمی‌دانم به کجا

—رضا زاهد