جنین روح

ای روح مکرّر
با پیراهنِ بلندِ سفید
در خوابِ چشم‌های بازِ من
باز
چون چاکِ چشمِ زخم
باز
همچون که چشم در نورِ تندِ تُرْش تنگ می‌شود

ای روحِ پاکِ منیر
ای رازِ لحظه‌های خواب‌رفتگی‌ام
ای تردّدِ یاد در برهوتِ میانِ تیک و تاک

رقصِ شعله‌ی شمع
ردِّ عبورِ توست
دویدنِ خطّ بر کاغذ
دویدنِ خون در رگ

و همواره پیراهنی بلند و سفید و مکرّر و بی‌جسم
در عبور
همچون تنِ کاغذ
سفید
و مکرّر
و بی‌جسم

—کیوان طهماسبیان، ترسگفتار درس، و دیگر شعرها

سفر به نهایتِ شب

دستِ‌آخر همه‌مان تو یه کشتی بزرگ نشسته‌ایم و به نوبت پارو می‌زنیم. حتی روی میخ نشسته‌ایم و همه‌چیزو ما می‌کشیم! و تازه چی گیرمون میاد؟ هیچّی! فقط کتک و بدبختی و چاخان و هزار جور پدرسوختگی. حضرات می‌فرمایند: «کار می‌کنیم!» این دیگه تعفنش از گند و بوی باقیِ چیزها بیش‌تره. کارِ حضرات رو میگم. ماها تو اسفل‌السافلین کشتی به هنّ‌وهنّ افتاده‌ایم، گندمان گرفته و ازمان تعفن نجاست بیرون می‌زنه؛ و اون وقت بفرما! آقابالاسرها اون بالا رو عرشه، تو خنکا، خوشگل خانم‌های سرخ و سفیدی رو که انگار با عطر بادشون کردن نشوندن رو زانوهاشون و حیام نمی‌کنن... ماها رو احضار می‌کنن رو عرشه. اون وقت کلاه‌های سیلندرشونو میذارن سرشون و، بعد، با عر و تیزِ تمام خطاب به ماها تُخم می‌فرمان که: «تنه‌لش‌ها، جنگه! یخه‌ی آشغالایی رو که تو وطن شماره‌ی دو هستن می‌گیریم کدوحلوایی‌هاشونو تُخماق‌کوب می‌کنیم! یاالله، یاالله! تو کشتی از لوازم همه‌چی هست! همه با هم! اول حسابی یه عربده بکشین «زنده باد وطنِ شماره‌ی یک!» که دل‌وزهره‌ها رو آب کنه! جوری که از دور هم بشنون! اونایی که نخواسته باشن ریغِ رحمتو رو دریا سر بکشن، همچنون می‌تونن برن رو زمین سر بکشن، اونجا دست‌به‌نقدتر میشه ریغِ رحمتو سر کشید!

—لویی فردینان سلین، ترجمه‌ی احمد شاملو

زبان در حکمِ یادآوری، نشانه‌شناسیِ «دیگر»

یادبود، و کلاً هر کنشِ یادآوری، در حکمِ حاضر کردن/شدنِ یک غایب است. این که دالّ، همچون سنگِ قبری، یادبودیِ مدلولِ غایب را می‌کند، این که دالّ، در حضورِ خود، در این که شنیده یا دیده (یا کلاً محسوس) می‌شود، یادبودِ مدلولی به‌غیبت‌رفته است، زبان را به یادآوری پیوند می‌زند. و آیا برای همین نیست که مضمونِ فراق از مضامینِ مکرّرِ ادبیات است؟ (چرا که، در زبان، هر واقعیّتِ روزمرّه را می‌توان به یک قصّه‌ی عاشقانه بدل کرد)؛ و البته غایب بودنِ مدلول شرطِ ضروریِ شکل گرفتنِ عاشقانه‌ای به نامِ دلالت است، چرا که اگر معنا بی‌واسطه در نشانه حاضر بود، اگر مدلولْ حاضرْ بود، دیگر نه نشانه ضرورت داشت، نه اصلاً معنا معنا داشت. پس، در این نشانه‌شناسی، دیگر رابطه‌ی دالّ و مدلول را نه «قراردادی» و «دل‌بخواهی»، که یادبودی می‌بینیم، و هر نشانه را در حکمِ نوعی کنشِ یادآوری یا خاطره، و در نتیجه هر کلمه را، و در نتیجه کلِّ زبان را: خاطره‌ی یک مدلول غائب که با هر کنشِ یادآوری در واقعیّت حاضر نمی‌شود، بل‌‌که پس می‌نشیند، دورتر می‌شود و جایش را می‌دهد به خاطره‌های دیگر.

—کیوان طهماسبیان، صادقیّه در بیاتِ اصفهان

مرغ شباویز

به شب آویخته مرغِ شباویز
مدامش کارِ رنج‌افزاست، چرخیدن.
اگر بی‌سود می‌چرخد
و گر از دستکارِ شب، درین تاریکجا، مطرود می‌چرخد.
به چشمش هر چه می‌چرخد ـــ چو او بر جای ـــ
زمین، با جایگاهش تنگ؛
و شب، سنگین و خونالود، برده از نگاهش رنگ؛
و جاده‌های خاموش ایستاده
که پاهای زنان و کودکان با آن گریزان‌اند،
چو فانوسِ نفس‌مرده
که در او روشنایی از قفایِ دود می‌چرخد.
ولی در باغ می‌گویند:
«به شب آویخته مرغِ شباویز
به پا، ز آویخته ماندن، بر این بامِ کبوداندود می‌چرخد.»

—نیما یوشیج

سوگنمایش شاه ریچارد سوم

ولی من، که برای بازیهای عاشقانه دیسیده نشده‌ام،
و برای دل دادن به آیینه‌ای عاشق‌نما نیز ساخته نشده‌ام؛
من، که بدجور قالب زده شده‌ام، و مِهِستی‌ی عشق را ندارم
تا در پیشِ پری‌یِ سبکپای لَوَنْدی بخرامم:
من، که از این تناسب هماهنگ نَدارْ شده‌ام،
و به دست طبیعت فریفتگار از چِهْر-اندام بی‌بهره گشته‌ام،
دُژدیس، نافرساخته، فرستاده‌شده پیش از هنگام خود
به این جهان زندگان، بسختی نیم‌پرداخته ــ
و آن‌هم چنان چُلاق و نا-به-شیوه‌ی روز
که سگها به سویم پارس می‌کنند آنگاه که در کنارشان می‌لنگم ــ
براستی! من، در این زمانه‌ی نی‌نوازی‌یِ ملایم صلح،
هیچ‌گونه شادی‌ای برای گذراندن زمان ندارم،
جز پاییدن سایه‌ی خود در آفتاب،
و یاوه سرودن درباره‌ی دُژدیسی‌ی خویشتن.

—ویلیام شکسپیر، ترجمه‌ی م. ش. ادیب‌سلطانی

آینه‌گذرها

۱
و مخصوصاً معصومْ معصومْ خیره شدن. انگار نمی‌خواهد اتّفاقی بیافتد و این حتمی‌ست.

۲
ولی من تو را می‌خواهم نگاهت کنم تا مثل یک پرنده از لبه‌ی تیزِ شب صورتت از وحشتم برود.

۳
مثلِ دخترکی از گچ صورتی، روی دیواری کهنه‌ی کهنه، که ناگهان پاکش کند باران.

۴
مثلِ وقتی گلی باز می‌شود و دلِ نداشته‌اش را رو می‌کند.

۵
اشاره‌های سر و دستم، اشاره‌های صدام، همه را نذر می‌کنم، شاخه‌ای که باد در پلّه‌ی درگاه رها می‌کند.

۶
خاطره‌ی صورتت را بپوشان به نقابِ کسی که می‌شوی، و دختری را که بودی بترسان.

۷
و شبِ هر دوی ما را مِه از هم پاشاند. فصل غذای سرد آمده است.

۸
و عطش، خاطره‌ام از عطش است، از من آن پایین، آن ته، تهِ چاه، من نوشیدم، خوب یادم است.

۹
افتادن مثل جانوری زخمی، در جایی که وعدِگاه نزولِ آیه‌های خدا بود.

۱۰
مثل یکی که نخواهد، که هیچ نخواهد. دهان دوخته، پلک‌ها دوخته. یادم نیست. در اندرونِ باد، همه چیز بسته، و بادِ درون.

۱۱
کلمات را به آفتاب سیاهِ سکوت آب‌طلا دادند.

۱۲
امّا سکوت حتمی‌ست. برای همین است که می‌نویسم. تنها نشسته‌ام و می‌نویسم. نه، تنها که نه، این‌جا یکی هست که می‌لرزد.

۱۳
حتّا اگر بگویم آفتاب و ماه و ستاره، این‌ها همه برای من اتّفاق می‌افتند. مگر من چه خواستم؟
سکوت محض خواهش من بود.
برای همین است که حرف می‌زنم.

۱۴
شب شکلِ زوزه‌ی گرگ‌هاست.

۱۵
دل‌خوشی، از گم شدن، در خیالی که به دل افتاده. بیدار شدم از جنازه‌ام رفتم به جست‌وجوی آن که منم. خودم را گذاشتم رفتم زیارتِ آن زن که در ولایت بادسو خفته‌ست.

۱۶
سقوط بی‌انتهای من تا سقوط بی‌انتهای من به جایی که هیچ‌کس منتظرم نبود؛ هر چه نگاه کردم، به هر که منتظرم باشد، کسی را ندیدم، مگر خودم.

۱۷
چیزی سقوط کرد در اندرون سکوت. حرف آخرم من بود امّا سَحَر روشن را می‌گفتم.

۱۸
صورتِ فلکی گل‌های زرد دورِ دایره‌ای از زمین کبود. آب، لب‌ریزِ باد، می‌لرزد.

۱۹
تلألؤِ روز، پرنده‌های زردِ صبح. دستی گره‌ِ ظلمت را باز می‌کند، دستی موهای زنی را می‌کشد، زنی که خفه شده، و باز حاضر نیست بر آینه گذر نکند. برای رجعت به خاطره‌ی تن، باید رجوع کنم به استخوان‌های عزادارم، باید کلامِ صدای خودم را بفهمم.

—آلخاندرا پیثارنیک، ترجمه‌ی کیوان طهماسبیان

هنوزها

مرثیه‌ای نجیب و آرام این‌جا را پر کرده. صدای نی می‌آید. بوی برگِ باران‌خورده. بوی هوا. رنگِ مهِ غروب‌زده. طعمِ شب‌های دوشنبه و شنیده‌ام قبیله‌ای در آفریقا بوده که مردمش هرگاه دلتنگ می‌شدند می‌رفته‌اند سرِ قبرِ مرده‌هاشان می‌رقصیده‌اند. جایی در اعماقِ عمیقِ آفریقا... آن‌جا که برگ می‌پوشند و هی غروب می‌شود و هی غروب...

تو، شاید، از آن‌هایی که پشت در می‌ایستند و لبخند می‌زنند... از آن‌ها که از بین سنگ‌ها شمرده راه می‌روند و به سنگِ ترک‌خورده می‌رسند، روی زمینِ یخی می‌نشینند، کتابشان را باز می‌کنند و سیگاری روشن و بعد بلند می‌شوند می‌روند آن گوشه‌ی تاریک و پشت در می‌ایستند و لبخند می‌زنند. از آن‌ها که من ندیده‌ام و نمی‌توانم بنویسم... نمی‌توانم بگویم چطور پشتِ در می‌ایستند و لبخند می‌زنند... می‌ایستند پشت در و لبخند می‌زنند... می‌ایستند و لبخند می‌زنند پشت در لبخند می‌زنند... در می‌زنند و لبخند می‌زنند...

—صالح ادنانی

عشق سال‌های سبز

و تن لذت دیگری نیز داشت. تن دختری را گرم می‌کردی و تنت را گرم می‌کرد و بوی بادام کوهی می‌گرفت و از لای لبان نم‌دارش نفس، گاه کوتاه و گاه لرزنده، اما پیوسته از درد و لذت گرم، بر چهره‌ات می‌خورد، و می‌فشردت و می‌فشردیش و بر شقیقه‌اش تارهای نرم مو نم داشت، و چشم‌هایش را می‌دیدی که بی‌حال می‌شود و خودت می‌رفتی و هنوز برنگشته می‌رفتی و باز می‌رفتی و برنمی‌گشتی و همچنان لرزان می‌رفتی، و بعد باز که میامدی انگار خورشید بودی برآمده از پشت کوه‌های شسته به ابرهای سرشار از نور، و بار اول که چشم گشودی، انگشتانت همچنان با گیسوانش بازی می‌کرد، و بوی شهوت شادت با بوی ساقه‌های سنبله‌های شکسته درهم بود و آسمان اول شب از ستاره پر می‌شد، و موج لذت وسواس سرزنش از سینه‌ی تو شسته بود، و دیگر مهم نبود که او را به زور به این‌جا کشانده بودی و ترسانده بودیش که اگر با تو راه نیاید رسواش می‌کنی چون او، خسته از لذت، آهسته بر تو دست می‌کشید و می‌گفت دیگر با دیگران نخواهد رفت و همیشه با تو خواهد آمد و تو به شادمانی می‌دانستی که شرور بوده‌ای که او را در بین بوسه دادنی به یک سرباز در پیچ کوچه‌ای غافلگیر کرده بودی و بعد با ترساندن، چند روز ترساندن، امشب او را به این‌جا این کشت‌زار گندم نزدیک شهر آوردی. باز در قعر کیف عمیقت خواهش دوباره می‌جوشید. می‌خواستی و می‌دانستی این خواهش مانند آن کشش پیش از این برای قامت خاموش موی سیاه چشم سیاهی نیست که اکنون از او دوری، دور افتاده‌ای، چون جان تو اسیر نگاهش بود و این تن تو است که اکنون این دیگری را گرفته است. و پیروزی تنت اسارت روحت را در ذهن دور می‌نمود.

و این را رها کردی و دیگری آمد، و دیگری و دیگری آمد، و از شهری به شهر دیگری رفتی، و از سالی به سال و سال دیگری. و تنها گاهی یادی از او به ذهن میامد، دیگر نه درهم و همراه یاد تصویری در گوشه‌ی دکان دوچرخه‌ساز که راه جنگلی سایه‌داری بود.

—ابراهیم گلستان

عشق

یک مرد.
ایستاده است، نگاه می‌کند به ساحل، به دریا. آب دریا پایین است، و آرام. فصل نامعلوم است، و زمان کندگذر.
مرد ایستاده است در باریکه‌راهی تخته‌پوش بر ماسه‌ها.
لباس تیره به تن دارد، چهره‌اش مشخص است.
چشمان روشنی دارد.
بی‌حرکت است، نگاه می‌کند:
دریا، ساحل و آبگیرها. آبگیرهایی راکد، جدا از هم.
در حد فاصل دریا و مردی که نگاه می‌کند، در دوردست، درست در ساحل دریا مرد دیگری قدم می‌زند. لباس تیره به تن دارد، چهره‌اش از این فاصله نامشخص است. قدم می‌زند، می‌رود، برمی‌گردد، باز می‌رود و برمی‌گردد. مسیر رفت و برگشتش مسیر واحدی است، و طولانی.
در جایی در ساحل، سمت راست مردی که نگاه می‌کند، درخشش نوری جابه‌جا می‌شود: آبگیری فرومی‌نشیند، چشمه است انگار، یا باریکه‌ای آب، باریکه‌ی آب‌هایی که به لحظه‌ای گودال شوره را می‌انبارند.
در سمت چپ، زنی با چشمان فروبسته نشسته است.
مرد راهسپار به جایی نگاه نمی‌کند، به هیچ‌جا، مگر به ماسه‌های جلوی پایش. قدمهاش، در همان فاصله‌ی دور، پیوسته است و یکنواخت.
مثلث با زن چشم‌فروبسته کامل می‌شود. زن نشسته است کنار دیواره‌ای که محدوده‌ی ساحل را از شهر مجزا می‌کند.
مردی که نگاه می‌کند، بین این زن و آن مردی است که در ساحل قدم می‌زند.
به دلیل حرکت مرد راهسپار، مثلث هم مدام و با آهنگ کند حرکت مرد شکل عوض می‌کند و بعد، بی‌آنکه اضلاع به هم بخورد، دوباره شکل می‌گیرد.
مرد قدم‌هایش را مثل آدم در بند برمی‌دارد.

—مارگریت دوراس، ترجمه‌ی قاسم روبین

چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی

یکی از آنها برای آنکه زبان لاتین او را امتحان کند، وادارش کرد تکه‌های کوتاهی از کتاب دیلکتوس را ترجمه کند و پرسید کدام یک از این دو جمله درست است: «روزگاران ما را عوض می‌کنند و ما در آنها عوض می‌شویم» یا «روزگاران عوض می‌شوند و ما با آنها عوض می‌شویم»؟

—جیمز جویس، ترجمه‌ی منوچهر بدیعی

شش حکایت کوتاه از گیتی سروش

از نوشتن خسته شدم؛ عاجز شدم، و خسته شدم از خاطره‌هایی که حکایت من نبود و از آن‌جا که حکایت من نبود نمی‌باید می‌نوشتم چراکه وقت نوشتن جعل می‌شد؛ خسته شدم از تعطیلم و از اتاقم، و حالا که از زیر «مسافرخانه‌ی پاییز» و نقطه‌های هم‌سطر «پ»ی پاییز روی زمینه‌ی آبی گذشته بودم و از پله‌ها بالا آمده بودم و مانده بودم بالاخره می‌فهمیدم که دیگر نمی‌باید می‌ماندم و می‌باید می‌آمدم پایین و می‌گذشتم و می‌رفتم، آناً، می‌فهمیدم اما نمی‌توانستم بنویسم، نمی‌توانستم حتا بنویسم چرا نمی‌شد و چرا نماندم؛ خسته شدم از فارسی فرّارم که گرچه کلمه‌هایش در فرهنگم بود تا وقتی کلمه‌ها را پس‌وپیش می‌کردم پس‌وپیش می‌شد و جمله نمی‌شد، و چیزهایی هم بود، این‌همه چیز خدای من، که از همه‌ی کلمه‌هایی که می‌دانستم و هر کلمه‌یی که در فرهنگم می‌یافتم می‌رمید اما قسم می‌خورم که راست بود؛ خسته شدم از حتا راست‌هایی که بی‌حیله‌های حکایت‌نویسی نمی‌شد نوشت و به کمک حیله که می‌نوشتم دیگر راست نبود.

—شمیم بهار

جنین متن

ها و ها کردن‌های روی شیشه‌ها
میان درون گرگرفته و بیرون یخ‌زده
شیشه دیگر گذرگاه نور نیست با این ها
با این ها رنگ می‌گیرد
روزهای سفید را دیده‌ای، انگار آفتاب نور نمی‌دهد دیگر، سفید می‌پاشد،
همان‌قدر سفید
صفحه‌ای می‌شود برای نوشتن اسمی
با نوک انگشت
بر این ها، آتش درون، نوشتن:

تو در میان درون و بیرون چیزی نوشته‌ای.
شیشه، چون نامرئی است، جایی می‌شود که نامی را روی نامرئی مرئی کنی
و نامرئی‌ها همیشه با جاودان‌ها هم‌پایه‌اند.
چیزی که نوشته‌ای هم از درون خواندنی است و هم از بیرون
منتها از بیرون برعکس خوانده می‌شود
در خواندن متن نوشته‌شده روی ها چه اتفاقی می‌افتد. کم‌کم ها از بین می‌رود و با خودش متن تو را می‌برد. ابهام می‌رود، متن گم می‌شود در وضوح.

—کیوان طهماسبیان، جنگ پردیس، ۱۳۸۶

حرف‌هایی با خودم در میانِ راه

دوری و تعهد بد است. اصلا دلبستگی تشریفاتی یاوه است. انبوهی نامه نوشتم به این‌وآنی که بایدشان می‌نوشتم. تا یازده صبح گرفتار همین کار بودم. امیدوارم بعدها دنبال نشدن این نامه‌پرانی‌ طرف‌ها را دلگیر نکند. بقیه‌ی نامه‌ها را تقریبا از روی یکی‌ـ‌دو نامه‌ی اول با جرح‌وتعدیل مناسب و مختصر در واقع پاک‌نویس یا رونویس کردم. خلاصه دلخورم از آن همه بیگاری تحت عنوان نامه‌نویسی. بعد رفتم بیرون. همین الان برگشته‌ام. امروز هوای کمر را داشتم. روز با «خانمی چاق‌وچله و مهربان» گذشت. رفتیم که برویم به تماشای «نشنال گالری» که بسته بود. پرسه‌ی کوتاهی در میدان «ترافالگار» زدیم و «توریست»‌وار کفتربازی کردیم. اما عکس نگرفتیم. محیط زنده‌یی‌ست. و چه کفترهای پررویی. بعد ناهاری و سری به خیابان‌ها. و بعد سینما که ببینیم «پاریس می‌سوزد؟» و دیدیم که نسوخت. برای ما سه ساعت و خرده‌یی کشید تا پاریس نسوزد. برای ملت فرانسه چقدر طول کشید؟ جوابی داری؟ این که ما دیدیم فیلم بود. و اصولا فیلم است. چه چیز فیلم است؟ یک چیزی هست که فیلم است. گاهی ثبت یا ضبط می‌شود و عموما نمی‌شود. بعد به خانه‌ی دختری رفتیم از دختران وطن که این‌جاست (یعنی در لندن، فعلا) و علم نقاشی مرتکب می‌شود. عملش را ما ندیدیم. آپارتمان جمع‌وجور و تمیزی داشت. کلاه‌گیس سیاه و بلندی که تا سرتکمه‌ی پستان‌هاش می‌رسید. چشم‌های قشنگی داشت که در زیر جلد سیاه‌کبود پلک‌ها بی‌رحمانه در معرض سو‌ءقصد دائم بود. دامن کوتاه داشت. و کوتاه‌تر از کوتاه. شراب و میوه و شیرینی داشت. شمع داشت. یکی «از آن صفحه‌ها» هم روی «گرام»ش داشت. از آن داغ‌ها و جنباننده‌ها. و با خودش مشغول رقصیدن بود. حتی پس از خوش‌وبش با ما باز رقصش را ادامه داد. البته رفته‌رفته طفلک قرش خشکید. بی‌خودی «بچه‌ی آدم» شد. حرف‌ها زدیم. از نقاشی و عشق. اخلاقیات و اجتماعیات. دخترک «مشربی» داشت که بهش نمی‌آمد. بازی آزاد، بستر موقوف! حتی یک کمی باور کردنش هم مشکل بود. به‌روی‌هم، نوباوه‌ی ایرانی که از فرنگستان راه‌ورسم می‌آموزد و به ولایت سوغات می‌آورد اگر تا همین حد در حفظ «امانت» کوشا باشد خوب است. حتی عالی‌ست. آخر دیده‌ام که خیلی چه زود هرز می‌شوند و هرز می‌روند. صفحه‌ی ایرانی برایمان گذاشت. آواز حمیرا. و بعد گفت که عاشق است. و گفت که طرف نمی‌داند. اگر طرف بداند ممکن است خودش را برای او بگیرد. این است آن سرشت احمقانه‌‌یی که همه‌جا با آدمی‌زاد سفر می‌کند. خیال کرد من صفحه‌ی ایرانی را ترجیح می‌دهم. طفلک. فی‌الواقع من بهانه بودم. او می‌خواست خودش را ثابت کند. درکش را. و همه‌جانبه یا چندجانبه بودنش را. خلاصه یعنی محافظه‌کاری‌اش را. و عیب کار همین است. این عیب کمی هم عیب سن‌وسال است. سن‌وسال سرگیجه و هیجان و بی‌هدفی. سن‌وسال فرار و عصیان ندانسته و تسلیم و نرمی باز هم ندانسته. بگذریم که از این عاصیان بی‌جهت (بر وزن عزیزان بی‌جهت) این روزها در ولایت زیاد داریم. حتی در سن‌وسال‌هایی که دیگر نمی‌برازد. بگذریم. من مصلح اجتماعی نیستم. اصلا از اصلاح امید بریده‌ام. البته جبراً یک طورهایی دارد می‌شود و باز هم خواهد شد. ولی، بگذریم. خیلی دلش می‌خواست (آره ارواح بابات! برو خودت را خوب تو آینه تماشا کن. تا بدانی مسئولیتی که تو می‌شناسی چه رنگی است. نه. من آن‌جور مسئولیت را اصلا به‌جا نمی‌آرم) ما را تا ساعت دوازده شب نگه دارد و ماچ کند. البته محض بازی (!) یعنی شب ژانویه را با شب کریسمس عوضی نگرفته بود؟ به‌هرحال من خسته بودم. و او جرات نداشت یک ساعت و خرده‌یی زمان را بجهد و همان لحظه ما را، و فی‌الواقع مرا، ببوسد. دست‌کم می‌توانست چشم‌هایش را ببندد و خودش را در زمان دلخواه حس کند. اصلا می‌توانست زمان را دور بیاندازد و دلخواه را بچسبد. من نمی‌دانم چرا نخواستم دستش را بگیرم و از این گیر بجهانمش. به‌هرحال از مهمان‌نوازی‌اش ممنونم و از بی‌مهری‌ام ـ اگر کرده باشم ـ معذور. وقت بسیار است. من دست‌کم و به‌طور حتم حالیش کردم که اهل بازی‌ام.

—بهمن فرسی، مجله‌ی نگین، تیرماهِ ۱۳۴۶

تهوع

برای آنکه پیش‌پاافتاده‌ترین رویداد به ماجرایی مبدل گردد، باید و همین بس که به نقل کردن آن پرداخت. این همان چیزی است که مردم را گول می‌زند: انسان همیشه نقال داستان است. او در احاطه‌ی داستان‌های خودش و داستان‌های دیگران زندگی می‌کند، هر چه را که برایش رخ می‌دهد از خلال این داستان‌ها می‌بیند؛ و می‌کوشد تا زندگی‌اش را طوری بگذراند که گویی مشغول نقل کردن آن است. اما باید انتخاب کرد: زندگی کردن یا نقل کردن.

—ژان پل سارتر، ترجمه‌ی امیرجلال‌الدین اعلم

روایت روانبد

در فضا —فضای محصور یا فرضیِ میان یا اطرافِ یک مکانِ جسمیت‌یافته— امکانِ یادآوری و به‌یاد‌‌سپاریِ زمان شکل می‌بندد. چون لانه‌بستنِ مرغی میانِ دو شاخه‌ی نحیف. خوشا فضایی که در آن به‌بادسپردنِ یادها ممکن شود. فاصله‌ی مفروضی میان یا اطرافِ یک هستیِ جسمیت‌یافته. چون لیوانِ آبی که قطره‌ای جوهر را امکانِ فنا می‌دهد. یا اتاقی از گازهای پرّان که فرصتِ نفس‌نکشیدن می‌دهد...

بازمانده‌های غریبی آشنا

باز شب و نورِ چراغ رویِ دوشم و چشم‌هایم سنگینی می‌کند ــ امروز صبح مثلِ سایرِ روزها بود ــ یعنی اینکه دیر از خواب بیدار شدم. دستِ خودم نیست ــ یک نیرویی در این رخت‌خواب هست که مرا افسون می‌کند ــ از سحر و جادو بدتر است ــ در دنیا از هیچ بویی به اندازه‌یِ بویی که متکا و لحافم می‌دهد خوشم نمی‌آید ــ نمی‌دانم چرا ــ شب‌ها وقتِ خواب که لحاف را سرمی‌کشم و مثلِ دوره‌یِ جنینی‌ام پاهایم را جمع می‌کنم و خودم را به‌شکلِ جنین درمی‌آورم در آن تاریکی‌ای که فراهم آورده‌ام بهترین لذات را می‌توانم نصیبِ حواسم بکنم ــ علتش برای من واضح است ــ دنیایی است که همه‌چیزِ آن مالِ خودم است. صدایِ نفسم را خودم می‌شنوم هوایی که از ریه‌هایِ خودم بیرون آمده روی حلقم و بینی‌ام و دهانم سنگینی می‌کند ــ پس از آنکه در خیابان‌ها گردیده‌ام در اتوبوس‌ها نشسته‌ام و با این‌وآن سخن داشته‌ام و به‌اجبار خودم را به خندیدن یا نخندیدن واداشته‌ام می‌دانسته‌ام که هیچ‌کدام از این محیط‌ها مالِ من نیست و هر آن ممکن است یکی بگوید تو این‌جا چه‌کار می‌کنی ــ

—بهرام صادقی، ۱۹ آبان‌ماه ۱۳۳۵

وردی که برّه‌ها می‌خوانند

چرا همه‌اش از مسیرهایِ کج، پر از پیچ و سربالا، نفس‌گیر، نفس‌بر؟ چرا همه‌اش از مسیرهایِ نشد، نخواهد شد؛ مسیرهایِ ناتوان از شدن؛ مسیرهایِ نرسیدن؟ چرا؟ شاید می‌ترسم؟ شاید می‌ترسم؟ شاید خوشم به همین رفتن؟ چقدر بدم می‌آید از تهِ هرچیز، از انتها؛ از آخر؛ از ایستادن در لبه‌یِ فساد؛ مثل میوه‌ایِ در انتهایِ تابستان. مثلِ ایستگاهِ آخرِ اتوبوس؛ یا قطار؛ اینجا یا هرکجا.

—رضا قاسمی

به سعید نفیسی

یک‌دفعه نشد بنویسم و به‌آسانی از فکرهایِ دورودرازِ خود فرار کنم. قلم در دست من موجِ یک دریایِ متلاطم است. برق است. بی‌حیاست. هرزه می‌گردد. مشیِ مرتب ندارد؛ و این علامتِ درماندگیِ قلبِ من است. بدبختی‌ست. باید بنویسی چطور با درماندگی و بدبختیِ خود می‌گذرانی.

—نیما یوشیج، ۲۰ دی‌ماه ۱۳۰۷

درک یک پایان

اما من که این‌قدر با احتیاط زندگی کرده‌ام، من از زندگی چه می‌دانستم؟ من که در زندگی نه برده‌ام و نه باخته، بلکه زندگی را از سر گذرانده‌ام؟ من که بلندپروازی‌هایِ زیادی نداشته‌ام و پیش از آنکه آرزویی تحقق یابد فوری عقب نشسته‌ام؟ من که از رنج کشیدن فرار کرده‌ام و اسمش را قابلیت بقا گذاشته‌ام؟ من که صورت‌حساب‌هایم را به‌موقع پرداخته‌ام و با همه‌کس تا حدِ امکان دوست و موافق مانده‌ام؟ آدمی که خیلی زود جذبه و یأس برایش کلماتی شد که روزگاری در رمان‌ها خوانده بود؟ آدمی که سرزنش‌هایش به خود هیچ‌گاه به‌راستی دردش نیاورد؟ آری، باید به همه‌یِ این‌ها می‌اندیشیدم و نوعی خاص از پشیمانی را تحمل می‌کردم: سرانجام بلایی بر سرِ کسی آمده که همیشه فکر می‌کرد می‌داند چگونه از بلا برهد و درست به همین دلیل بلا بر سرش آمد.

—جولین بارنز، ترجمه‌ی حسن کامشاد

اجاق سرد

مانده از شب‌هایِ دورادور
بر مسیرِ خامشِ جنگل
سنگچینی از اجاقی خرد،
اندرو خاکسترِ سردی.

همچنان کاندر غباراندوده‌یِ اندیشه‌هایِ من ملال‌انگیز
طرحِ تصویری در آن هرچیز
داستانی حاصلش دردی.

روزِ شیرینم که با من آتشی داشت؛
نقشِ ناهمرنگ گردیده
سرد گشته، سنگ گردیده؛
با دمِ پائیز عمرِ من کنایت از بهارِ روی‌زردی.
همچنان که مانده از شب‌هایِ دورادور
بر مسیرِ خامشِ جنگل
سنگچینی از اجاقی خرد
اندرو خاکسترِ سردی.

—نیما یوشیج