حکایتِ نامِ اعظمِ آخرین معشوقِ من: «شاه»

فراموشی جانِ زبان است و همین فراموشی‌ست که راه می‌دهد به تکرار، به یکی‌دانستن و یکی‌خواندنِ چیزهایی که ابداً با هم یکی نیستند. با به زبان راندنِ تکراریِ هر نام، تمام مصادیق گذشته‌اش آب می‌روند تا جا برای یک اشاره‌ی جدیدِ دیگر باز شود. ما، به‌راحتی، بعدی‌ها را با همان نام‌های اولین‌ها می‌خوانیم و با هر تکرار، این گذشته‌ی ماست که آب می‌رود. ما درست همانطور به معشوقی تازه می‌گوییم «دوستت دارم» که به پیشینی گفته بودیم؛ فقط در دلْ این وعده است که این‌بار با تمامی بارهای قبل فرق می‌کند. و همین تفاوت کوچک، همین وعده‌ی پنهانی تکرار، دست‌کار فراموشی‌ست ـــ‌دفن مردگانِ جدید در گورستانی قدیمی که لودری قبرهای بی‌صاحبش را هم می‌زند و جا برای جدیدها باز می‌کند. ما تنِ «دوست‌ داشتن» را در بارها گوربه‌گور کردن نام «معشوق» گم می‌کنیم، مدفون زیرِ تلنبارِ اطلاق‌ها و دلالت‌ها.

—از زخم‌های نهانی، عماد مرتضوی

در آینه به معما

دست‌ها سفید. پنج یا که هفت ثانیه، نه، بیشتر. در ایستگاه مه‌گرفته ایستاده بود و جیغ می‌کشید. حلقه‌های موی او سیاه بود و دست‌ها سفید. دست‌ها سفید بود مثل برف و یک‌هوا سفیدتر.

خواب از سرم پریده بود شاید از توقّف موقّت قطار یا که از صدای یک قطار دیگری که کند می‌گذشت و بعد در کنار این قطار ایستاد. پنج یا که هفت ثانیه نه بیشتر. دست‌های او سفید مثل برف بود و چند لحظه دست‌های او سفید بود مثل برف. کوپه نیمه‌روشن و سیاه بود و صندلی: چرم چرکمرد. دست‌های او سفید بود. یک سفیدیِ رسیده‌ی زننده مثل برف زنده، نه، برف مرده بود. قطارهای ما دوباره از کنار هم عبور می‌کنند و باز دست‌های او سفید. به بازتاب چهره‌اش که روشن از نگاهِ برفِ تازه بود توی شیشه چشم می‌کشید. ـــ‌نه! روی برف مرده ایستاده بود در بخار یا مهی که قالب تنش نبود و زار می‌زد این لباس عاریه، موقّتی. قاب پنجره به رنگ چوب بود. نه! قهوه‌‌یی سوخته. نه! موی او که حلقه‌حلقه مثل دود بود و پشت شیشه‌ی قطار دیگری که از کنار این قطار کُند می‌گذشت.

نه! قطار دیگری نبود. روی نیمکت نشسته بودم و سرم به روزنامه گرم بود: پاک و طاهر و بدون حرف مثل برفِ حول‌وحوش ایستگاه. خم شدم تا حروف روزنامه را که روی برف پرّوپخش بود دانه‌دانه باز روی صفحه‌ی سفید روزنامه جفت‌وجور در کنار هم بچینم آمد آن صدای جیغ، تیز، مثل تیغ. از قطار پنج یا که هفت ثانیه، نه، زودتر رسیده بود و بعد سوت ممتد قطار و چند لحظه‌ی بعد، دست‌ها سفید و مثل برف زنده: تازه از برابرم گذشت. زور باد یا بخار یا که چیز دیگری حروف روزنامه را سرانده بود و برده بوی توی حفره‌ی بلندگوی ایستگاه. جیغ بود یا ادای جیغ؟ هان! مگر چه فرق می‌کند. نه! قطار بود و باوقار آمد و گذشت و جیغ موقع گذشتن موقّر قطار بود، یا که چند لحظه بعد، بعدِ چند لحظه‌ای که دیدمش: یک دهان فقط، دهان؟ و باز، و بی‌صدا، و پشت شیشه‌ی قطار. حفره‌ی سفید پرنفس، نه! دست‌ها توی مه، مه غلیظ کور.

نه! زیر برف زنده روی نیمکت نشسته بودم و حروف روزنامه را، نه! روزنامه‌ی سفید مثل برفِ مرده را به روی دست‌های او سفید می‌کشیدم و دوباره می‌سرید بس سریع روی ریل‌ها زن حروف‌چین که در قطار بود.

—حسن عالیزاده

فکر خودکشی

خودکشی / suicide / suicide
میل به خودکشی، در قلمرویِ عشق، میلی‌ست مکرّر و با کمترین چیزی برانگیخته می‌شود.

۱. سر کوچکترین لطمه‌ای می‌خواهم خودکشی کنم؛ خودکشی از عشق می‌شود مضمون مکرّرِ تأمّلاتم. خیالی‌ست سَبُک‌سایه ـــ‌و فکری راحت، نوعی جبر و مقابله‌ی آنی که سخنِ من درین لحظه‌ی خاص طلب می‌کند؛ نه به آن ثبات و قوام می‌بخشد، نه فکرِ جوِّ سنگینِ مرگ و عواقبِ ناچیزش را می‌کنم. نمی‌دانم چطور خودم را بکشم فقط یک عبارت است، تک‌ جمله‌ای، که کورمال‌کورمال با آن ورمی‌روم ولی کوچک‌ترین چیزی حواسم را از آن پرت می‌کند. «و درین هنگام مردی که سه ربع ساعت نقشه‌ی مرگِ خودش را کشیده بود روی صندلی ایستاد تا در قفسه‌ی کتابخانه‌اش دنبال سیاهه‌ی قیمت آینه‌های سن‌گوبن بگردد» (استاندال: آرمانس).

۲. گه‌گاه در پرتوِ پُرنورِ پیشامدی جزئی، پرتوی که تبعات آن همه‌چیز را با خود می‌برد، ناگهان می‌بینم که به دام افتاده‌ام و در یک وضعیت (وضع) [کارزار] چاره‌ناپذیر فلج شده‌ام. اینکه فقط دو راهِ دررو هست (یا این، یا آن) و آن هر دو مسدودند یعنی از هیچ طرف حرف گفتنی نمانده برایم. آن‌وقت فکر خودکشی نجاتم می‌دهد چون می‌توانم به زبان بیاورمش (و درین کار کوتاهی نمی‌کنم): جان می‌گیرم و رنگ و لعاب زندگی به این فکر می‌زنم؛ یا بی‌پروا تقصیر را به گردن معشوق می‌اندازم (همان بهانه‌ی همیشگی) یا در خیال، با مرگ به وصل معشوق می‌رسم («در گور بیارامم تنگ در آغوشت») (هاینه: میان‌پرده‌های غنایی).

۳. نتیجه‌ی مباحثه‌ی دانشمندان این است که حیوانات خودکشی نمی‌کنند. نهایتش این است که بعضی گونه‌‌ها ـــ‌اسبان و سگان‌‌ـــ به‌غریزه خودزنی می‌کنند. امّا در اشاره به اسبان است که ورتر به تعریض از اصالتی می‌گوید که خاصّ تمام خودکشی‌هاست: «شنیده‌ام نژاد اصیلی از اسبان، وقتی زیاده گرمشان شود یا تا پای جان پِیِ‌شان کنند، از روی غریزه رگ به دندان می‌گشایند تا نَفَسشان تازه شود. دوست دارم یک رگم را بگشایم تا به آزادی جاودان نایل آیم». حماقت ژید: «ورتر را بازخواندم؛ تازه تمام شد و خالی از عذاب هم نبود. یادم رفته بود که مردنش چقدر طول می‌کشد [که قضیه اصلاً این نیست]. آن‌قدر لفتش می‌دهد که دلت می خواهد خودت هلش بدهی، بیندازی‌‌اش توی قبر. چهار پنج بار آرزو می‌کردی نفس آخرش را بکشد ولی بعدش یک نفس آخرتری هم هست... کش دادن خداحافظی من را ذلّه می‌کند» (ژید: یادداشت‌های روزانه). ژید نمی‌فهمد که قهرمان رمان عاشقانه واقعی‌ست (چون او را فقط از گِلِ فاش‌گویی سرشته‌اند و با همین فاش‌گویی‌ست که همه‌ی عاشق‌ها بر خود مسلط می‌شوند) و این‌جا او چشم‌انتظارِ مرگِ یک انسان ـــ‌مرگِ من‌ـــ است.


—رولان بارت، ترجمه‌ی کیوان طهماسبیان

پاریس فرانسه

هرچه باشد همه یعنی همه‌ی آن‌ها که می‌نویسند دلشان می‌کشد درون خودشان زندگی کنند تا آنچه را درون خودشان است بگویند. برای همین نویسنده‌ها چاره‌ای ندارند جز اینکه دو کشور داشته باشند، یکی آنی که بهش تعلق دارند و دیگری آنی که واقعاً درش زندگی می‌کنند. دومی رمانتیک است ازشان جداست واقعی نیست اما واقعاً آنجاست.

—گرترود استاین، ترجمه‌ی پوپه میثاقی

پلک

ما نخواستیم. هرگز ما نخواستیم از اوجِ کوه آفتاب ببینیم. ما نخواستیم به دشت برگردیم و باد و دشت ببینیم. ما نخواستیم. چطور توضیح بگویم که تو، همین تو، شکسته شوی. که تو، خودت را بدبخت حس کنی. ما گناهکار بودیم که در شکم این خشکی چال شدیم. چگونه جرئت می‌کنی بپرسی هنوز زیر باران خیس نشده‌ای. چه‌کار می‌توانم بکنم ابلهِ ابجدخوان. چگونه می‌افتی این کنار، مثل سنگسارشده‌ای، حاجت از قضاوقدر بخواهی. درماندگی از آن رفتارهاست که سنگ می‌کند؛ مثل حیرت. مثل دقه‌ای از غروب. مثل بهمنی که بی‌خبر مانده‌ست.

—علیمراد فدایی‌نیا

پاساژها

ملال چون پارچه‌ای خاکستری و گرم است با آستری در داخل از درخشانترین و رنگین‌ترینِ ابریشم‌ها. وقت رویابافی، ما خودمان را در این پارچه می‌پیچیم. در اسلیمی‌های آستری‌اش خانه می‌کنیم. وقتی کسی خواب است زیر آن روانداز به نظرمان ملال‌زده و کسل و گرفته می‌آید. اما وقتی بیدار می‌شود تا برایمان از رویاهایی که دیده بگوید، چیزی جز ملالش را تعریف نمی‌کند. چون کیست که بتواند، به‌آنی، آستر زمان را پشت‌ورو کند؟ کمااین‌که تعریف کردن خواب چیزی جز این نیست.

—والتر بنیامین، ترجمه‌ی عماد مرتضوی

آشفتگی‌های ترلس جوان

نگاهش را به آسمان دوخت، گفتی بعید نبود بتواند از سر تصادف راز آن را از چنگش بیرون بیاورد و بفهمد این چیست که همه‌جا او را آشفته و پریشان می‌کند. اما خسته شد، و سنگینی تنهایی عمیق وجودش را گرفت. آسمان خاموش بود و ترلس احساس می‌کرد زیر این گنبد بی‌زبان و زمزمه کاملاً تنهاست. خود را مثل جسمی حقیر اما زنده زیر این نعش سترگ و شفاف می‌یافت. ولی دیگر وحشت نکرد. تنهایی همچون دردی مزمن و مأنوس در این میان در همه‌ی اندام‌هایش جا خوش کرده بود.

—روبرت موزیل، ترجمه‌ی محود حدادی

یادداشت‌های روزانه

همین خواسته‌ی متعیّن‌ کردنِ شرّ. همین که بخواهی متعیّنش کنی. همین شیوه‌ی نومید شدن از زبان سرِ شرارت ملعونی که در تعیّن‌بخشی‌ست. من ازش چه می‌دانم، از آنچه فقط و فقط شرّ است؟ برایم مهم است بدانم؟ نه. خب... چقدر دست‌وپام را با داشته‌های بیخودم بستم... بیخود سرگذشت قدیس‌ها را خواندم. بیخود تقلّا کردم به فکرم سَبْکی بدهم تا ازش مارپیچ یا فلشی درست کنم. باید حقیقت را بازبشناسم: تنها دل‌مشغولی‌ام اروتیسم است. یعنی زن ترسویی‌ام که خودش را با اروتیسم به جا می‌آورد، آنقدر که دیگر از خودم جداش نمی‌بینم. چشم‌به‌راهِ چه‌ام؟ چشم‌به‌راهِ معجزه‌، که قدیس‌ها زنی سردمزاجم کنند. باید این را با دعاهای صادقانه بخواهم. باید با کشیش‌ها حرف بزنم. نه، همه‌‌اش برمی‌گردد به اینکه از مادرم می‌ترسم.

—آلخاندرا پیثارنیک، ترجمه‌ی سمیرا رشیدپور
امشب ولی قرار دارم
در خانه‌ی دوست دیرینه‌ای
دری باز کنم دوباره
در ایوان آن حالِ معرکه تا خود را
ساعتی تماشا کنم آنجا و کیف کنم
از ملاقات با زیباییِ نامحدود

شاید تو نیز
دیده شدی باز و دوباره برگشتیم با هم

هرچند نمی‌دانم به کجا

—رضا زاهد