مقالهای داشتم که باید مینوشتم، قولش را دادهام و منتظرش هستند ــــ یادداشتهام را مرتّب کردم و شروع کردم به نوشتن و ننوشتم ــــ حرفی که مینوشتم فکر کردم تمامی حرفم نبود که میخواستم بنویسم و حرفی که نمیدانستم از کجا شروع کنم بهسادگی همین بود که برای داستانسرایی در هنر ــــ در همهی هنرهای داستانسرا، از به قول تو حکایتنویسی تا تئاتر، همیشه تئاتر، تا حتا سینما که هنوز حوصلهاش را ندارم ــــ از تمثیلهای کوتاه به قصد ارشاد شروع کردهایم و آمدهایم از همهی این راههای پرپیچوخم تا رسیدهایم به سرانجام هنری که حرفش به جز نفس هنر نیست، پس منطقیست که از این آخر خط ــــ اگر نپذیریم از این بنبست ــــ برگردیم و برمیگردیم، گیرم ناآگاه، به تمثیلهای بلندی که فقط به جای ارشاد نامش مبارزهست احتمالاً و اینکه صراحت بازیافته، صراحت پاک شده از همهی بازیهای هنری ــــ و یادم بود یکباره که دایرهی بستهی محتوای حکایتنویسی حرف توست و یادم بود، همهچیز، و برای تو میخواستم بنویسم، با تو میخواستم حرف بزنم، و برای توست که مینویسم ــــ اگر پیشتر فکر کردهام بنویسم و ننوشتهام، چرکنویس کردهام و ننوشتهام، نوشتهام و نفرستادهام، حالا مینویسم و میفرستم، عاشقانه و بهسختی بهسختی ــــ
عاشقی فکر میکنم محدودکنندهست، عاشقی در این سنی که هستیم ــــ و به همین زودی دیگر یادم نیست بار اول که عاشق بودیم چطور بود ــــ حالا فکر میکنم عاشقی خطر کردن رها کردن پذیرفتن در دادن، کلمهی درستش چیست ــــ نپرس، ولی اینقدر هست که اگر مینویسم سرانجام، و عاشقانه، فکرکرده بهنتیجهرسیده تصمیمگرفته نیست، بیطاقتم فقط ــــ و از اینجا مینویسم که باغ کوچکیست نزدیک کرج، گرچه کارهاش تمام است و دیگر نیازی به سرپرستی ندارد صبحها همچنان با ماشین و بهعجله میآیم اینجا، تمام روز را زیر درختها دراز میکشم و بیشتر در گلخانه مینشینم ــــ بهار امسال سرد و بارانی و بیقرار است ــــ و راه میروم، در خیابانهای باریک طولانی، در سایهروشن درختهای بلند تبریزی، کنار جویهای کمعمق بیصدا که نمیدانم چرا پاک نیست، نمیدانم چرا صبحهایی که آب را بستهاند یا صبحهایی که آب را باز میکنند بوی لجن همراه دارد ــــ شبها برمیگردم به صندلی راحتیم و نمایشنامهها، هر نمایشنامه، که میبلعم پشت هم تا وقتی دیگر با نمایشنامه نیستم، برای خودم چای درست میکنم و در اتاقها راه میروم و در خودم فحش میدهم، عادت جدید ــــ
نمیخواستم این حرفها را بنویسم، باغ و روزهای بارانی و تنهایی ــــ نامههای عاشقانه بچه که بودیم سراسر همین بود چون برگشتم و گشتم پاکت بزرگ زردرنگی پیدا کردم، دربسته، با همهی نامههات...
—شمیم بهار