گورنبشت

زغال در مه
سرخ‌گلی بود که ریشه در دل تو داشت
و هر صبح خاکستر چهره‌ات را می‌پوشاند

در آن تابستان
تو سایه‌های صنوبر را چیدی
و به راه خود رفتی.

—ژرژ سفریس، ترجمه‌ی عبدالله کوثری

زندگی میکل آنژ

اضطرابِ روحی نشانه‌یِ بزرگی نیست. هرگونه ناهماهنگی میانِ انسان و محیط، میانِ زندگی و قوانین آن، حتا در نزدِ مردانِ بزرگ، نه‌تنها نشانه‌یِ بزرگی‌شان نیست، بلکه خود دلیل بر ناتوانیِ آن‌هاست. چرا بکوشیم این ناتوانی را بپوشانیم؟ مگر آن‌که ناتوان‌تر است سزاوارِ عشق نیست؟ به‌عکس، او بیشتر شایسته‌یِ دوست داشتن است، زیرا بدان نیاز بیشتری دارد. من هرگز چنان قهرمانانی که دستِ بشر به دامان‌شان نرسد پدید نمی‌آورم. من از آن ایدئالیسمِ ترسویی که انظار را از دیدنِ فلاکت‌هایِ زندگی و ناتوانی‌هایِ روحِ آدمی منحرف می‌کند بیزارم. باید این حقیقت را، به ملّتی که حساسیّت فراوان در برابر القائاتِ گمراه‌کننده‌یِ سخنانِ پُرزرق‌وبرق دارد، گفت که: قهرمانِ دروغین ساختن نشانه‌یِ بزدلی است. من تنها در جهان یک قهرمانی می‌شناسم و آن، جهان را آن‌چنان‌که هست دیدن، و به دوستی‌ش دل بستن است.

—رومن رولان، ترجمه‌ی اسماعیل سعادت

از زخم‌های نهانی

«تو» حالا نام زخم است؛ زخمی از همه زخمی‌تر. هیچ‌چیز از خودِ «تو» کارگرتر نیست. حتا «نبودنت»، حتا «دیگر نبودنت». حتا «رفتنت»، «آمدنت»، «پیغام‌های گاه‌و‌بی‌گاهت»، «عکسی از تو که ناگهان از لای صفحاتِ تربیت احساساتِ خاک‌گرفته‌ی فلوبر بیرون می‌افتد». دیگر هم هیچ «تو»یی، حتا خودِ تو، نمی‌تواند کاری با «زخمی که به جا گذاشتی» بکند. شمشیر تو از تیزی افتاده اما پوستِ من خاطره‌ی عبور تو را مرور می‌کند. خاطره‌ی تو را عبور می‌دهم از پوستِ چاک‌چاک. خاطرَت، انگار بخواهد طفلِ تشنه‌اش را آب بدهد، این‌قدر در این درّه می‌رود و می‌آید که چشمه‌ها می‌جوشد از دلِ زخم ـــــ‌زبان باز می‌کند از نو. اما زخمی که می‌بندد، پوستِ اضافه می‌آورد. پوست با تکرارِ خودش بافتی تازه می‌سازد؛ زخمْ اضافه‌ای می‌زاید: مازادِ زخم. این مازادِ عبور و مرور یادِ توست.

—عماد مرتضوی

صادقیه در بیات اصفهان

ما در کاربردِ اتوماتیکِ هرروزه‌ی زبان این نکته را از یاد می‌بریم که معنای کلمات، این معناهای آرمانی، فقط قراردادهای ساختگی‌اند: ما توافق‌های همگانی را با حقیقت اشتباه گرفتیم ـــــ‌ما آری‌گویانِ گلّه‌ای‌ی پرسش‌کُشِ سرِکار

سوسور گفت که رابطه‌ی دالّ و مدلول قراردادی است، و آن‌چه ترساننده است ــــ‌و برای همین اغلب فراموش می‌شود‌ـــــ این است که هر دالی را دل‌بخواهی به هر مدلولی می‌شود مربوط کرد، هر معنایی می‌شود به هر چیز داد، و البته به هر متن. فقط انگار باوراندن این ربط‌هاست که مهمّ می‌شود، نه حقیقت‌شان: یعنی باید تأثیر کرد، و لازمه‌ی تأثیرْ قدرت است. قدرتْ قدرتِ در نامندگی‌ی چیزهاست، و قدرتِ یک دالّ به میزانِ مشروع ماندنش سنجیده می‌شود: یک دالّ تا آن‌جا برای کاربرانش مشروع است که آن‌ها را مواجه با بی‌هودگی‌اش نکرده باشد، یا این‌که سرکاری بودنِ وعده‌ی دلالت، وعده‌ی دالّ به مدلول، محرز نشده باشد: یعنی تا وقتی دلالت (راه‌ــ‌نُمایی)، به‌عنوان یک سفرِ سرگردانْ در برهوت، هنوز اندک جاذبه‌ای برای مسافرانِ خسته‌اش داشته باشد

—کیوان طهماسبیان

شب دراز

به اتاق کارش برگشت. پنجره رو به تاریکی شب گشوده بود. شب کمتر از وقت شامگاه سنگین و متراکم بود. ماه بالا می‌آمد و از روی درختان، طرح چمن‌ها و خیابان‌های رنگ‌باخته‌ی باغ مشخص می‌شد. شبح برجْ شب‌زنده‌داری می‌کرد، افسرده و احمقانه. یک ماه پیش، از همین پنجره، شاهد صحنه‌ی عجیبی شده بود. زن و مردی از خیابان مرکزی باغ پیش می‌آمدند. مردی تک به طرف آن‌ها می‌رفت. چون به هم رسیدند، ایستادند. سپس زن بازو در بازوی مرد تنها افکند و از راهی که آمده بود بازگشت. مرد دیگر پس از آنکه چند قدمی رفت ناگهان سر برگرداند و شلیک کرد. اندام زن در پهنای خیابان افتاد. آن دو مرد روی او خم شدند و جسدش را به روی نیمکت باغ حمل کردند و سپس بی‌شتاب از آن‌جا دور شدند. لکه‌ابری روی ماه را گرفت و نیمکت در تاریکی فرورفت. چون ابر گذشت نیمکت خالی بود. 

—میشل دئون، ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی

محاورات بیگاه

یادْ حق است، حق دارد. یادِ کسی که بیاید، هر چه دور و محو ــــ‌چون طرحِ صورت، در آینه‌ی بخارگرفته‌ی حمام‌ــــ یا نزدیک و محو ــــ‌چون در آینه‌ی بخارگرفته‌ی حمام، طرحِ صورتی‌ــــ یا پَرت و بیخود، باید دست بُرد به گشودنِ راهی، پاک کردنِ بخاری، تا سیمای مبهم پیشتر آید و دور شود و شاید روشن شود. از دور روشنم، به محاوراتِ بیگاه.


«حق است یادِ تو که میانه‌ی حرف‌های بیخودی بیاید. سیم‌هایی که صدای مخصوص دارند، زنی که می‌داند زخمه‌های این سی‌و‌پنج سال با چه آهنگی نواخته و آمده‌اند. بعد تلخی‌ست. تلخیِ دهان، وقتِ بیداریِ دیر. مکعب‌های سیمانیِ موج‌شکن است، آینه‌ی کثیفِ حمام، سفره‌های باز و غذاهای نیم‌خوره.»


بسترْ نور است. در آن روشنتریم. مرگ‌ها و عشق‌ها، تجلیاتِ حسن و لطف‌ها، بیماری‌های مزمن و ناتوانی، بدن‌های علیل، محتضر، خواب، عریان یا گرم همه در پهنه‌ی بستر نمایانده می‌شوند. بدن‌های پوشیده هم همیشه همسایه‌اند با ناخوشی، مرگ، اندوه. بستر و مرگ، ملازم بوده‌اند از زمانی؛ بستر و اشرافیت هم از دیرزمانی تا همین قرن نوزده توأمان در یاد و نقاشی.


وویار کارهای دیگری هم دارد با همین موتیفِ «خواب» یا «خوابیده» یا «از هوشیاری رفته»، این کار شاید معروف‌ترین. یکی با صورتِ تیره‌تر، یکی پیرتر، یکی شباهت به مرگ می‌برد، یکی ناتوان‌تر از آن که صورتی ازش پیدا باشد؛ در این یکی اما شاید تمام کار ملتفت صورتِ خوابیده باشد. در آن چندتای دیگر، جهان را پهنه‌های رنگیِ مسطح و دست‌یافتنی و بی‌رمز‌ و راز ساخته‌اند، سطوحی از اشیا که فقیرند و «بی‌جان»، یا بهتر بگوییم «به‌چشم‌آمدنی»، در این یکی اما اتاق و جهان اطرافِ تخت‌خواب ــــ‌این اریکه‌ی ساکنِ از تولد تا مرگ‌ــــ فرورفته در رنگ‌های  پوشاننده، دست‌نیافتنی‌ست و البته رازآمیز. صورت فرورفته در بالش آرام است، چیزی از بدنِ پوشیده در روانداز پیدا نیست، از اتاق هم چیزی دستگیر سخت بشود. پهنه‌ی بالای تابلو هم یک منظره ساخته انگار، چشم را می‌برد و برمی‌گرداند. اتاقِ محرم، ملافه‌ها و تخت‌خوابِ پوشاننده و حریم، چشم‌های بسته و پوشیده‌ازنور، یادهایی که وقتِ خواب می‌آیند.


یادْ محرمانه می‌گذرد.


—مانا روانبد

نخستین عشق

آن‌ها را خوب نمی‌شناسم، دردهایم را می‌گویم. لابد علتش این است که من چیزی جز درد نیستم، نکته‌اش در همین است. خود را از آن دور می‌کنم تا مرحله‌ی حیرت، تا مرحله‌ی ستایش، در کره‌ای دیگر. به‌ندرت، امّا همین‌قدر کافی است. زندگی به این سادگی‌ها نیست. این‌که بگوییم چیزی جز درد نیست فقط ساده گرفتن همه‌چیز است. درد مطلق! ولی این می‌شود رقابت، رقابت نامشروع. بااین‌همه، اگر در فکرش باشم، و اگر بتوانم، روزی از دردهای عجیبم برای شما به‌تفصیل سخن خواهم گفت و برای آن‌که روشن‌تر باشد انواع آن را از یکدیگر تفکیک خواهم کرد. با شما از دردهای ذهنم سخن خواهم گفت و از دردهای دل یا دردهای عاطفی، از دردهای روح (این دردهای روح خیلی قشنگند)، و سپس از دردهای جسم، نخست از دردهای درونی یا نهانی، سپس از دردهای برونی، از موها شروع می‌کنم و با نظم‌وترتیب و بی‌آن‌که عجله کنم پایین می‌روم تا به پاها برسم که جایگاه میخچه، گرفتگی ماهیچه، برآمدگی کیسه‌ی زلالی، فرورفتن ناخن در گوشت، سرمازدگی، و عجایب غرایب دیگر است. به‌همین‌منوال، برای کسانی که آن‌قدر محبت دارند که به من گوش کنند، بر اساس روشی که مبدع آن را فراموش کرده‌ام، از لحظه‌هایی سخن خواهم گفت که آدم بی‌آن‌که افزون‌زده یا مست یا در حال خلسه باشد، هیچ حس نمی‌کند.

—ساموئل بکت، ترجمه‌ی منوچهر بدیعی

پنج شعر از وینچنزو بیانکینی

نیایش

صخره‌ها
نیایش دست‌ها و چهره‌ها بودند،
آرمیده در انقلاب هزارساله‌ی
فلک.
با بوسه‌ی ماری در دست
انفجار سکوت
ـــــ‌در تهی‌ـــــ می‌خواند.
جرعه‌ای شبنم
در گرداب برمی‌خیزد.
تو دست افراشته‌ای
در خواب می‌خوانی.
تو
زمانی.


صد سال دارم

پیرزنی به من گفت
صد سال دارم.
اسمش فضه بود.
به پیشانی‌ام دست زد،
بی‌خنده لمسم کرد،
سرش دایم می‌جنبید.
فضه‌ی پیر! سایه‌ها
لجن را می‌فشارند.


یکی بود، یکی نبود

چهار تن بودیم،
پنج مرد و سه زن.
در سالگرد یکی از ما
در خانه‌ای
که خورشید شیشه‌اش را درخشان می‌کرد،
افسون نمرات بودیم.
کسی نگفته بود.
کسی نمی‌دانست.
خانه، خالی و
تنها و بی‌شیشه
بود.


آهنگ

آوای آفتاب،
آوای کوهسار،
ستون تنفسم،
در لحظه‌‌ای حرکت،
همه یک لرزه دارند.
پروانه خاموش بود و
صدای باد خفه بود
سایه شاهینی سرگردان
بر جای پای من می‌گردید.


قطره‌ای

قطره‌ای از شراب خانگی بریز
بریزش
پیش از این‌که تشنگی
مرا به دوردست برد.

لنگر کشیده شد
بر عرشه بنوشیم
قبل از وداع با زندگی
بنوشیم
قطره‌ای از شراب خانگی
بر دکل بریز.

—ترجمه‌ی بهمن محصص