ما نخواستیم. هرگز ما نخواستیم از اوجِ کوه آفتاب ببینیم. ما نخواستیم به دشت برگردیم و باد و دشت ببینیم. ما نخواستیم. چطور توضیح بگویم که تو، همین تو، شکسته شوی. که تو، خودت را بدبخت حس کنی. ما گناهکار بودیم که در شکم این خشکی چال شدیم. چگونه جرئت میکنی بپرسی هنوز زیر باران خیس نشدهای. چهکار میتوانم بکنم ابلهِ ابجدخوان. چگونه میافتی این کنار، مثل سنگسارشدهای، حاجت از قضاوقدر بخواهی. درماندگی از آن رفتارهاست که سنگ میکند؛ مثل حیرت. مثل دقهای از غروب. مثل بهمنی که بیخبر ماندهست.
—علیمراد فدایینیا