آب‌های تار

طنین شرّه‌ کردن آب را می‌شنوم در رویام. کلمات شرّه می‌کنند مثل آب من شرّه می‌کنم. بر چشمهام نقش چشمهام را می‌کشم، شنا می‌کنم در آب‌های خودم، پیش خود از سکوت‌هام می‌گویم. شب‌همه‌شب چشم‌انتظارم که به من شکل دهد زبان. و به باد می‌اندیشم که نزدم می‌آید، که بیتوته می‌کند در من. شب‌همه‌شب گام زده‌ام زیر باران غریب. مرا سکوتی بخشیده‌اند لبریز شکل‌ها و بصیرت‌ها (به قول شما). و می‌دوم نزار مثل آن تک پرنده‌ی مانده‌در‌باد.

—آلخاندرا پیثارنیک، ترجمه‌ی شیرین کریمی

نام‌های بسیار

نگاهم کن
ستاره‌ای در مرگ
جاودانِ
         پرتابی
همیشه بسته‌ست
این
     مکان‌های روشن
نگاهم کن
ستاره‌ای
         همیشه در یادست

—فیروز ناجی

راه‌های این‌سوی که می‌روی

این چندمین است که برای تو می‌نویسم، بهتر از این نمی‌دانم. تو دشنام نمی‌دانی ف ـــــ اگر می‌خواهی قسمم را باور کن یک روز بمان. ببین از دیوار لجن می‌بارد. باران؟ نه، تو دیگر بچه نیستی تا با افسانه سرگرم شوی. کودکیِ من شبانه است. ف، شبانه! تو می‌توانی شبانه تمام خانه‌های مرا با رقص بگردی. باد و تو یگانگان اینجایند اما من، بین تو و باد محور نمی‌توانم باشم. مو! مو را به یاد بیاور. خانه‌های ما در روز می‌میرند. آن روشناییِ باکره‌ی دوردست‌شان فاصله‌فاصله نابود می‌شود. ف، ختم هر چیزی در اینان ببین که راه می‌روند. بی‌ تو، بی‌ من، بی‌ باد.

من این‌بار می‌انگارم تا در رسایی زنگ‌زده‌ی شمشیر تو را بخوانم که اینک خانه، پرده‌های کهنه را بو گرفته است. و تاریکی خانه‌ام را پنهان می‌کند و اشباح نیستند. اما یک روز، که کدورت عمق یافت و دل در رگ تپید، با خاطره می‌آیم تا از تو نامی را یادآوری کنم که تاریکی هست، اشباح نیستند، تا یاد تو بی من با تو! که پرده‌ام پوسیده است و خانه‌ام را باد برده است.

—علیمراد فدایی‌نیا

آداب مرگ

مرگ باید جا بیفتد. خبر را که می‌شنوی زمان لازم است تا اندوه‌گساری ممکن شود. مهم نیست بداهه شیون و گریه کردن یا دندان‌قروچه‌های معذب. غلیان به کار نمی‌آید. برای درکِ فقدان باید مهلت داد. مرگ را می‌کشی تو، مثل برگ چای در فتورِ خونِ رگ‌ها. پیچِ برگ‌ها باز می‌شود. تفاله‌ها چنانچون نعش‌هایی مثله‌شده از تاریخ پیش چشمانت باز می‌شوند. لشکر می‌بندند. مرگ دم می‌کشد. خاطرات در برابرت پهن می‌شوند، تکه‌پاره‌های یادها. اما همه‌اش یاد نیست. هر مرگْ رنگی را در تن آدم می‌گشاید که اگر تفاله‌هایش را هم دور بریزی آن سیاهی را تا ابد حمل خواهی کرد: درست مثل بخارات خردل که راه خود را در تن کودکی بعد بمباران شیمیایی می‌گشاید؛ مرگ می‌آید که مقیم شود. پس چشم باید گذاشت تا تکثیر شود. از خاطرات پوست و چشم بجود و مکرر شود در تاریکی تن. مرگ هرکس از خاطراتش در تن ما تغذیه می‌کند. تا مرگمان سربرسد مرگ آن‌ها در تن ما حفره می‌زند. از «فقید» و «مفقود» به خود «فقدان»، و از «فقدان» به خود «فقدان‌زده»ات ـــــ‌بازمانده‌های سوراخ‌سوراخ. مرگ دستگاهی است که گیومه‌های قبلی را می‌سازد و تو را چون آونگی بین این‌ها معلق می‌کند. این است که هر مرگ، بی هیچ معنایی، در تعلیق زمان، فرصتی‌ست برای فکر کردن به این دستگاه.

—از زخم‌های نهانی، عماد مرتضوی

تو را به یاد دارم

تو را به یاد دارم به همان‌گونه که در آخرین خزان بودی.
کلاهْ طوسی و دلْ آرام.
در چشم‌هایِ تو شعله‌هایِ شفق می‌جنگید.
و برگ‌ها در آبِ روحِ تو می‌افتاد.

پیچیده به بازوانِ من چون تاکی،
برگ‌ها صدایِ تو را می‌انباشت، صدایِ آهسته و آرامِ تو را.
هیمه‌یِ حیرتی که در آن تشنگیم می‌سوخت.

سنبلِ آبیِ شیرینی، تافته بر جانم.
چشم‌هایِ تو حس می‌کنم سفر دارد و دورَست خزان:
کلاهْ طوسی؛ صدا صدایِ پرنده‌ای؛ و دل همچو خانه‌ای
که به سویش آرزوهایِ ژرفِ من می‌کوچید
و بوسه‌هایِ من فرومی‌افتاد، به شادیِ اخگرها.

آسمان از یک ناو. کشت‌زار از تپه‌ها:
یادِ تو از روشنی‌ست، از دود، از آبگیری آرام!
ورایِ چشم‌هایِ تو شعله می‌کشید شفق‌ها،
و برگ‌هایِ خشکِ خزان میانِ روحِ تو می‌چرخید.

—پابلو نرودا، ترجمه‌ی بیژن الهی

نیمای نامأنوس و یک تکلمه

۲۴ آبان ۱۳۹۴
«بعد از مرگِ من، خانه‌ی یوشِ من خراب می‌شود، سهمِ جنگل را پسرعموهای من می‌خورند، نه کسی را دارم علاقه‌مند، نه مرا فرزندی باشد برومند. من می‌میرم و آثار شلوغ و درهم‌و‌برهمِ من می‌ماند و از بین می‌رود. به من زمانِ زندگی من کمک نکرد که بتوانم با آرامش کارم را بکنم.»
—نیما

خانه‌ی نیما آباد شد، متروک افتاد. ولی کاغذهاش یتیم افتاد بین شراگیمِ نااهل و طاهبازِ نابلد. زحمت زیاد اگر با طراحی و تمهیدات نباشد ارزش ندارد. کاش طاهباز به پیشنهادِ بیژن الهیِ جوان بی‌اعتنایی نمی‌کرد. شاعر و محقق کندذهن آفت ادبیات معاصر ما شده، آدم‌های متوسطِ حقیر. جمع‌آوری و تنظیم و تصحیح از وصی و محقق و مصحح متوسط برنمی‌آید.

ناله نکنم، آن ساختمان کار نیما، بخصوص در یادداشتها و کارهای نظری‌اش، ویرانه به دست ما رسیده. نه شراگیم و نه طاهباز هوش فهمیدن این کار و ساختمان را نداشتند متاسفانه. ولی «آواربرداری» تنها تقدیر ما و نیما نیست، نسبت ما و اندیشه‌ی ایرانشهری، نسبت ما با علمای مشروطه و حتی هدایت و این آخری‌ها بیژن الهی هم آواربرداری‌ست. دست ببریم و از تکه‌های این پازل به‌هم‌ریخته، از این عمارت ویران، طرح روزهای آبادش را «خیال» کنیم و بعد مطابق خیال بچینیم و تصحیح کنیم.


۲۸ آبان ۱۳۹۴
«نه یک کتاب، یک منظومه، سه خط هم که با هم جفت می‌شوند طراحی لازم دارند. ترکیب مدیونِ طراحی است.»
—نیما

بدبختی نیما آن است که مریدانِ آن ‌سالهاش به مبانی برنگشتند، شاید هم مبانی را وزن و مصراع و قافیه فرض کردند. معتقدینِ سال‌های بعد هم نهایتاً «ادیب» بودند به معنای وطنی، بگذریم از شفیعیِ کندذهن و کینه‌ای و گرفتارِ تعصبات قومی و ولایتی و سناتوری، بگذریم از ایرج خان پارسی‌نژاد که میانگین هوش و سواد منتقدان کلاسیک درس‌خوانده‌ی ماست. جوانانِ این سال‌ها شاید بتوانند قید سنت و آکادمی را بشکنند، خواندنِ نیما را ببرند به ساحت گفتگو.

شاید فقط و فقط بتوان محمود نیکبخت را نشان داد که مدعاهای نیما را ردیف کرده، کوشیده از میان یادداشت‌هاش دستگاهی نظری بیابد و به آن نگاه کند.

این «ترکیب» که نیما بر آن تاکید دارد خلاف حکم و ماده و امر بسیط است، در شعر قدما سخت یافت می‌شود، در شعر مدرن اروپا به‌وفور. می‌شود طنینش را در تقسیم کار دورکیم دید. نیما نگاه تاریخی و اجتماعی شدیدی دارد، متاسفانه هوشمندانه‌ترین نگاه‌های جوانان معاصر هم یکسر رفته سوی فلسفه‌ی فرانسوی نیمه‌ی دوم قرن بیست! برای فهمیدن نیما باید دورکیم خواند. (زنده باد شهرام پرستش که به اشاره‌ای نسبت نیما و دورکیم را در سر من و ما انداخت.)


۲۹ آبان ۱۳۹۴
«می‌پرسید تکنیک را چطور تعریف کنم؟ تکنیک، کار است نه معرفت. یعنی با کار معلوم می‌شود نه فراگرفتن اصول. هزار دفعه می‌کنید و نمی‌شود ولی اصول را می‌دانید، و آنچه را نمی‌دانید من می‌گویم تکنیک آن است.»
—نیما

این تعریف نیما از «تکنیک» مقداری توفیر دارد با افق آگاهی ما. تکنیک امروز به آنچه اطلاق می‌شود که می‌دانیم و بدان «آگاهی» یا «معرفت» داریم، و برای پیشبردِ هدفمان پیش می‌گیریم و «ابزار» است؛ به عبارتی چیز مهمی نیست و می‌شود هرلحظه بنا به خواست عوضش کرد.

تکنیک برای نیما «طرز کار» است. طرز و شیوه از سبک هندی و بعد تا پیش از نیما (در بازگشتی‌ها) تکرار می‌شود و در بیان نیما به تکنیک تبدیل می‌شود اما یک نیمایی دگرگون می‌شود. این چیست که خلافِ معرفتِ پیشینی‌ست، از معنا و فرم هم مهم‌تر است، و برسازنده‌ی شعر است؟ یا مثلاً طرز کار در شعرهای خود نیما، کسی وارسی کرده کدام است؟


۴ آذر ۱۳۹۴
«ما درست به دوره‌ای رسیده‌ایم که شعر مرده است، مسیر نظرِ تنگ و محدودی که قدما داشتند به پایان رسیده است. انتهای دیوار است. راه کور شده است.»
—نیما

محدودی تنگِ تئوریک قُدما را نیما گستراند، دستِ شعر فارسی را گرفت و به دیدن دُنیا برد، شعری که همپای شمشیر و امپراتوری و فرهنگ و زبان و حکمت و ارتش و تکنولوژیِ سرزمینِ ایران نحیف شده بود، به انحطاط افتاده بود، قرن‌ها بود فکری و نوشدنی در آن نبود. اعلامِ «مرگ شعر»، اعلامِ خطی‌شدنِ زبان است، پیش‌بینی‌پذیر شدنِ دلالت‌ها و نیت‌هاست، اعلام فقدانِ جهان‌های ممکنِ زبانی‌ست.

هدایت هم —که از فرطِ شهرت و دستمالی بسیار غریب افتاده— دست داستانِ فارسی را گرفت و طفلِ نوپا را به دویدن واداشت، بلوغی زودهنگام.

کلنل وزیری هم موسیقی را از تشتت قدمایی نجات داد —یا زبانِ بقا آموخت.

کمال شهرزاد هم در تئاتر...

هر چهارِ این‌ها شاگردان مدرسه‌ی «سن‌لوئی» بودند. تنها مدرسه‌ی واقعاً «مکتبِ» تهرانِ آن سال‌ها. اندوهانِ آنها هم شبیه است. یکی محوِ نفس با گاز، یکی خودکشیِ مبهمی، یکی اندوهِ نامکتوب و نیما که سخت‌جانتر بود و یادداشت آخر «حرفهای همسایه» ادعانامه‌ای‌ست علیه مردم و نخبگانِ زمانه‌اش، شهادتی علیه جوِ حاکمی که از حسد و تنگ‌چشمی، شاگرد و پسرخاله‌ات تو را در پایدارترین مجله‌ی ادبی کاملاً «حذف» می‌کند جای تبلیغ. (پارسی‌نژاد و شفیعی و ... که جای خود دارند.) هدایت خوشبخت‌تر بود. حیف که خودکشی چون سایه‌ی سیاهی حتی در ظهرِ عُمر هم دنبالِ آدمی می‌آید، فقط گاهی پنهان‌تر، لطیف‌تر.


تکلمه، ۲۱ آبان ۱۴۰۱
خوبیِ یادداشت‌های روزانه همین است که آدم یادش می‌رود کلمات یادشان نمی‌رود. آن روزها ابتدای فصل نومیدی بود، نومیدی از مواجهه با بن‌بست. شاید اولین تقلای من برای گردآوریِ «کتاب» بود. به هر کس که خطی از نیما نوشته بود رو زدم و خواهش کردم حاصل تمام تأملاتش راجع به نیما را در چندصفحه روشن بنویسد کنار هم بیاوریم. بعضی از آنها امروز نیستند. تلفن‌ها و نامه‌نگاری‌های آن روزها درسی بود در شناخت خلقیات ایرانیان و مصائب گفت‌وگو با اهل فکر. حاصل کار نومیدی بود. هرکس بهانه‌ای داشت و جز مرحوم نیکبخت و یکی دیگر الباقی کار را به تعلیق و تعویق و تحویل شفاهیات حواله داند ــــ‌اگر رندانه تن نزدند. از آنجا بود که خودم ذره ذره با نیما و جوانب کارش روبرو شدم. کنار هم دیدن نیما و مشروطه و تکاپوی انسان ایرانی برای به دست آوردن ترکیب‌های جدید و نظم‌های جدید (در نظام سیاسی و نسبت نهادهای اجتماع و ادبیات و غیره) و اندیشیدنِ از نو به چیستیِ ادبیات و اندیشه‌ی سیاسی و نسبت دین و حیات اجتماعی و همه‌ی اینها دلیلی دارد که فقط و فقط در نیما می‌تواند تمام‌رخ باشد و به همان دلیل است که فی‌المثل دهخدا و تقی رفعت و آخوندزاده و بهار و قائم‌مقام فراهانی و بقیه همه حکم مقدمه بر نیما را دارند. در نیما خلاقه‌ترین وجه آفرینش هنری-ادبی ایرانیان نخستین بار است که با حیات اجتماعی و اندیشیدن به همه‌ی اینها ربطی وثیق می‌یابد و ما رد این فکرکردن‌ها و دیدن‌ها و کشف و رد و قبول را می‌توانیم در نامه‌های دوران جوانی و تأثیرپذیرفتنش از لادبن تا سوسیالیست شدن و بعدتر «نیما شدن» او ببینیم. انکار نمی‌کنم که تلاش برای فهم نیما دشواریِ غریبی داشت و تازگی‌ها توانسته‌ام به خیال خودم بعضی نقصان‌ها را در روش‌شناسی و مباحث نظریِ بنیادی رفع و رجوع کنم و غریب اینکه راه را در مجادلات میان متألهین مسیحی بر سر سنت و حدود اختیارات‌شان در تفسیر پیدا کردم. دشواریِ کار از خروار خروار مهملی می‌آید که به نام ترجمه و تألیف و فهم و فلسفه به خوردمان داده‌اند و منظری برای دیدن که برنمی‌سازد هیچ مخل هم هست.

کشفِ بُعدِ تازه بعدِ خودش را آشوبناک می‌دارد تا جا برای ابعادِ تازه‌ی فهم باز شود و در این راه زبان و تصویرها از سیاقی تازه بار می‌گیرند و حالِ مشوّش عاقبت به طراوتِ طربناک آخرین می‌رسد. شعرهای آخر نیما و یادداشت‌های تئوریک آخرش اگر هوشرباست حاصل این ممارست عمری‌ست. و این طیِ طریق در نیما ترسیمِ تمام دارد، و فقط در نیما. فکر کردن به نیما و تجددی که با کار نیما محقق شد صرفاً ملعبه‌ی ادبیاتی نیست یا آنجور که شفیعی و امثالهم خیال می‌کنند بحثی مندرج در تاریخ ادبیات نیست بلکه دیدن وضع تاریخی و تجدد و تلاش‌های ایرانیان در نوآیین کردن وجوه اجتماعی و فرهنگیِ تمدن‌شان اساساً جز با شناختن نیما و بدعتی که پایه گذاشت ممکن نیست. برداشتن یک تکه شعر یا یک تکه از یادداشت‌ها و آن را زیر نور فلسفه‌های مختلف گرفتن و طامات بافتن کاری‌ست که نه فقط با نیما که با هرکسی اگر بکنید لذت ملاعبه دارد و ارزش مطالعه نه و اهمیت اصلاً. مهم دیدن تمام این پرتاب‌راه و ترسیم حاصل کار است. هنوز هم فکر می‌کنم جز آن چند صفحه‌ی مرحوم نیکبخت نقطه عزیمتی نداریم ــــ‌یا من ندیده‌ام.

—مانا روانبد

از نامه‌های نیما

شخصِ حریصِ من مثلِ یک قراولِ مجروح در شبِ پایانِ جنگ در پشتِ سنگر جا گرفته است. اگر همه شفا بیابند من باید بالایِ همین سنگر که به دستِ خودم درست شده است به خوابِ ابدی بروم! این سنگر به‌منزله‌یِ مدفنِ من است. چه چیز جز عصرِ سیاهِ من روپوشِ من خواهد بود؟ در ایران شاید هیچ‌کس از همکارهایِ من این ورطه را نمی‌بیند. ولی من می‌بینم. هیئتِ این عفریتِ سیاه برایِ شکستنِ امثالِ من دندان تیز می‌کند. من او را به هرچه تعبیر کنم، او مرا به دلخواهِ خود تعبیر خواهد کرد. ناچار، بعد از سیزده سال کار، نتیجه برایِ من در ایران نوشتنِ این سطور باید بوده باشد. برایِ اینکه هر وضعیتی ثمره‌یِ مخصوص دارد. اراده‌یِ موجود‌ــ‌به‌ــ‌حال‌ِـ‌ـ‌خود و مستقل‌بالذات وجود نداشته و ندارد که در وضعیت دخالت کرده حتماً کار را موافق با مرامِ انسان انجام بدهد. بلکه انسان هم جزئی از وضعیت است که ممکن است در وضعیت اعمالِ نفوذ کرده باشد، یا نه. ولی من برخلافِ آن‌هایی که در این‌طور موارد از شدتِ عجز و ضعفی که دارند به خدا و عوالمِ بی‌انتها می‌پردازند، به‌واسطه‌یِ نیافتنِ مایه و قوه در خود، کاملاً به‌سکوت می‌گذارنم.

تألمات و تأسفاتِ خود را به دوش گرفته به خودم و به همین دنیایی که من هم در جزوِ آن پروریده شده‌ام می‌پردازم. خونِ گرمی که در عروقِ من جاری است، به من اذنِ نشستن نمی‌دهد. محمولاتِ دوشِ خود را به بلندترین نقاطِ عالم بالا می‌برم و پرتاب می‌کنم. من بمب‌اندازِ نویسندگان هستم. از حیثِ طغیانِ احساسات بسیار شاعرانه و بلندپرواز و از حیثِ اخذِ ماده برای فکرِ خود جهاتِ هرچه مادی‌تر را مأخذ می‌گیرم. نمی‌خواهم از پشتِ پرده چیزی را ببینم اگرچه مجبور بوده باشم که در پشتِ پرده حرف بزنم. پرده‌ها را همه از هم می‌درم. درها و پنجره‌ها را همه باز می‌کنم که افکار از هرطرف به طرفِ من پرواز کرده مرا احاطه کنند. اگرچه این احاطه به خرابیِ وجودِ من منجر شود.

بدواً یک قسمتِ عمده از وقتِ من تلف نشد مگر برایِ شرقی بودنِ من، و مشق و تجربه در نوشتنِ چیزهایِ تازه که قبل از من سابقه نداشت و من می‌بایست فتح‌الباب کرده فدایِ پیش‌قدمی شده باشم. بعد از آن وضعیت به این اتلافِ وقتِ من از راهِ دیگر کمک کرد که برخلافِ اولی منفعتی هم برای فکرِ وضعیت من نداشت.

—ناتلِ عزیزِ من، ۱۳۱۰

در بادیه

نوسانِ بال‌هایِ دود
خاموشیِ چشم را قطع می‌کند

پَرپَر می‌شود به بادْ مرجانی
از عطشی برای بوسه‌ها

رنگم از بهت می‌پرد سحرگاهان

زندگی‌ِ من می‌شارد
در گردابی از دلتنگی‌ها

اینک آینه‌دارِ آن گوشه‌هایِ جهانم
که وطن خواندم
و بوکشان راه می‌یابم
تا مرگْ درین سفرِ الزامی

فرجه‌هایی فقط برایِ خواب

اشک‌هایم می‌زداید آفتاب

تن به قبایی ولرم می‌پوشم
از کتانِ طلایی

برین آبسنگِ پریشانی
در کمینِ
دورانی خوش

—جوزپه اونگارتی، ترجمه‌ی فیروز ناجی

هنوز از شب...

هنوز از شب دمی باقی‌ست، می‌خواند در او شبگیر
و شب‌تاب، از نهان‌جایش، به ساحل می‌زند سوسو؛
به‌ مانندِ چراغِ من که سوسو می‌زند در پنجره‌ی من
به‌ مانندِ دلِ من که هنوز از حوصله وز صبرِ من باقی‌ست در او
به‌ مانندِ خیالِ عشقِ تلخِ من که می‌خواند؛
و مانندِ چراغِ من که سوسو می‌زند در پنجره‌ی من
نگاهِ چشمِ سوزانش ـــ‌امیدانگیزـــ با من
در این تاریک‌منزل می‌زند سوسو.

—نیما

اشکان

ما چند نفر دیوانه بودیم. ما میان آن‌ها بودیم. آن‌ها میانِ ما. نفرتی بزرگ بود. نفرتی جانکاه... با تکرارهای تکرارنشدنی. ما از قرص‌ها فرار کرده بودیم. گفت شما که چندشخصیتی هستید گاهی فکر می‌کنید همیشه می‌توانید خود را بکشید. یا به جایی می‌رسیدیم که تصورش هم مضحک بود، مضحک می‌نمود. گفت برای آینده چه هدفی دارید. گفتیم می‌خواهیم بنویسیم. شغلتان؟ می‌خواهیم بنویسیم. می‌خواهیم بنویسیم. دست انداختیم گردنش. چسبید... بی‌نگاه... بی‌مقاومت... با تلاشی مضاعف. عطرِ جانکاهی بود. گفتیم میانِ ما نفرتی عظیم هست. گفتیم درخت‌های متفاوت. سنگ‌های جدید... خراش‌های لذیذ. بزاق‌هایی وصف‌ناشدنی. با زبریِ صورت‌هایمان ملاقاتمان می‌کردیم. این گل‌ها برای شما. این گل‌ها برای مخصوصاً همه‌ی شما. آن وقت چه هدفی دارید؟ شغلتان چه می‌شود؟ عقلتان؟ عشقتان کجا پرسه می‌زند؟ عور و تنها؟ ما سوالی نداشتیم. هیچ نمی‌گفتیم. به سقف، به دیوار، به شیشه، به نرده‌ها خیره می‌شدیم و هیچ فکری نمی‌کردیم. ما چند نفر دیوانه بودیم.


از دفتر خاطرات
اینجا، از تو دورم. نمی‌توانم با کسی حرف بزنم. همه فکر می‌کنند عجیبم. خودم هم می‌دانم. همه فکر می‌کنند دورم. همین نزدیکی‌ها... نمی‌شد به همه بگویم که اینجا آمده‌ام. به جای قرص غذا می‌خورم. به جای سیگار می‌خوابم.
اندیمشک، آبانِ هشتادوهفت


به ردپای جنون با بوی برفِ آن لحظه که گاری کوپر را تعریف می‌کردی.

—صالح ادنانی

میان زنان تک‌افتاده

همین‌طور که قدم برمی‌داشتم، دیدم یادم به غروبِ هفده سال پیش است، آن موقعی که تورین را گذاشته و رفته بودم، خیال برم داشته بود که آدم می‌تواند یکی را بیشتر از خودش دوست بدارد. حال اینکه خودم خوب می‌دانستم قضیه اصلاً این‌ حرف‌ها نبود، دلم می‌خواست فقط بروم، پایم به دنیا باز شود. سر همین، این عذر و بهانه‌ها را می‌آوردم. حماقت و خیره‌سری گیدو آن‌وقت که داشت مرا می‌برد تا پناهم بدهد از همان روز اول برایم مسلم بود. گذاشتم مرا ببرد، تقلا کند، برایم بجنگد. حتا مددش دادم، کارم هنوز تمام‌نشده می‌زدم بیرون تا همدمش باشم. مورللی این‌ها را حسدورزی و بدخلقی‌ام می‌دید. سه ماهِ تمام سرخوش بودم و گیدو را خنداندم: چه عایدی داشت؟ او حتا عرضه‌ نداشت ازم جدا شود. نمی‌شود یکی را بیش‌تر از خودت دوست بداری. اگر نتوانی خودت خودت را نجات بدهی، هیچ‌کس هم نمی‌تواند.

—چزاره پاوزه

شانتارام

حرفم این است که هرچیزی را بیشتر از آن قدری که هست، یا لازم است باشد، سخت می‌کنی. حقایق زندگی ساده‌تر از این‌هایند. در آغاز، ما از همه‌چیز می‌ترسیدیم ـــ‌از هر حیوانی، از آب‌وهوا، از درخت‌، از آسمان شب‌ـــ از هرچیزی که بگویی، جز از هم. حالا فقط از هم می‌ترسیم و تقریباً هیچ‌چیز دیگری به وحشتمان نمی‌اندازد. هیچ‌کس نمی‌داند کی آن کار را چرا می‌کند. هیچ‌کس راستش را نمی‌گوید. هیچ‌کس خوشحال نیست. هیچ‌کس در امان نیست. وسطِ این‌همه غلطی که در دنیا هست، بدترین کاری که می‌شود کرد زنده ماندن است. همین دایلاماست که منجر می‌شود باور کنی و بچسبی به این دروغ که روحی داری و خدایی هست که سرنوشتِ روحت را به جایی‌ش بگیرد.

—گریگوری دیوید رابرتز

درس‌های تاریخ

چه باید کرد؟ تردیدی نیست که به دانش بیشتری از خودمان نیاز داریم: فردی و جمعی، روانی و اجتماعی. بی‌شک باید اعتراف کرد که خودمان را ــ‌آنقدر که باید‌ــ مطالعه نکرده‌ایم: انواع سائق‌های تاریک و غیرعقلانی در ما وجود دارد که هنوز درست درک نشده‌اند. فیلسوفان واپسگرای فرانسوی، اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم، شاید تحتِ تاثیر از دست رفتن جان‌ها در انقلاب و جنگ‌های پس از آن، ادعا کردند که آنچه مردم واقعاً دوست دارند همکاری نیست، بلکه خودسوزی جمعی بر یک قربانگاه مشترک است. به ارتش‌ها گفته می‌شود رژه بروند و، اگرچه نمی‌دانند به کجا یا چرا، رژه می‌روند. عصیان در ارتش بسیار نادر است. یکی از این واپسگرایان بدبین می‌گوید چیزی که مردم آشکارا تحسین می‌کنند سلاخی شدن با همدیگر در راه یک آرمان درک‌نشدنی است. این اغراق‌آمیز است؛ اما خلاف خوش‌بینانه‌ی آن هم چنین است. عقل‌گرایان زیادی متوجه این نیروهای ویرانگر تاریک نشده‌اند، یا تا وقتی با سر به آن‌ها برخورد نکنند در نظرشان نمی‌گیرند یا وجودشان را نمی‌پذیرند. آن‌موقع شاید زیادی دیر باشد. آن‌ها با کشف راه‌حل ــ‌راه‌حل رسمی‌ــ آغاز می‌کنند و این چیزی است که باید بپذیرند: هرچه ساده‌تر، جذاب‌تر. به همین دلیل است که پیش‌گویی‌های نظام‌سازان اغلب پوچ از آب درمی‌آید.
     تأمل بر تاریخ مدرن به‌تنهایی باید ما را به این نگر سوق دهد که هیچ راه‌حل ساده‌ای وجود ندارد، ازجمله اینکه پاسخ در پیشرفت تکنولوژی نهفته است، یا در بازگشت به نوعی ایمان کهن، یا خودمختاری، یا فایده‌گرایی، یا کمونیسم، یا سوسیالیسم، یا فردگرایی، یا سرمایه‌داری، یا هر ایسم یا ایده‌ی واحد دیگری. اگر قرار باشد نسل ما چیزی از گذشته بیاموزد، باید به دو فرض درباره‌ی اهداف بشر بیندیشد: فرض اول این است که همه‌ی اهداف با یکدیگر سازگار نیستند. هدف به‌خاطر خود برگزیده می‌شود، نه به این امید که موفقیت در دست‌یابی به آن تضمین‌کننده‌ی دست‌یابی به اهداف متعاقب دیگر باشد، بلکه حتا با این درک که شاید مسیر رسیدن به آن‌ها را مسدود کند. اگر «الف» انتخاب شود ممکن است «ب» به نحو جبران‌ناپذیری از دست برود و هیچ‌کاری هم نشود برایش کرد. فرض دوم این است که انسان‌ها در فرآیند جست‌وجوی اهداف‌شان خود را دگرگون می‌کنند. و با دگرگون کردن خودشان اهدافشان را نیز تغییر می‌دهند. ما کار را با جست‌وجوی هدف «الف» ــ‌مثلاً بگوییم رونق اقتصادی یا برابری اجتماعی‌ــ آغاز می‌کنیم و هرقدر ساختار، چارچوب و رفتار اجتماعی خودمان را بهبود می‌دهیم، اهداف و مقاصدمان هم به نوبه‌ی خود تغییر می‌کنند. پس نمی‌توانیم امروز پیش‌بینی کنیم که فردا هدف‌مان چه خواهد بود. هر تلاشی برای پوشاندن یک ژاکت دیوانه‌بند به بشریت، هرقدر هم به نیت شرافتمندانه‌ای باشد، خطرناک است.
     به نظر می‌رسد این دو فرض یکی از معدود درس‌های قابل‌اتکای تاریخ باشد. ما نمی‌توانیم آینده را به‌تمامی پیش‌بینی کنیم و باید ضرورت انتخاب بین آرمان‌های ناسازگار را درک کنیم؛ و ضرورت زیستن در جامعه‌ای را که افراد متفاوت آن شاید خواهان اهداف متفاوت ولی با اعتبار برابر باشند. باید یاد بگیریم به بیشترین تلاش برای حفظ نوعی موازنه‌ی متزلزل بین انواع گوناگون اهداف و انسان‌ها رضایت دهیم، نظامی از نظم جهانی که در آن تغییر ضروری می‌تواند بدون شکستن پوسته‌ی ظریفی رخ دهد که بدون آن زندگی‌ انسان‌ها امکان وجود ندارد و بدون آن نمی‌توان برای هیچ آرمانی آنقدر که باید زحمت کشید و حفظش کرد.
     انجام این کار بسیار دشوار و بسیار ناخوشایند است؛ می‌تواند طاقت‌فرسا باشد و تنش هم برای اعصاب خوب نیست. پیوسته آگاه بودن به این حقیقت که تنها کاری که می‌کوشیم انجام دهیم، حفظ چارچوب اجتماعی یا سلامت فردی است که مدام در خطر ترک برداشتن است و باید مدام وصله‌وپینه‌اش کرد و پشتیبانش بود و محافظتش کرد، فشار زیادی بهمان وارد می‌کند. داشتن یک آرمان درخشان واحد بسیار پذیرفتنی‌تر و هیجان‌انگیزتر است، اینکه فکر کنیم داریم به آن نزدیک می‌شویم چون قبلاً چند مانع را پشت سر گذاشته‌ایم و حالا فقط موانع معدودی مانده که پس از آن ما یا فرزندان ما یا نوه‌های ما از آفتاب ابدی لذت خواهیم برد. شریف‌ترین و برانگیزاننده‌ترینِ دموکرات‌ها، کندروسه، مطمئن بود که بالاخره آن روز فرامی‌رسد: روزی که بشریت شاد، آزاد و خردمند خواهد بود. اما این خیلی محتمل نیست، چون این حقیقت که نمی‌شود همه‌چیز را داشت یک حقیقت پیشینی است. هردر مدت‌ها پیش گفت که ما نمی‌توانیم آن چیزی را پس بگیریم که یونانیان یا یهودیان یا هندیان باستان را خردمند یا خوشحال یا باشکوه می‌کرد. برای همیشه از دست رفته است. این حقیقت بدیهی ــ‌که ما برای زمان خود چیزی می‌سازیم و بعدها نتیجه‌اش را خواهیم دید‌ــ قویترین استدلال برای آن چیزی است که باید یک لیبرالیسمِ بفهمی‌نفهمی درهم‌وبرهمش نامید. ارزش‌ها به این خاطر که جاودانه نیستند تقدس کمتری ندارند. این لیبرالیسمی است که درآن کسی به‌خاطر هیچ راه‌حلی که ادعای قطعیت یا هرجور پاسخ یگانه‌ای را داشته باشد زیاده هیجان‌زده نمی‌شود؛ جایی که بیش از هرچیز، فرد آلوده‌ی این توهم نیست که برای کنار زدن موانع وحشتناکی، که آخرین سنگ‌های بزرگ بر سر راه درهای کمال هستند، فراخوانده شده است، که برای بردن در جنگی که به همه‌ی جنگ‌ها خاتمه می‌دهد و برای غلبه بر آخرین مانع بزرگ که پس از آن پیشاتاریخ به انتها می‌رسد و تاریخ حقیقی آغاز می‌شود، نابودی تمام جوامع تاوان زیادی نیست.

—آیزایا برلین، ترجمه‌ی نرگس حسن‌لی
فرهنگ‌بان، شماره‌ی ۴

انتهای آسمان

در رویای پرتابِ چشمانِ خویشتن است
به ژرفنای شهرِ آینده
در رویای رقص در هاویه است
در رویای بیگانگی با روزهای خویش
که همه‌چیز را می‌بلعند
که همه‌چیز را می‌آفرینند
در رویای آن است که برخیزد و فروریزد
دریاوار ــــــ بر رازها پیشی جوید
و آسمانِ خود را آغاز کند
در انتهای آسمان.

—ادونیس، ترجمه‌ی کاظم برگ‌نیسی

پیاله‌ای بر کفن

سوگ از فرط بداهت بی‌تعریف است، مثل عاشق شدن، ناگهان سوگواری یا عاشق و از اینجا به بعد تویی و حالی که داری، بی‌ حاجتِ آموختن یا رعایتِ آدابی، «اصابت» همین است. ولی در دل سطری از ریلکه روزی چیزی دیدم که در حالت پیراسته‌اش توصیف و تبیینِ توأمان حالت سوگ است برای من که هیچ‌وقت نیازِ توصیفش رهایم نکرده است: می‌گوید سوگ یعنی «هراسانی از تماس با هرآنچه آکنده از خاطره است» ــــ دهشتِ روبرو شدن با هرچه خاطره‌ای‌ست از او، و دیگر «فقط» خاطره است از او. این است که سوگ همیشه در کار پس زدن چیزهایی‌ست که رنج به بار می‌آورند چون دیگر فقط همینند و تداومی در وجود ندارند، و همیشه در کلنجار با «زندگی»، به هم رسیدنِ دو خط موازی‌ست که دوری‌شان انصراف خاطر می‌آورد و چون به هم برسند و جرقه بزنند سیاهیِ پشت پلک‌ها را با رعشه‌هایی شبیه سقوط همزمان هزار ستاره‌ی دنباله‌دار ردی از زخم می‌گذارند حتا اگر چشم‌هایت را نبسته باشی. وسوسه‌ی شاعران برای ترجمه‌ی حال یا شهودی به «شعر» ـــ‌گذر دادنِ آن از خیالِ جهنده به لغاتِ حک‌شده‌ی دیگر بی‌تغییر ـــ چیز تازه‌ای نیست اما دیدنِ آن به هیئت «تحویل» تنها وقتی به ذهنم رسید که دیدم ریلکه در ذیل حرف اصلیِ نامه‌ای، خطاب به مترجم شعرهایش، چطور سعی بلیغ می‌کند با دو ضربِ قلم بگوید خاستگاه شعر «مرگ» چه بوده ــــــ تا مگر در برگرداندن و گذر دادن شعرش از زبانی به زبان دیگر مددِ مترجم باشد:
                 «شعرِ "مرگ" تجسم لحظه‌ای است که وقتی شبی ایستاده بر پل زیبایی در تولِدو دیدم شهاب ثاقبِ کشیده‌ای از دلِ فضای کیهانی فروبارید و به‌آنی (چطور باید آن لحظه را بیان کنم؟) با قوسی آرام از فضای زمین گذر کرد: دیگر مرز جداکننده‌ی پیکره‌اش محو شده بود. و در زمانی پیشتر، همین حس وحدت، درست شبیه منظره‌ای که پیش چشمم شکل پذیرفت، در قالبی شنیداری بر من متجلی شد: وقتی در کاپری، شبی در باغی زیرِ زیتون‌بنی ایستاده بودم، و آوای پرنده‌ای کاری کرد که چشمانم را ببندم، آوایی که توأمان درون و بیرونم بود، انگار در فضای یگانه و یکپارچه‌ی وسیع و در وضوحِ ناب!»


...گداختنِ روح آدمی از داغِ عشق و مرگ می‌تواند کیمیاگریِ حقیقی باشد. دو خطِ موازی: عشق که همه زندگی‌ست و زندگی‌بخشی و دمیدن روح در کالبد تن و به شوری کم‌نظیر بادبان برافراشتن در دل طوفان‌های دریای ناآرام زندگی؛ و تجربه‌ی مرگِ دیگری که قطعی و محتوم است، مرگ بَعد ندارد، نقطه‌ی پایان است، جمله تمام شده است و چاره‌ای نیست الّا آغاز کردن جمله‌ای نو در عینِ استیصال از نوشتن چیزی نو. وای از آن روزی که این دو خط به هم برسند و داغِ مرگ از جانب معشوق بر جان بنشیند. سهمی از لذت رؤیا و عشق از آنجاست که نمی‌شود «دست آن را خواند» و آنقدر طبیعی آغاز می‌شود که انگار «قبل» ندارد و تأثیر این لذت هم «قبل» ندارد و همیشه با ماست تا قبل از مرگ:
                  «مرگ عمیقاً در جوهره‌ی عشق ریشه دارد و هیچ تخالفی با عشق ندارد. مرگ، نهایتاً، کجا می‌تواند برانَد آن کسی را که ما ـــ‌به‌طرزی بیان‌نشدنی‌ـــ در اعماق قلب خود حمل می‌کنیم. تأثیر بی‌وقفه‌ی حضور او در قلب ما چطور می‌تواند متوقف شود، تأثیری که حتا حالا که در میان ما نیست به چیزی مستقل از حضورِ ملموسِ او بدل شده است.»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درگیومه‌نشسته‌ها ـــ‌با اندکی دستکاری‌ـــ از ریلکه‌اند، ترجمه‌ی پیمان چهرازی.

—مانا روانبد

اگر صدای من بر خاک بمیرد

اگر صدایِ من بر خاک بمیرد،
تا سطحِ دریایش برید
و بر ساحل رهایش کنید.

تا سطحِ دریایش برید
و ناخدایِ یک ناوِ سفیدِ جنگی‌اش کنید

آوخ، صدایم
مزین به مدالِ ملاحان است:
بر قلبِ آن لنگری،
و یک ستاره بر لنگر،
و بر آن ستارهْ باد،
و بادبانی در باد.

—رافائل آلبرتی، ترجمه‌ی محمود نیکبخت

بازی شطرنج

روز سپیدی را حرکت می‌دهم،
روز سیاهی را حرکت می‌دهد.
رویایی را به جلو می‌رانم،
رویایم را به جنگ می‌کشاند.
به ریه‌ام حمله می‌کند،
سالی در بیمارستان می‌افتم، نقشه می‌کشم.
نقشه‌ی درخشانی طرح می‌کنم
و روزی سیاه را می‌برم.
او حرکت بی‌شرمانه‌ای می‌کند
و مرا با سرطان می‌ترساند
(که هم‌اکنون حرکتش فقط ضربدری‌ست)
ولی، دریغ، نیمی از زندگی‌ام
از میانه برچیده شده است.
فریاد می‌زند:
ــــ‌کیش! حالا هیچ‌ کاری نمی‌توانی بکنی.
جواب می‌دهم:
ــــ‌چیزی نشده، من همیشه می‌توانم احساسم را قلعه کنم.
پشت‌ِسرم، زن و فرزندانم
خورشید، ماه و دیگر تماشائیان
با حرکت من به‌خود می‌لرزند.

من فقط سیگاری آتش می‌زنم
و به بازی‌ام ادامه می‌دهم.

—مارین سورسکو، ترجمه‌ی احمد میرعلائی

قصیده‌ی کافه‌ی غم

می‌دانیم اگر پیامی را با آبلیمو رویِ کاغذِ تمیزی بنویسیم هیچ اثری از پیام بر کاغذ باقی نمی‌ماند. اما اگر لحظه‌ای کاغذ را جلویِ آتش بگیرید نوشته به‌شکلِ قهوه‌ای ظاهر می‌شود و می‌توان نامه را خواند. تصور کنید ویسکی همان آتش است و پیام را فقط روحِ انسان می‌تواند درک کند تا متوجهِ حرفم شوید و ارزش نوشیدنیِ میس املیا برای‌تان روشن شود. ما از کنارِ بعضی چیزها بی‌توجه می‌گذریم و در قسمتِ تاریکِ ذهن‌مان افکاری انباشته می‌شوند اما ناگهان روزی آنها را به یاد می‌آوریم و درکشان می‌کنیم. بافنده‌ای که افکارش فقط محدود است به کارگاه بافندگی، بقچه‌ی ناهار، رختخواب و دوباره کارگاه بافندگی ممکن است روزِ یکشنبه‌ای که لبی تر می‌کند، اتفاقاً چشمش به یکی از نرگس‌هایِ مرداب بیفتد. ممکن است این گل را بکند، خوب براندازش کند و به گل‌هایِ زیبایِ طلایی‌اش بنگرد و بعد ناگهان در خود غمِ شیرینی احساس کند. بافنده‌ای ممکن است در یک شبِ زیبا برایِ اولین‌بار ناگهان آن سرما و درخشندگیِ آسمانِ یک نیمه‌شبِ ماهِ ژانویه را درک کند و از کوچکیِ خود ترسِ عمیقی سراسر وجودش را بگیرد و قلبش از حرکت بازماند. وقتی مشروبِ میس املیا را می‌نوشید دقیقاً چنین حس‌وحالی دارید. ممکن است غمی وجودتان را بگیرد و یا شاد و شنگول شوید اما تجربه فقط یک چیز را نشان می‌دهد: به روحتان گرما می‌بخشید و پیام نهفته در آن را درمی‌یابید.

—کارسون مک‌کالرز، ترجمه‌ی احمد اخوت

قصیده‌ی آنچه باد گفت

ابدیت به‌خوبی می‌توانست
فقط رودخانه‌ای باشد،
اسبِ ازیاد‌رفته‌ای باشد
و کوکوی
فاخته‌ی گمشده‌ای

برای مردی که یارانش را ترک می‌گوید
باد می‌آید،
چیزهای دیگری می‌گویدش،
گوش‌ها و چشم‌هایش را
به چیزهای دیگر می‌گشاید.

امروز یارانم را ترک گفتم،
و تنها، در این تنگه،
دیدن رود را آغاز کردم
اسبی را دیدم تنها
و به‌تنهایی
گوش به کوکوی
فاخته‌ی گمشده‌ای دادم.

و آنگاه باد
همچون کسی که در گذر است
به نزدم آمد و گفت:
ابدیت به‌خوبی می‌توانست
فقط رودخانه‌ای باشد،
اسبِ ازیادرفته‌ای باشد
و کوکوی
فاخته‌ی گمشده‌ای.

—رافائل آلبرتی، ترجمه‌ی محمود نیکبخت

اندیشه‌هایی درباره‌ی رمان

اگر، به‌ پیروی از والری، چیزی را نثر بنامیم که به‌مجرد انجام وظیفه‌اش، یعنی انتقال فکر، بمیرد، و چیزی را شعر بنامیم که از نظر شکل و قالب پایدار و مخلد بماند، رمان هم می‌تواند نثر یا شعر باشد. پروست و ژیرودو و کولت و آراگون شاعرند.


شکل و قالب اس‌ اساس است. موضوع فقط بهانه و انگیزه‌ی کار است.


بازخواندن یک رمان، اگر فقط موضوعش مد نظر باشد، بی‌معنی است، زیرا پایانش را می‌دانیم. بنابراین نکته‌ی دیگری در میان است که خواننده را نگه می‌دارد و لطف تازه‌ای به اثر می‌بخشد، نکته‌ای که در شرح داستان نیست بلکه در شکل بیان داستان است.


داستان ممکن است شعر باشد (مانند «ترز دکی‌رو») یا جز نثر نباشد (مانند آثار پیر بنوا)، همچنان‌که تصویری ممکن است عکس‌برداری باشد یا کار هنری.
     حسن رمان در این نیست که شبیه الگوی خارجی خود باشد، بلکه در این است که این الگو را به‌صورت تازه‌ای نشان دهد.
     در رمان خوب فقط مؤلف باید شبیه باشد: همچنان‌که پرده‌ی المپیا پیش از آنکه شبیه مدل خود باشد، به خود نقاش (مانه) شباهت دارد.


رمانی که بخواهد فقط در انتظار حوادث بعدی مرا بفریبد، هرگز نظرم را جلب نمی‌کند.


رمان پرورش احساسات که، به‌قولِ خود نویسنده (فلوبر)، «هیچ اتفاقی در آن روی نمی‌دهد» و جز ملالی که برمی‌انگیزد موضوعی ندارد، مرا بیش از مهیج‌ترین رمان‌های پرحادثه مسحور می‌کند.


برای چه سخنان یک نوکر، یک مست، یک ابله، که در زندگی بدان توجهی ندارم، در رمان نظرم را جلب کند؟ چرا چیزی را که نمی‌خواهم بشنوم؟
     مالارمه درباره‌ی نمایشی می‌گفت «چرا می‌خواهید بروم سه ساعت با کسانی سر کنم که هرگز حاضر نیستم برای ناهار به خانه‌ی آن‌ها پا بگذارم؟»


نقاشان ایتالیایی در دوره‌ی رنسانس موضوع تصاویر و پرده‌های خود را یکباره از چند صفحه‌ی کتاب پلوتارک و تورات گرفتند و حتا، در غالب احوال، به نقش مریم و کودک اکتفا کردند.
     به‌همین‌منوال، یک ظرف میوه‌خوری برای شاردن و سزان بس بود.
     آیا می‌توان صد تن رمان‌نویس تصور کرد که پیوسته موضوع واحدی را مطرح می‌کنند؟
     با‌این‌حال، در هر اثر هنری، تنها شکل و صورت است که تازه و نو‌به‌نو می‌شود، نه مضمون و محتوای آن. و مگر رمان اثر هنری نیست؟


رمان از خواننده به‌همان‌اندازه توقع تخیل و حساسیت و نوع‌دوستی دارد که از نویسنده توقع دارد. خوانندگان بد، مانند نویسندگان بد، اندک نیستند.


سرگرمی و تفریحی که رمان به خواننده می‌دهد موجب نشده است که رمان در انظار عموم پست و بی‌ارزش جلوه کند، زیرا مرد دانشمند نیز تحقیقات تاریخی یا علمی خود را وسیله‌ی لذت خاطر ساخته است و با‌این‌حال تتبعاتش حقیر نمی‌نماید. پستی کار رمان به‌سبب عدم کوشش و زحمتی است که ارائه می‌دهد، تا آنجا که نویسندگان، هر کتاب خود را به‌شکل رمان درمی‌آورند یا به آن نام رمان می‌دهند تا خواننده را بفریبد و به‌سوی این طعمه‌ی ظاهراً لذیذ بکشاند.


رمان محض یا خالص رمان پرحادثه و قهرمانی است. اگر این حوادث درونی باشد، رمان روانی یا تحلیلی می‌شود. آدلف رمان پرحادثه‌ای‌ست، به همان دلیل که سه تفنگ‌دار چنین است.
     رمان امروز رمان ناسره است. رمان امروز شهر فرنگ است و نویسنده به‌مدد آن امیدوار است که افکار و عقایدش را درباره‌ی همه‌چیز آسان‌تر به خواننده بقبولاند. این افکار و عقاید را در دهان قهرمانان داستان که زبان حال او هستند می‌گذارد یا با حواشی و گریزهای بی‌شمار شرح‌ و بسط می‌دهد. بدین‌صورت، رغبت خوانندگان به درک آن برانگیخته می‌شود؛ ولی چنین کتابی دیگر رمان نیست.


فلسفه‌ی معاصر به‌صورت حب‌ها و قرص‌هایی که روی جعبه‌ی آن نوشته‌اند رمان، فروخته می‌شود. خواننده جز بدین شکل حاضر نیست آن را فروبدهد. امروزه مونتنیْ نمی‌تواند فلسفه‌اش را به‌شکل مقالات به خورد خواننده بدهد.


رمان‌نویس گاهی چنین وانمود می‌کند که پنداشته است قهرمانانش از دستش دررفته‌اند یا عصیان کرده‌اند. ولی کدام نویسنده‌ای‌ست که عصیان الفاظ و عبارات را نشناسد و نداند که این عصیان او را از هدفی که در آغاز کار داشته دور می‌کند. هنر عبارت است از مهار کردن این الفاظ و این قهرمانان، و آن‌ها را به راه دلخواه خود بردن. آن‌ها گاهی از چنگ خواننده هم می‌گریزند (و به‌دنبال آن‌ها خود کتاب). آنگاه خواننده به اندیشه فرومی‌رود که اگر آن‌ها نوع دیگری راهبری می‌شدند به چه صورت درمی‌آمدند. این سرکشی اثر از فرمان نویسنده، جزو خواص رمان نیست: عیب است، نه هنری که رمان‌نویس بدان بنازد.


فقط آنچه را که می‌شناسیم در تصورمان می‌گنجد. سرشت آدمی چنین است که عفریت و اهریمن را با ترکیب چشم و دست و پا و تنه‌ی انسانی یا اعضای حیوانات ناجور به وجود می‌آورد.
     همچنین رمان تخیلی محصول حافظه است: حافظه‌ی خود رمان‌نویس (مثلاً به‌صورت دفتر یادداشت روزانه) یا حافظه‌ی دیگران (مثلاً به‌صورت وقایع روزنامه).
    حافظه‌ی خواننده به‌نوبه‌ی خود به میدان می‌آید: خواننده خود را در کتاب می‌یابد و جز این هوسی ندارد که بگوید: «راستی همین‌طور است!»


رمان هرگز تصویر زندگی نیست، زیرا رمان سرانجامی دارد و زندگی هرگز به جایی ختم نمی‌شود.


داستان مفهوم متضاد واقعیت است.
     پس آیا داستان واقعی بی‌معنی نیست؟

—ژرژ لوریس، ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی
مجله‌ی سخن، ۱۳۳۴

جلوشاهی

عصر بود و          جایی در گوشه‌ی بـــِ باغ خفته بود و خوابِ اسمِ خویش را می‌دید و آنچه او می‌دید جز برق نبود برق که در لاله‌های داغ می‌سوخت

نزدیکی غروب بود و          در مسیرِ الفِ باغ به‌سمتِ فلق می‌رفت و مار بود که در دل می‌خزید و بستر از خون و شیر بیمار گشته

شب بود و          آفتابِ سیاه بود که در نقطه‌ی غین بر فرازِ باغ روشن بود و بیدار وقتی که ناگهان بر مار یاغی‌ی باغ تابید و قارقارِ زاغ بود که باغ را کر کرد تا

                    خودِ صبح
که          رفته بود تنها ازو سپیدی‌ی بستر به جا مانده

—کیوان طهماسبیان، ترسگفتار درس، و دیگر شعرها

بچه‌های کوچک قرن

اصل مطلب در این نیست که آدم در حین عمل چه احساس می‌کند، در این است که بعد از عمل دوباره هوس می‌کند. من حالا موضوعی برای فکر کردن داشتم و مثل پیش زندگی‌ام خالی نبود. روز فکر شب را می‌کردم و تمام هفته فکر یکشنبه را. و این زندگی‌ام را پر می‌کرد. وقتی ظرفی را واژگون می‌کردم (و اغلب این اتفاق می‌افتاد) مادر می‌گفت: «ژوزیان، حواست کجاست؟ مگر خوابی؟» و چه‌جور هم خواب بودم! اگر می‌دانست حواسم کجاست! در آن زمان دیدی را که از همه مستعدتر و فرمانبردارتر بود داشتم تعلیم می‌دادم که چه بکند. احساس عجیبی به من دست می‌داد که از توی کوره‌راه‌های جنگل به جست‌وجوی گوشه‌ی دنجی بروم (تنکه‌ام را قبلاً درآورده و توی کیفم گذاشته بودم) و در فکر لحظه‌ای باشم که پسر آنجا به‌زانو مقابل من توی تاریکی بنشیند. اوه، البته به پای گیدو نمی‌رسید. گیدو چیز دیگری بود، این کار را خودبه‌خود و از روی میل طبیعی انجام می‌داد، آدم حس می‌کرد که این کار را دوست دارد. ولی این‌ یکی برای این می‌کرد که من مجبورش می‌کردم و از پیش آن را شرط کار دیگر قرار داده بودم. درهرحال، به همین وضع می‌ساختم. مهم برایم این بود که آنجا توی تاریکی ایستاده باشم و سرم آزاد باشد و پشتم را محکم به درخت تکیه دهم و به آسمان نگاه کنم و اگر آسمان صاف بود ستاره‌ها را نگاه کنم و درعین‌حال تنها باشم و آن پایین خیلی دور، پسر به کار خود مشغول باشد و به‌تدریج که لذت می‌آمد و از من بالا می‌رفت چنان‌که گویی مستقیماً از زمین برآمده است، او را به‌کلی فراموش کنم. بعد به او اجازه می‌دادم که هر کار دیگری دارد به‌سرعت انجام دهد. او فقط همین را می‌خواست، فقط سه دقیقه لازم داشت تا راحت شود. واقعاً که این پسرها عجیبند.


گیدو را اگر می‌دیدم آیا می‌توانستم بشناسم؟ زمان بسیاری گذشته بود. زمان‌های بسیار. گیدو، گیدو. نامش را صدا می‌کردم تا ببینم جوابی می‌آید. البته همه‌چیز را به یاد می‌آوردم: دندان‌هایش را، دست‌هایش را که مرا می‌گرفت، جنگل را، و موتوسیکلت را که به درخت تکیه داشت. موتوسیکلت که به درخت تکیه داشت گویی جاودان در من نقش بسته بود. هر موتوسیکلتی که به درخت تکیه داشت در من بی‌اختیار هوس خوابیدن برمی‌انگیخت. حتا بوزینه‌ای ممکن بود از این راه بر من دست یابد، از راه گذاشتن موتوسیکلت کنار درخت. و آن زمانی را که به‌ایتالیایی حرف می‌زد به یاد می‌آوردم. ایتالیایی برای همیشه در ذهن من مانده بود. البته نه کلماتش، که حتا یک دانه‌اش را نمی‌توانستم تکرار کنم مگر کلمه‌ی «موریره» (مردن) را و تصادفاً گفتن این کلمه در آن لحظه مورد نداشت. کلمات را نمی‌دانستم اما صدای او توی گوشم بود، آن سیل صدا که از دهانش جاری بود و آنچه را که می‌خواست بگوید بهتر از هر جمله‌ی زیبای معنی‌داری بیان می‌کرد. آن موسیقی کلام، آن سخنانی که گیدو بر زبان می‌راند و من یک کلمه‌اش را هم نمی‌دانستم. زندگی بود، خود زندگی بود و قابل‌ وصف نیست که چه بود. و بقیه را به یاد می‌آوردم، آن حالی را که به من دست داد... هنوز صدای پرندگان را می‌شنیدم که در آن حال چگونه می‌خواندند. باز هم از این حال‌ها به من دست داده بود، ولی بدن فراموشکار است و آدم پوست نو می‌کند.

—کریستیان روشفور، ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی

لنگ

او با نوکِ انبر بر دیوارهایِ خاکسترِ منقل می‌فشرد تا بر آن‌ها پله بسازد و آنگاه همه را برهم می‌زد و هر نقشی چه آسان بر نرمیِ خاکستر می‌نشست و نرمیِ خاکستر چه آسان هر نقشی را گم می‌کرد. و چه یادبودهایِ دیگر که رویِ تاروپودِ فرسوده و تیره‌رنگِ جایی در میانِ هستیش می‌گذشتند و همه‌ رنگی از گذشتِ زمانِ تاریکی‌گرفته داشتند که هرگاه از صومعه‌یِ خویش به‌رویِ تاروپودِ فرسوده‌یِ گلیمِ تیره‌رنگ و تاریکی‌گرفته پیشِ چشمان وی می‌لغزیدند دوردست می‌نمودند و با این‌همه پیدا بودند که هم هستند و هم نزدیکند چون به زندگیِ او بسته‌اند و انگار خودِ زندگیِ او هستند که نمی‌شد دور باشند و اگر از یک‌سو در گذشتِ زمان پایین رفته‌اند از یک‌سو هنوز جایی نرفته‌اند و هنوز رویِ او سنگینی دارند چونکه خودِ او هستند که اکنون انگار گذشته‌یِ او نیستند چون اگر بودند به امروز نمی‌رسیدند که او بداند گذشته‌یِ او و دیگری بوده است که تا دیروز یکی بوده است اما امروز است که میانِ آن باز می‌شود و جدا می‌شود و جداتر می‌شود و او این‌ور می‌ماند و آن آن‌ور می‌ماند و جدایی دورتر و دورتر می‌شود و اکنون او دیگر تنها مالِ خودش، این خودِ نیمه‌شده، بود که با آنچه دیروز اکنون بود بستگی به نیمه‌ای داشت و به همه‌یِ دیروز بستگی نداشت و او اکنون می‌دید که کمی از دیروز او مالِ او بوده است و آنچه که بیشتر بود مالِ دیگری بوده است و از امروز است که باید بداند خودش چیزِ دیگر، چیزِ کمک‌ندهنده، چیزِ جدا، چیزِ تنهایی است و اکنون گذشته‌یِ او به جایی رسیده بود که در تنهایی و چیزِ دیگری بودن جلوترش پیدا نبود اگرچه اکنون پیدا بود که در گذشته جلوترِ هر اکنونی پیدا نبوده است اما اکنون این ناپیدایی پیدا بود و نادیدنی بودنش دیده می‌شد و گمنامی‌اش شناخته می‌شد و هنوز پیش نیامده بود که آشنا باشد و انگار یکی نبود و چند تا بود چندین تا است و شاید دستِ خود اوست که هرکدام را که بخواهد بگیرد و بگوید این است پس از اکنونِ من.

—ابراهیم گلستان

اونیورسیتاس

واژه‌ی «دانشگاه» در زبان فارسی، پیش از هر چیز دیگری، بر مکانی دلالت دارد، بر جایی که جای دانش است. این واژه برای نامیدن نهادی ساخته شد که نام آن در بیشتر زبان‌های اروپایی از ریشه‌ای لاتینی می‌آید با معنایی متفاوت. در میانه‌ی قرون وسطا، واژه‌ی اونیورسیتاس بر هر کلی از اجزاء و به ویژه بر جمعی از افراد دلالت می‌کرد و، از جمله، در آغاز عبارتی به کار می‌رفت که معادل آن در فارسی «اجتماع استادان و شاگردان» است. به‌تدریج، همین واژه به‌تنهایی، و سپس مشتق‌های متنوع آن در زبان‌های مختلف اروپایی، بر نمونه‌های خاص اجتماع‌هایی از افراد مشغول به تدریس و تحصیل علم و، در نتیجه، بر نهاد عامی که بر پایه‌ی آنها شکل گرفت اطلاق شدند. قبل از این نام‌گذاری، مراکز گوناگونی در اروپای مسیحی را که آموزش عالی در آنها انجام می‌گرفت با واژه‌های دیگری می‌نامیدند که معنای‌شان مدرسه بود، یعنی مکان درس، و اغلب با ذکر نوع مؤسسه‌ای که مدرسه به آن وابسته بود کامل می‌شدند، چنانکه در ترکیب‌های «مدرسه‌ی صومعه‌ای» یا «مدرسه‌ی کلیسایی». در قرن یازدهم میلادی، شمار استادان و شاگردان در برخی شهرهای بزرگ اروپایی افزایشی چشمگیر یافت. بسیاری از اینان از شهر و یا کشور دیگری می‌آمدند و، بدون آنکه در صومعه‌ای یا کلیسایی مستقر شوند، به دنبال درس دادن و درس گرفتن بودند. بعضی از جلسه‌های درس در منزل استاد یا در خوابگاه شاگردان برگزار می‌شد. در این وضع بی‌سابقه، استادان اختیار بیشتری در تنظیم دروس و شاگردان امکان بیشتری در انتخاب این و یا آن درس پیدا کردند. همچنین، گرچه همگی هنوز به نهادهای دینی مسیحی وابسته بودند، ولی بسیاری کشیش یا راهب نبودند و، چون وظایف آن روحانیان را نداشتند و مواجب آنان را نمی‌گرفتند، جایگاهی متمایز در جامعه‌ی شهری یافتند. با‌این‌حال، برای ادامه‌ی کار و تثبیت این خودمختاری نسبی، نیاز به تشکلی داشتند که از سوی نهادهای دینی و دولتی بازشناخته شود. وضع این استادان و شاگردان همانند پیشه‌وران و کارآموزانی بود که، اگر به خدمت دائمی اربابی در نمی‌آمدند، تنها با عضویت در صنفی متشکل می‌توانستند در شهرهای بزرگ به حرفه‌ی خود و تعلیم و تمرین آن بپردازند. در هر شهر، آنچه اجتماع استادان و شاگردان نامیده شد صنف دانشگاهیان آن شهر بود، صنفی که پایه‌های دانشگاه‌های آینده را گذاشت.

یکی از نقاط عطف در روند شکل‌گیری آنچه امروز دانشگاه نامیده می‌شود را می‌توان در سال‌های ۱۲۲۹ تا ۱۲۳۱ میلادی در شهر پاریس پی گرفت. پیش از آن، از میانه‌ی قرن یازدهم میلادی، شمار بزرگی از شاگردان از دیگر مناطق اروپا برای شرکت در درس استادان سرشناس به پاریس می‌آمدند. اجتماع استادان و شاگردان پاریس پیرامون سال ۱۱۵۰ تشکیل شد و شاه وقت فرانسه در سال ۱۲۰۰ و پاپ وقت در سال ۱۲۱۵ آن را به رسمیت شناختند. این پاپ بر اساسنامه‌ای مهر تأیید گذاشت که نمایندگان اجتماع در آن ترتیب دروس و مدت و محتوای آنها، شرایط استادی و شاگردی در هر درس، و قواعد انضباط فردی و جمعی را تدوین کرده بودند. در این اساسنامه، عضویت در اجتماع بر پایه‌ی سوگند متقابلی میان استادان و شاگردان تعریف شده بود که حمایت جمع از هر فرد را در صورت دادخواهی ممکن می‌کرد. جوازی که شاه صادر کرد به معنای تأمین حق آنان به سکونت و به اشتغال به تدریس و تحصیل در شهر پاریس بود و، به‌ویژه، بر این تأکید داشت که اعضای این اجتماع در حوزه‌ی صلاحیت دستگاه قضایی وابسته به پاپ قرار می‌گرفتند و، بنابراین، صاحب‌منصبان شهر حق فرمان به حبس و یا ضرب و جرح آنان را نداشتند، مگر با حکم آن دستگاه قضایی. این امتیاز مهمی بود برای مردان جوانی که هر سال پرشمارتر به پاریس می‌رسیدند و در یک محله‌ی محدود آن ساکن می‌شدند. این جوانان از گوشه‌وکنار اروپا می‌آمدند و، جز زبان لاتینی که هنگام درس و بحث به کار می‌بردند، زبان‌های مادری و آداب‌ورسوم خود را به‌همراه می‌آوردند. همچنین، هر یک با توجه به تمول کم‌و‌بیش خود، مسکنی مناسب را در آن محله‌ی مشخص توقع داشتند. اما چندان خانه‌نشین هم نبودند و بیشتر وقت آزادی را که داشتند اینجا و آنجا گرد هم می‌آمدند. همه‌ی اینها به سروصدای فراوانی می‌انجامید و به برخورد مدام و گاه درگیری با دیگر ساکنان و با کاسبان شهر و دردسر برای صاحب‌منصبان آن.

در ماه مارس سال ۱۲۲۹، در شب عید سالانه‌ی آغاز پرهیز چهل روزه‌ی مسیحیان، کارکنان و مشتریان مهمان‌سرایی در پاریس گروهی از شاگردان را، که بر سر قیمت آنچه خورده و نوشیده بودند هیاهویی به پا کرده بودند، به باد کتک گرفتند و از آنجا بیرون انداختند. صبح فردای آن شب، گروهی بزرگ‌تر از شاگردان به محل درگیری بازگشتند و درب بسته‌ی مهمان‌سرا را و هرچه را در آن بود شکستند و صاحب آن را هم کتک زدند. آشوب به کوچه و خیابان رسید و زدوخوردی همگانی به راه افتاد. عده‌ای از ساکنان و کاسبان محل به محکمه‌ی کلیسا شکایت بردند. اما نایب‌السلطنه‌ی تازه بر تخت نشسته‌ی فرانسه، پیش از آنکه به شکایت‌ها رسیدگی شود، و از بیم آنکه این رسیدگی طول بکشد و یا به کیفر سختی نینجامد، قصد جزای فوری متهمان را کرد. مسئولان رسیدگی به شکایت هم، که می‌خواستند غائله هرچه زودتر پایان یابد، قضاوت بر چگونگی کیفر را به او سپردند. سربازان شاه که بر این کار گماشته شدند به شاگردان رحم نکردند و شمار بزرگی از آنان را کشتند، بی‌توجه به اینکه کدام‌یک در آشوب شرکت کرده بود و کدام‌یک نه. وقایع‌نگاری گزارش داده است سربازان سی‌صد شاگرد را به ضرب خنجر از پا در آوردند و یا به رودخانه‌ی سن انداختند. استادان شهر، که از این کشتار بر آشفته بودند، بی‌درنگ دست از کار کشیدند و از نایب‌السلطنه طلب عدالت کردند. چون پاسخی نگرفتند، در شورایی رای به تعلیق همه‌ی دروس دادند و ازسرگیری آنها را تا اعاده‌ی حقوق ازدست‌رفته‌ی شاگردان‌شان به تعویق انداختند. دو سال تمام هیچ درسی در شهر پاریس برگزار نشد. برخی از استادان و شاگردان به شهرهای دیگری در فرانسه یا در دیگر کشورها رفتند و آنجا به تدریس و تحصیل مشغول شدند. برخی هم ناچار به کار دیگری پرداختند. در این مدت، غیاب آنان سبب زیان به کسب‌وکار و آسیب به شهرت شهر هم شد. سرانجام، از پی رایزنی‌های طولانی، ماجرا در ماه آوریل سال ۱۳۳۱ با دخالت پاپ وقت ختم شد. این پاپ در سند مکتوبی اهمیت حضور و فعالیت استادان و شاگردان در پاریس، لوازم خودمختاری آنان در سامان‌دهی به کار و زندگی دسته‌جمعی خود، و حقوق آنان را در مقام شاکی یا متهم در هر محکمه‌ای تصریح کرد. این سند که در آغاز آن، برای دلجویی از معترضان، از پاریس با عبارت «مادر علوم» یاد شده بود در بایگانی واتیکان همین عنوان را گرفت.

سند «مادر علوم» رضایت دانشگاهیان را به بازگشت به کار خود در پاریس در پی داشت. دامنه‌ی اختیاری که در این سند به صراحت به آنان برای نظارت بر دانشگاه داده شد از آنچه خودشان پیشتر در اساسنامه‌ی نخستین فرض کرده بودند فراتر رفت. از جمله، اشاره‌ای که در این سند به تدریس کتاب‌های مربوط به فلسفه‌ی طبیعی شد اهمیت داشت. عمده‌ی آنچه در آن زمان فلسفه‌ی طبیعی نامیده می‌شد متونی ارسطویی بودند که اروپاییان به‌تازگی و پس از قرن‌ها فراموشی بازیافته بودند و ترجمه‌ی آنها را به زبان لاتینی آغاز کرده بودند. اما تدریس این متون به سرعت در بسیاری از اسقف‌نشین‌های کاتولیک منع شده بود، از جمله در پاریس در سال ۱۲۱۰. بااین‌حال، چنانکه از شواهد تاریخی برمی‌آید، عده‌ای در پاریس به این متون توجه داشتند و بی‌سروصدا به مطالعه و تدریس آنها ادامه می‌دادند. در سند «مادر علوم» ذکر شد که، حتی اگر شورای اسقفان کتابی درباره‌ی فلسفه‌ی طبیعی را منع کرده باشد، دانشگاهیان پاریس حق دارند به مطالعه و تدریس آن بپردازند و تصمیم به بررسی و پالوده‌سازی آن از شبهه و خطا هم با خودشان است. نکته‌ی مهم‌تر در این سند این بود که، نه تنها حقوق فردی مفروض دانشگاهیان در برابر مسئولان اجرای قانون یادآوری شدند، بلکه این حق جمعی هم اضافه شد که، اگر حقی از یکی از آنان پایمال شود، همگی در دفاع از آن یک نفر دست از کار بکشند. از جمله، به صراحت ذکر شد که در صورت قتل یا قطع عضوی از یک نفر از آنان، یا حبس یا اخذ جریمه‌ای از یک نفر بدون حکمی معتبر، یا اجبار یک نفر به پرداخت هر مبلغ ناروایی، مثل رشوه‌ای، یا تاوان قرض یا ضرری که جبران آن را عهده‌دار نباشد، یا اجرت یا اجاره‌بهایی بیش از حد مقرر، در هر یک از این صورت‌ها و اگر عدالت به سرعت اجرا نشد، دیگر دانشگاهیان حق دارند، تا زمانی که اعاده‌ی حقوق آن یک نفر میسر شود، دانشگاه را تعطیل کنند. تاریخ‌دانان اثر این ماجرا را به نتیجه‌ی آن برای دانشگاه پاریس منتهی نمی‌دانند و در تبیین سیر تحول نهاد دانشگاه هم از تأثیر آن گواه می‌آورند. دانشگاهیانی که در آن دو سال هر جای دیگر رفته بودند و به هر کار دیگری درآمده بودند، علاوه بر دانسته‌های‌شان و شوق‌شان به دانستن، تجربه‌ی نادری از همبستگی را به همراه خود برده بودند. آنچه هم هنگام بازگشت به دست آوردند نمونه‌ای ماندنی از توفیق چنین جمع همبسته‌ای شد. شک نیست که سیر تحول نهادی که امروز دانشگاه نامیده می‌شود پیش از آن آغاز شده بود و پس از آن ادامه یافته است و هرگز نه به یک شهر و یک کشور منحصر نشده است و نخواهد شد. اما به یقین، ماجرای آن دو سال گواهی است بر اینکه دانشگاه، پیش از آنکه جای دانش باشد، خانه‌ی دانشگاهیان است. حرمت این خانه می‌شکند اگر اهل آن کرامت خود و همدیگر را پاس ندارند.

—لاله قدکپور، ۱۳۹۸
بازنشر از وبلاگ مهدی نسرین

بارقه‌ها

فکر کنم قبل‌ترها در یادداشت‌هایم نوشته‌ام که عشق شباهتِ بسیار زیادی به شکنجه یا عملِ جراحی دارد. امّا این ایده را می‌توان به تلخ‌ترین شکلی بسط داد. هرچند که دو عاشق بسیار شیفته‌یِ هم باشند و مملو از میلِ متقابل، همیشه یکی از آن‌ها آرام‌تر یا خویشتن‌دارتر از دیگری است. این آقا یا خانم نقشِ جراح یا جلاد را دارد؛ آن دیگری سوژه است، قربانی. این آه‌ها، پیش‌درآمدهایِ تراژدیِ رسوایی، این ناله‌ها، فریادها، خس‌خس‌ها را می‌شنوید؟ کیست که آن‌ها را بروز نداده باشد، کیست که آن‌ها را به‌زور بیرون نکشیده باشد؟ و چه چیزهای بدتری در کارِ شکنجه‌گرانِ سخت‌کوش می‌بینید؟ این چشمانِ کلاپیسه چون چشمانِ خوابگردان، این اندامی که ماهیچه‌هاشان گویی تحت‌تاثیرِ پیلِ الکتروشیمیایی، مستی، هذیان یا افیون منقبض و استوار می‌شود، یقیناً در سهمگین‌ترین نتایج‌شان هم مثال‌هایی چنان فجیع و چنان عجیب پیشِ رویتان نخواهد گذاشت. و چهره‌یِ انسان، که اُوید تصور می‌کرد برایِ بازتاباندنِ ستارگان شکل گرفته، اینک صرفاً نمودی از درنده‌خوییِ جنون‌آسایی را نشان می‌دهد، یا در نوعی مرگْ عضلاتش آزاد و رها می‌شود. زیرا یقیناً فکر می‌کنم با به کار بردنِ واژه‌یِ خلسه برای این نوع تلاش به مقدسات بی‌حرمتی کرده‌ام.

بازی هولناکی که یکی از بازیگرانش باید تسلط بر خویشتن را از کف بدهد! یک بار دیدم که کسی می‌پرسید والاترین لذتِ عشق چیست؟ یک نفر طبیعتاً پاسخ داد: پذیرایِ آن شدن. و یکی دیگر: وقف کردنِ خود. شخص دوم گفت: لذتِ غرور! و شخص اول: لذتِ تواضع! هر دویِ این هرزه‌گویان همچون کتابِ پیروی از عیسی مسیح حرف می‌زدند. ــــــ سرانجام، خیالبافِ بی‌شرمی پیدا شد و اذعان کرد که والاترین لذتِ عشق تربیت کردنِ شهروندان برای میهن است.

من می‌گویم والاترین و یگانه لذتِ عشق در اطمینان از بدی کردن نهفته است. ـــــ هم مرد و هم زن از بدوِ تولد می‌دانند که تمامِ خوشی‌ها در بدی کردن وجود دارد.

—شارل بودلر، ترجمه‌ی عظیم جابری

کسوف

روحِ ون‌گوگ
پرسه می‌زند در مزرعه‌ی آفتابگردان
ماهْ شکلِ گوشِ بریده‌ای‌ست

رفته‌ای و
دو ته‌سیگار
در بسترِ خاک
با پاهای جمع‌شده‌درشکم خوابیده‌اند
(یکی از آن دو بیدار است
و با خودش فکر می‌کند)

چهار انگشتِ دیگر اگر
یادت در من بنشیند
اندوه کامل است
مزرعه‌ی آفتابگردانی خواهم شد
با صدها صورتِ سیاه
خیره‌مانده به کسوف

—رضا جمالی حاجیانی، ماهیان خاکزی

بیرون و تو

به‌ناگاه دانستم که بیرونِ خانه‌ای.
درخت‌هایی که در میانِ آنها پرسه می‌زدی خاموش شدند،
شاخه‌ای کوچک خبر داد ـــــ در هوایِ غروبگاهان شکست،
و همه‌یِ پرنده‌هایِ باغ آوازِ خود را به آخر رسانیدند.
به‌خاطرِ چه آمده‌ای؟ سرِ آشتی داری؟
به گرفتنِ باج آمده‌ای، یا فقط آمده‌ای که بدانی؟

و پس از غروبِ خورشید آیا باید وادار شوم
که از روی تخت‌ِخوابِ نزدیکِ پنجره کشیده‌ شده، شیشه‌یِ پردرخش بر فرازِ دیوارِ باغ،
در انتظارِ تو به چمن بنگرم و به کوچه،
به سایه‌ها که در زیرِ ماه سست می‌شوند و سخت.
تنهایم من، اما نگاه کن، درها را باز کرده‌ام،
و خانه پر می‌شود از سرما، بادها به درون می‌وزند.

خانه‌ای چنین رسوخ‌پذیر و ازهم‌پاشیده را، با
شورشی پیشاپیش در میانِ دیوارهایش،
یارایِ مقاومتِ این محاصره نیست.
درها را من به نشانه‌یِ تسلیم باز کرده‌ام. خانه پر می‌شود از سرما.
چرا بیرون می‌ایستی؟ من آماده‌یِ پاسخ‌ گفتنم.
درها باز است. چرا تو نمی‌آیی؟

—هنری رید، اندیشه و هنر، بهمن ۱۳۴۶

غریبی

بی‌ تو
خودم را بیابانِ غریبی احساس می‌کنم
که باد را به وحشت می‌اندازد

جویبارِ نازکی
که تنها یک‌پنجمِ ماه را دیده است
زیباترین درختانِ کاج را حتا
زنانِ غمگینی احساس می‌کنم
که بر گوری گمنام مویه می‌کنند
آه
غربت با من همان کار را می‌کند
که موریانه با سقف
که ماه با کتان
که سکته‌یِ قلبی با ناظم حکمت

گاهی به آخرین پیراهنم فکر می‌کنم
که مرگ در آن رخ می‌دهد

پیراهنم بی تو آه
سرم بی تو آه
دستم بی‌ تو آه
دستم در اندیشه‌یِ دستِ تو از هوش می‌رود

ساعت ده است
و عقربه‌ها با دو انگشت هفتی را نشان می‌دهند
که به‌سمتِ چپِ قلب فرومی‌افتد.

—غلامرضا بروسان

شیدایی لل و. اشتاین

— یک همچو روزِ بی‌واقعه‌ای را هیچ‌وقت نمی‌توانستم تصور کنم.
— بااین‌حال، داریم به جایی می‌رسیم، حتا اگر هیچ اتفاقی نیفتد، داریم به یک مقصدی می‌رسیم.
— کدام مقصد؟
— نمی‌دانم. جز یک مشت چیزهایی درباره‌ی سکونِ زندگی، چیزِ دیگری نمی‌دانم. آن‌هم وقتی خود همین هم، همین زندگی، دارد می‌شکند. این را می‌دانم.

لُل همان پیراهنِ سفیدی تنش است که قبلاً به‌تن داشت، اولین بار که در خانه‌یِ تاتیانا کارل دیدمش. دکمه‌هایِ بازِ پیراهن، زیرِ بارانیِ خاکستری، پیداست. بارانیِ خاکستری را، همچنان‌که چشمم به پیراهن است، از تن درمی‌آورد، بازوهایِ عریانش آشکار می‌شود. در طراوتِ بازوانش تابستانی نهفته است.

—مارگریت دوراس، ترجمه‌ی قاسم روبین

متن‌هایی برای هیچ

این منم در او که به یاد می‌آورم، شب واقعی را، این رویای من است، رویای شب بی‌فردا، و او فردا چگونه خواهد توانست که تاب بیاورد فردا را، سپیده را، و بعد، روز را، همان‌طور که دیروز توانست که تاب بیاورد دیروز را. آه می‌دانم، این من نیستم، هنوز این من نیستم، این کهنه‌سربازی است خوکرده به روزها و شب‌ها، اما فراموش می‌کند، به من فکر می‌کند، بیش از آنچه باید، و هنوز صبح بسیار دور است، شاید بالاخره وقت آن را داشته باشد که دیگر ندمد.

—ساموئل بکت، ترجمه‌ی علی‌رضا طاهری عراقی

پیغام

چون درختی در صمیمِ سرد و بی‌ابرِ زمستانی
هرچه برگم بود و بارم بود
هرچه از فرِّ بلوغِ گرمِ تابستان و میراثِ بهارم بود
هرچه یاد و یادگارم بود
ریخته‌ست.

چون درختی در زمستانم
بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود.

دیگر اکنون هیچ مرغِ پیر یا کوری
در چنین عریانیِ انبوهم آیا لانه خواهد بست؟
دیگر آیا زخمه‌هایِ هیچ پیرایش
با امیدِ روزهای سبزِ آینده
خواهدم این‌سوی و آن‌سو خست؟

چون درختی اندر اقصایِ زمستانم
ریخته دیری‌ست
هرچه بودم یاد و بودم برگ؛
یادِ با نرمک‌نسیمی چون نمازِ شعله‌یِ بیمار لرزیدن.
برگِ چونان صخره‌یِ کری نلرزیدن.
یادِ رنج از دست‌هایِ منتظر بردن.
برگِ از اشک و نگاه و ناله آزردن.

ای بهارِ همچنان–تا–جاودان–در–راه،
همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهایِ دگر بگذر.
هرگز و هرگز
بر بیابانِ غریبِ من
منگر و منگر.
سایه‌یِ نمناک و سبزت هرچه از من دورتر، ‌خوش‌تر.
بیم دارم کز نسیمِ ساحرِ ابریشمینِ تو
تکمه‌یِ سبزی بروید باز بر پیراهنِ خشک و کبودِ من.

همچنان بگذار
تا درودِ دردناکِ اندُهان ماند سرودِ من.

—مهدی اخوان‌ثالث، آخر شاهنامه

مورمور

این‌جا را ترک کردیم. باز رسیدیم نزدیک جبهه، و دوباره گلوله و خمپاره است که دارد می‌آید. باران می‌بارد ولی خیلی سرد نیست. جیپ ما روبه‌راه است. اما باید پیاده بشویم و پیاده برویم.

گویا جنگ دارد به آخر می‌رسد. نمی‌دانم این را از کجا می‌گویند، ولی می‌خواهم سعی کنم، تا جایی که می‌شود، خودم را راحت از این منجلاب بکشم بیرون. هنوز در گوشه‌وکنارْ درگیری‌های سختی هست. نمی‌شود پیش‌بینی کرد که کار به کجا می‌کشد.

دو هفته‌ی دیگر باز مرخصی دارم و به ژاکلین نوشتم که منتظرم باشد. شاید بد کردم که این را نوشتم. آدم نباید خودش را پابند کند.

همین‌طور روی مین ایستاده‌ام. امروز صبح گروه ما راه افتاد و من طبق معمول آخر صف بودم. همه از کنار مین رد شدند، ولی من زیر پام صدای تلیک را شنیدم و فوری ایستادم. فقط وقتی پا را از روی مین برداریم منفجر می‌شود. هرچه توی جیب‌هام داشتم برای دیگران پرتاب کردم و بهشان گفتم که بروند. حالا تنها مانده‌ام. معمولاً باید منتظر باشم که آن‌ها برگردند، ولی بهشان گفتم که برنگردند. البته می‌توانم سعی کنم که خودم را پرت کنم به جلو به‌‌رویِ شکم، ولی از اینکه بدون پا زندگی کنم منزجرم... فقط این دفتر را با یک مداد پیش خودم نگه داشته‌ام. قبل از اینکه پام را بردارم پرتابشان می‌کنم، و حتماً باید پام را بردارم، چون دیگر ذلّه شده‌ام و بعدش هم پام دارد مورمور می‌کند.

—بوریس ویان، ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی

لووینا

بطریِ آبجو را خالی کرد تا اینکه فقط حباب‌هایِ کف درش باقی ماند، بعد ادامه داد: «توی لووینا هرجا را که نگاه می‌کنی می‌بینی جایِ خیلی غم‌انگیزی‌ست. شما دارید می‌روید آنجا، پس خودتان خواهید دید. من می‌گویم آنجا جایی‌ست که غم آشیانه کرده، جایی‌ست که خنده را نمی‌شناسد، انگار صورتِ مردم یخ بسته. اگر دوست داشته باشید می‌توانید هروقت بخواهید این غم را ببینید. نسیمی که آنجا می‌وزد، آن را این‌طرف‌ و‌ آن‌طرف می‌برد، اما هیچ‌وقت از آنجا ریشه‌کنش نمی‌کند. انگار آنجا به دنیا آمده. شما می‌توانید کم‌وبیش بچشیدش و احساسش کنید، چون همیشه رویِ شما می‌افتد و رودرروی‌تان می‌ایستد، و مثلِ مشمایِ بزرگی رویِ گوشتِ زنده‌یِ قلب سنگینی می‌کند.

مردم آنجا می‌گویند وقتی قرصِ ماه کامل است به‌وضوح شکل و شمایلِ باد را می‌بینند که خیابان‌هایِ لووینا را جارو می‌کند، می‌بینند که پشتِ سرش پتویِ سیاهی می‌کشد، اما چیزی که من همیشه شب‌هایِ مهتابی توی لووینا دیده‌ام نقشِ نومیدی بوده ـــــ همیشه.

—خوان رولفو، ترجمه‌ی فرشته مولوی

به‌خاطرِ دیگران

اسمِ این شهر که امسال
نشد پاییز داشته باشد و حتا
این‌طور که شنیده‌ام   
قرار نیست
دیگر هیچ‌وقت
فصلی داشته باشد
تهران است

اگر تو هم مثل تقویم
هنوز با فصل‌ها رفت‌و‌آمد می‌کنی که هیچ
چون حرفی برای گفتن نمی‌ماند

امّا
اگر آزاد شده‌ای
دوباره بیا
مثلِ من که اخراجم کرده‌اند و هنوز هستم

چون تنگدلی‌های این شهرِ بی‌هوش
به جایی رسیده که روزها
دادوبیداد دارد مدام و شب‌ها
بر دامنِ چرکینِ خود
اشک‌های خون‌آلود می‌بارد 

عابرانِ کوچه‌های خاک‌آلودش نیز
زیرِ تیرگی‌های هوایی که تشکیل نمی‌شود
مخفی کرده‌اند خود را
درحالی‌که من
نمی‌توانم این هوای موحش را
که سخت سیاه و تاریک است و با این‌همه نیست
به‌جای لباس بپوشم

خلاصه این‌که برهنه می‌گردم

می‌بینی چه‌جور گیر کرده‌ام؟
درین تورِ تنگ
به‌تنهایی

پس در همین شبی که اگر
در دامنِ یک سالِ قدیمی طلوع می‌کرد
شبی زمستانی و سوزناک می‌شد بیا

بیا که فقط باشی
نه برای این‌که حرفی بزنیم با هم
چون هیچ‌چیزی نمانده لایقِ گفتن باشد

ولی بیا که بدانم
با این‌که خیلی دیر کرده‌ای امّا
آمده‌ای آخرِ کار

چون آخرِ کارم دیدنی‌ست واقعاً 

ضمنِ این‌‌که خوب است
دیگران هم باور کنند
بوده‌ای که گفتم بیایی

همین.

—رضا زاهد، بعد از همه‌چیز

حکایتِ نامِ اعظمِ آخرین معشوقِ من: «شاه»

طبیعی است که هر زبانی امکانات زندگی متفاوتی به شما می‌بخشد، اما چه بر سر آدم می‌آید که هروقت آن زندگی و آن امکانات و کیفیات از بین می‌روند یقه‌ی زبان را می‌چسبد؟ گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم اگر چینی قدیم حرف می‌زدم، چینی قدیم فکر می‌کردم، او را از دست نمی‌دادم. یا برای به زبان آوردنش، وقتی از دست رفته است، ابزار مناسب‌تری داشتم. اسباب خانه را که دارم جمع می‌کنم، کتاب‌ها را که دارم می‌گذارم توی کارتن‌های موزی، چشمم به این کتاب نازک می‌خورد که اولش با روان‌نویسِ سبزآبیش نوشته: «اندیشه‌نگار محبوب فنولوزا و پاوند "انسان" و "کلمه" در کنار یکدیگر است: انسانی که به کلمه وفادار است. در زبان چینی این اندیشه‌نگار به معنای "حقیقت" است.»

حقیقتْ وفاداری به چیزی‌ست مثل «کلمه» که خود از همه‌چیز بی‌وفاتر، بی‌صفت‌تر و هرجایی‌تر است. حقیقتْ سرکردنِ همیشگی در این کابوس است که کلمات چیزی را که قرار بوده به چنگ بیاورند، همان اول کار، در مقام قوام‌بخش خود، کشته‌اند [~]

[~] گفتی این اندیشه‌نگار «من و تو»ست، «ما» که مثل خورشید و ماه کنار هم می‌نشینیم و نور نیّر و منوّر می‌تابیم به جهان. من آن‌موقع هنوز نمی‌دانستم این حرف جز زمزمه‌ای عاشقانه چه معنی‌ای می‌دهد. بعدها فهمیدم در زبان چینی وقتی بین دو تا چیز یا بهتر بگویم بین دو تا کلمه پیوند برقرار می‌شود، چیز سومی به وجود نمی‌آید: بلکه ترکیبْ نشانگر «پیوند اساسی» آن دو چیز است [~]

با «ما» چیز سومی به وجود نمی‌آمد؛ فقط یک بلاهایی سر «من» می‌آمد که اتفاقاً چینی‌ها ابزار کافی برای تشریح آن را هم دارند. پنج شکل برای اشاره به «من» وجود دارد: ۱. علامت «نیزه در دست» به معنای «منِ» بسیار قوی و موکد است ــــ این من است در آذر آن سال، در پیاده‌رفتن‌های برفی آن زمستان از ایستگاه شریعتی به خیابان شهید گوی‌آبادی، که دو جفت ردّپا روی برف می‌انداختم و نیزه در دست تو بود و من نمی‌دیدم. ۲. معنای علامت «پنج و یک دهان»، نشانه‌ی یک من ضعیف و در موضع دفاعی‌ست ــــ این من است وقتی در شب چهارشنبه‌سوری گفتی «بیا تمامش کنیم»، پنج حرف اسمت، عین پنج کوک سنگین ماهرانه که به لبه‌های پارچه‌ها می‌زدی، دهانم را دوخت و دیگر نامت ممنوع بود و نیزه را می‌دیدم در آن‌یکی مشتت. ۳. علامت «با حرفْ جمعیتی را متفرق کردن»، که معنای آن پوشیدگی و کتمان است، دلالت بر «من»ی خودخواه و شخصی می‌کند ـــ این شاهی‌ست که نیاکان خود را برنمی‌تابد؛ می‌خواهد در تاریخ بدرخشد؛ بشکافْ را در دست می‌گیرد و سلسله‌ی دلالت‌ها و نخ‌هایی را که به او وصل است پاره می‌کند. ۴. خود (که علامت آن پیله است) همراه با یک دهان به معنی «من»ی خودستا و خودبین است، کسی که از حرف زدن با خودش لذت می‌برد. این «من» فقط زمانی به کار می‌رود که کسی با خودش حرف می‌زند ـــ این من است الان، درخودپیچیده، که پروانه نمی‌شود ولی روزی تافته خواهد شد.

—عماد مرتضوی، از زخم‌های نهانی

روزها در راه

داستان‌های بیدپای را تازگی تمام کردم. بعد از دو سال و اندی اول‌بار بود که متنی فارسی را با اشتیاق و سربلندی می‌خواندم. هم لذت می‌بردم و هم چیز یاد می‌گرفتم. زبان چنان ساده و روان است که آدم حیرت می‌کند. در ضمن هرگز نمی‌افتد و مبتذل نمی‌شود. روان و روشن مثل آب زلال. حیف که این ناشناخته ماند و آن ترجمه‌ی پُرمدعا، مغلق و فضل‌فروشانه‌ی نصرالله منشی چنان رواجی پیدا کرد. از همان وقت‌ها که سیاست‌نامه، اسرارالتوحید و دیگر آثار قدر اول نثر را می‌خواندم یعنی از چهل‌وشش‌ـ‌هفت سال پیش تا حالا هرگز نتوانستم کلیله و دمنه را تمام کنم، اما این یکی را هرچه بیشتر می‌خواندم بیشتر حظ می‌کردم.

—شاهرخ مسکوب، ششمِ ژوئن ۱۹۸۴


اقلیمی در زلف

بگذار تا زمانی دراز، دراز، عطر موهایت را ببویم و صورت خود را در آنها فروبرم، چون مرد عطشانی در آب چشمه، و آنها را در دست گیرم و چون دستمال عطرآگینی بتکانم تا خاطره‌ها در هوا افشانده شوند.

اگر می‌دانستی چه چیزها در موهای تو می‌بینم، چه چیزها حس می‌کنم، چه چیزها می‌شنوم! روح من بر عطر شناور می‌شود، چون روح مردان دیگر بر موسیقی.

موهای تو رؤیایی در خود دارند، آکنده از بادبان‌ها و دکل‌ها، دریاهای پهناوری در خود دارند که کف‌هایشان مرا به‌سوی اقالیمی دل‌انگیز می‌برند؛ به مکان‌هایی که سپهرْ کبودتر و عمیق‌تر است، به مکان‌هایی که فضا عطرآگین است از بوی میوه‌ها و برگ‌ها و بوی بدن آدمی.

در اقیانوس زلف تو بندی به نظرم می‌آید پُرولوله از نغمه‌های غم‌آلود، از مردان زورمندی از همه‌ی ملیت‌ها، از غراب‌هایی به اشکال کوناگون، که پیکرهای ظریف و پیچ‌درپیچ خود را بر آسمانی پهناور، که گرمای جاودانی در آن آرمیده، فروچیده‌اند.

در نوازش‌های زلف تو بازمی‌یابم سستی و تن‌آسانی ساعت‌های درازی را که به‌ سر رفت، بر تخت‌خواب اتاقک کشتی زیبایی، در میان گلدان‌ها و کوزه‌های آب‌زای طراوت‌بخش، درحالی‌که تکان‌های نامرئی آب بندرگاه گهواره‌جنبان آنها بود.

در اجاق گدازان زلف تو بوی توتون آمیخته‌به‌تریاک و قند به دم می‌کشم؛ در شب زلف تو، پرتو لاجورد آسمان بی‌انتهای مناطق گرم‌سیر را می‌بینم. بر کرانه‌های کرکین زلف تو خود را به بوهای درهم‌آمیخته‌ی قیر و مشک و نارگیل مست می‌کنم.

بگذار تا در گیسوان سیاه و سنگینت دندان فروبرم. هنگامی که موهای رمنده و طاغی تو را به دندان می‌خایم، چنانم می‌نماید که خاطره‌ها را می‌خورم.

—شارل بودلر، ترجمه‌ی محمدعلی اسلامی ندوشن

همچون طبیعتی بی‌جان

گل سرخ خشک
در هر اتاق
بازمانده‌ی دسته‌های گل.
گربه‌ای لب پنجره
همچون نقاشی‌های معصومانه.
آغاز همیشه ساده است.
آخرِ کار است که به راه می‌افتی
با خاری در پا
وداع را تجربه می‌کنی
بی‌نشانی از پرتو آفتاب فردا.

—زیگرید کروزه، ترجمه‌ی نرگس انتخابی

آفتابِ عصر

این اتاق
چه خوب با من آشناست.
این اتاق و آن بعدی
شده حالا دفتر: تمام عمارت
شده شرکت، دفترِ ماملات و تجارت.

آه، چه مأنوسه این اتاق.

دیوان دمِ در بود، همین‌جا،
یک قالیچه‌ی ترکی هم پاش؛
یک تاقچه، این پهلو،
با دو تا گلابپاش؛
دست راست، نه، روبه‌رو، گنجه‌ای آینه‌دار؛
میز تحریر، وسط،
با سه‌ تا صندلی‌ی حصیرکار.
کنار پنجره هم بستر بود
که دران چه عشقها ورزیدیم.

بیچاره اثاث
هنوز هم انگار همین دور و ور است.

کنار پنجره بستر بود
که آفتابِ عصر تا نیمه می‌گرفت.

عصری طرفِ چهار شد
که جدا شدیم و قرار شد ــــ به هفته‌ای بعد... وایِ من،
هفته‌ای که بی‌شمار شد.

—کنستانتین کاوافی، ترجمه‌ی بیژن الهی

زودهنگام میا

زودهنگام میا، ای عشق، برو همچنان؛
درخت جز برای جان خود نلرزیده است؛
برگهای فروردین را باد پاره‌پاره کرده است.

زمین سطح خود را آرام می‌کند
و مغاکهای خود را به هم می‌آورَد.
اینک تو، عشق برهنه، میوه‌ی طوفان!
در اندیشه‌ی تو بودم که پوست درخت را می‌شکافی.

—رنه شار، ترجمه‌ی حسین معصومی همدانی

پیاده‌روی

میلان کوندرا در رمانِ آهستگی می‌گوید: «میان آهستگی و حافظه رابطه‌ای‌ست پنهانی، چنان‌که میانِ سرعت و فراموشی.» وقتی این جمله را می‌خوانم، خودم را در متنِ کوندرا می‌بینم.

کوندرا مردی را توصیف می‌کند که قدم‌زنان به پایینِ خیابان می‌رود و سعی می‌کند چیزی را که فراموش کرده به یاد بیاورد. و در این حال، بی که خودش ملتفت باشد، سرعتش را کم می‌کند. مرد دیگری هم هست که می‌خواهد تجربه‌یِ ناخوشایندِ اخیرش را فراموش کند، پس تندتر قدم برمی‌دارد، انگار می‌خواهد از آنچه تازه بر سرش آمده بگریزد.

کوندرا این نمونه‌ها را در قالبِ ریاضیاتِ وجودی و دو معادله دوباره صورت‌بندی می‌کند: «میزانِ آهستگی رابطه‌یِ مستقیمی با شدتِ حافظه دارد؛ میزانِ سرعت هم رابطه‌ی مستقیم دارد با شدتِ فراموشی.»

کوندرا در آستانه‌یِ چیزی‌ست ورایِ حافظه و فراموشی. سرعتی که در راه‌رفتن اختیار می‌کنیم می‌تواند مشخص‌کننده‌یِ فکرِ توی سرمان باشد. کوشیده‌ام در معادله‌یِ کوندرا «هوش» را جایگزین «حافظه» کنم. هوش می‌تواند خیلی چیزها باشد اگر آن را توانایی تفکرِ انتزاعی در نظر بگیرید، یا قابلیتِ به‌کارگیریِ تجربه‌هایِ قدیمی در موقعیت‌هایِ جدید. به گمانم ریاضیاتِ کوندرا خوب جواب می‌دهد.

فهمیدنِ احساسات از درکِ «هوش» هم دشوارتر است، گرچه ربط‌دادنش به معادله‌یِ کوندرا برای من تمرینِ خوبی‌ست. وقتی تندتند قدم برمی‌دارم، حس می‌کنم انگار بسیاری از احساسات فاصله می‌گیرند از من، و وقتی آرام‌تر حرکت می‌کنم همه‌شان بازمی‌گردند.

—ارلینگ کاگه، ترجمه‌ی شادی نیک‌رفعت

رود راوی

در گزارش آمده بود آن‌ها زخم‌هایِ یکدیگر را می‌بوسند و از اینکه زخم‌ها باعثِ آشنایی‌شان با یکدیگر شده از زخم‌ها تشکر می‌کنند. آن‌ها می‌گویند با وجودِ آن زخم‌ها احساسِ تنهایی نمی‌کنند و یکی از سرگرمی‌هایشان مصاحبت با زخم‌هاست. در پرسش‌هایی که درباره‌یِ چگونگی و تعدادِ کانون‌هایِ زخم از آن‌ها می‌شود، معمولاً سرجمع جمعیتِ زخم‌های یکدیگر را می‌گویند. ظاهراً هرکدام شکل و تعدادِ زخم‌هایِ تنِ دیگری را ازبر است. مثلاً زن گفته است که زخمِ اصلیِ شانه‌یِ مرد یک پروانه است و گاهی که مرد برهنه است می‌پرد و در هوایِ سردابه پرسه می‌زند و می‌آید رویِ انگشتانِ زن می‌نشیند تا زن بال‌هایش را ببوسد و دوباره بگذارد رویِ شانه‌های مرد. و مرد گفته است گاهی آن‌ها زخم‌های تنشان را با یکدیگر عوض می‌کنند. در واقع آن زخم‌ها آنقدر جابه‌جا شده‌اند که معلوم نیست منشا هر زخم متعلق به تنِ کدامشان بوده است. زن گفته است گاهی با زخم‌ها جسمِ مردش را تزئین می‌کند. ولی از آن‌ها گله هم داشت، می‌گفت به حرفِ او گوش نمی‌دهند و همین‌که رو برمی‌گردانند جابه‌جا می‌شوند، هر چقدر هم جایِ مناسب‌شان را نشان دهد برمی‌گردند سرِ جایِ اول.

—ابوتراب خسروی

بگو در ماه خاکم کنند

۵
تمام کشتی‌های جهان را
در گودی چشمانم
به گل نشسته‌اند

کاش
دزدِ دریایی بودی!

۷
حالا در کوچه‌های خورشید
می‌خواند:
مردی که با دهانِ شب
سیگار می‌کشید
دنیا را
زیرِ پاهایش
خاموش کرده است.

۱۲
رفتن تو از آمدن من
مثل رفتن تو از خودت
               زیباست
وقتی که تکه‌های آمدنم
در رفتن تکه‌های تو می‌ماند
مثل تو
مثل شکستن
          زیباست.

۱۴
خواب پشت دکمه‌هایت را
دست پنهان چشمم
باز که می‌کند
بیدار می‌شوی
با دو چشم دیگر
که در پیراهنت پنهان کرده‌ای.

۱۶
امّا تصمیم چاقو
تعریف سیب بود.

—فراز بهزادی

نام‌ها و سایه‌ها

اسکندرخان کسی نبود که چندان جلوه‌ای در چشمِ دیگران داشته باشد و تخیلِ آنان را به طَیَران وادارد. در همان شب‌هایی که عروسِ جوان در پستویی پرده‌پوش و در پرتوِ چرک‌تابِ فانوسی روغن‌سوز قلم را به چنگِ خیال می‌سپرد، اسکندرخان محررالسلطنه، در گوشه‌ای دیگر از شهر، خلوتِ عزلتِ خویش را به نوایِ کشیده‌یِ نی بر صفحه‌یِ صیقلیِ مهره کشیده مترنم می‌داشت. نقشی از دایره‌ها و کشیدگی‌هایِ درهم‌بافته کاغذِ ترمه را می‌آراست؛ و مرکبِ سیاهِ گلاب‌آلود بر سپیدیِ زرافشان می‌نشست. بیتی یا مصراعی بود از شاعری سخنور که هر واژه‌اش چون بازتابی تکرارشونده در میانِ صخره‌ها مدام تکرار می‌شد. سکوتِ شب را تنها صدایِ دور و گنگِ سگ‌هایِ کوچه‌گرد می‌شکست. اسکندرخان محررالسلطنه لختی سربرمی‌داشت و به صداهایِ شب گوش می‌سپرد و باز به مشقِ بی‌پایانی که گویی نقشی از آرزوهایِ ناشناخته و فروخورده‌اش بود می‌پرداخت. ساعتی می‌گذشت، و دست چنان گرم می‌شد که انگار نیرویی پنهان راهنمایِ آن دست‌هایِ جادوکار بود. کش‌وقوسِ کم‌خیزِ کشیدگی‌ها و گردشِ دایره‌ها چنان او را از خود بی‌خود می‌کرد که آن شورِ خفته در اعماقِ جان دفعتاً سربرمی‌داشت و وی را در دلِ شب به تلاطم وامی‌داشت. در این حال بود که یا دست به دسته‌یِ ساز می‌برد یا پا به خانه‌یِ روسپیِ همسایه می‌نهاد تا آتشِ سرکشیده‌یِ نابهنگام را فرونشاند. گویی فقط در این لحظه‌هایِ کم‌یاب بود که روحِ سرکش آن پدر در کالبدِ خموده‌یِ این فرزند خودی نشان می‌داد. روحی که سال‌ها در آن کوهپایه‌هایِ دور آغوشِ آتش‌گرفته‌یِ سارا را به حریقیِ نعره‌زن می‌سوزاند.

—محمدرحیم اخوت

کتابساز هم کتابسازهای قدیم

قهرمانان تنهایی در یک شهر: درنگی در تجربه، اندیشه و زیست جریان «جُنگ ادبی اصفهان» ۱۳۳۲—۱۳۶۰، حامد قصری، تهران: کتاب سرزمین، ۱۴۰۰، ۱۹۲ صفحه، ۷۵ هزار تومان

در سال‌های اخیر، گرایش روزافزون به نوشتن و گفتن از پدیده‌ها و مکان‌ها و محافل و خلاصه هر چیز مربوط به دهه‌ی ۱۳۴۰ و نیمه‌ی اول دهه‌ی ۱۳۵۰، به‌ویژه با نگاه نوستالژیک، به‌حدی رسیده که پژوهش جدی در علل و عوامل آن، در جای خود، ضروری است. در بازار نشر ایران هم چند سالی است که از کتاب‌‌هایی با این موضوع‌ استقبال می‌شود، اما مُد شدنِ این‌ سوژه‌ها تبعاتی هم داشته است: انتشار کتاب‌هایی با ظاهر پژوهشی، عموماً با تبلیغات پرسروصدا در شبکه‌های اجتماعی، که محتوای آن‌ها چیزی بر دانسته‌های خواننده نمی‌افزاید.

قهرمانان تنهایی در یک شهر مصداق بارز این نوع کتابسازی‌هاست: تکه‌چسبانیِ شتاب‌زده‌ای از منابعی محدود که اغلب آن‌ها نه ناشناخته است، نه قدیمی. اگر نقل‌قول‌های مستقیم کتاب (یعنی مطالب داخل گیومه‌ها) را حذف کنیم، آنچه باقی می‌مانَد تک‌جمله‌هایی است که نقل‌قولِ قبلی را به بعدی وصل یا موضوع نقل‌قول بعد از خود را مشخص کرده است.

عجایب از همان روی جلد و عنوان فرعی کتاب آغاز می‌شود: «درنگی در تجربه، اندیشه و زیست‌ جریانِ جُنگ ادبی اصفهان». در تمام نقل‌قول‌ها، که کتاب جز آن‌ها چیزی ندارد، هم از مجله و هم حلقه‌ی پدیدآورندگانش به «جُنگ» یا «جُنگ اصفهان» یاد شده است. روی جلد مجله هم عنوانش را «جنگ» می‌نوشته‌اند، پس «ادبی» از کجا آمده؟ درست است که موضوع مطالب مجله و بحث‌های اصحاب آن غیر از «ادبیات» نبوده و همین اولویت دادن به ادبیات، در روزگار سیاست‌زدگی محافل ادبی، از مهم‌ترین ویژگی‌های این حلقه است، اما «ادبی» بیشتر یادآور همان «انجمن»های سنتی است که اصحاب «جُنگ» راه خود را از آن‌ها جدا کرده بودند. فارغ از مناسب یا نامناسب بودنِ تعبیر، پرسش این است که به چه حقی چیزی بر نام حلقه / مجله‌ افزوده‌ و این عنوانِ برساخته را داخل گیومه گذاشته‌اند؟ در کتاب، هیچ توضیحی در این‌باره پیدا نمی‌کنید. اصلاً «زیست‌جریان» یا «زیستِ جریان» یعنی چه؟ (نمی‌دانم کدامیک منظور پدیدآورنده بوده، چون روی جلد و در شناسنامه‌ی کتاب، برای «جریان» کسره گذاشته‌اند و در فیپای کتاب برای «زیست») به امید سر درآوردن، به‌سراغ «مقدمه»ی کتاب می‌روید اما با «خطابه»ای روبه‌رو می‌شوید، مالامال از گزاره‌های عاطفی، که از آن هیچ‌گونه اطلاعی دستگیر خواننده نمی‌شود. چند سطر از «مقدمه» را عیناً نقل می‌کنم:

تک‌تک اعضای جُنگ پاسخ‌گو هستند. چنین چیزی همان‌طور که سقراط می‌گوید: «زندگی بررسی‌نشده ارزش زیستن ندارد»؛ و همان‌طور که کورنل وست از آن به‌عنوان تجربه‌ی زیسته ‌شده‌ی زندگی در خیابان‌ها سخن می‌گوید، از خردمندانه زندگی‌کردن؛ و باز همان‌طور که اولاو هاگ در شعری این‌گونه از آن سخن می‌گوید: «این مسیر توست/ تنها تو در آن گام برمی‌داری/ و راه بازگشتی نیست.» چنین چیزی نگرش اعضای جُنگ است تا در مسیری گام بردارند که متعلق به آن‌ها و البته بازگشت‌ناپذیر است (ص ۱۴).

«چنین چیزی»، همان‌طور که سقراط و همان‌طور که کورنل وست و همان‌طور که اولاو هاگ می‌گویند، چی؟! اعتیاد پدیدآورنده به نقل‌قول و پنهان شدن پشت نام‌های بزرگ به‌حدی است که یادش می‌رود آن نقل‌قول‌های پی‌درپی‌ همه معترضه بوده و جمله‌‌اش ناتمام مانده و «گزاره‌»‌ای تکلیف «نهاد»ش را مشخص نکرده است. چند سطر دیگر: «جُنگ به‌طور ناخواسته یاد می‌دهد، اما آموزشگاه نیست. مکتب برخواسته [احتمالاً: برخاسته] از سنت است و جُنگ ضد سنت است. جُنگ مکتب نیست. جُنگ به دنبال مرید و مرادی نیست. جُنگ جریان‌ساز است... (ص ۱۷).

تکرار مکررات، درازنویسی، آب‌وتاب اضافی، ضعف تألیف و غلط‌های املایی و انشاییِ «مقدمه» مشتِ نمونه‌ی خروار است. «مقدمه»، درواقع، تنها بخش کتاب است که انشای خود پدیدآورنده است، نه رونویسی از دیگران، نوشته‌ای که با «سپاس‌های بی‌کران» از چهل و چند نفر (زنده و مُرده) تمام می‌شود، تشکر از این‌همه آدم برای کمتر از ۱۴۰ صفحه متن که لااقل ۹۰ درصدش رونویسی از چیزهایی است که قبلاً منتشر شده، فهرستی آن‌قدر طولانی که نویسنده و تمام کسانی که کتاب را پیش از چاپ «با ‌دقت تمام» خوانده‌اند هم نفهمیده‌اند نام برخی از افراد دو بار در آن آمده است. پدیدآورنده حتی در سپاسگزاری هم اصرار دارد به پیچیده‌‌نویسی (نظیر همان «زیست‌ جریان»)، مثلاً ممنون است از ناشر «که کتاب را با دقت تمام خواند و در کیفیت و تیراژ، حمایتش حرفه‌ای و تمام‌قد بود. و البته برهان‌الدین حسینی و یونس تراکمه که در هدف‌گذاری‌های [او] در این کتاب نقش ویژه‌ای را ایفا کرده‌اند.» شرم‌آور نیست کتابی که هر صفحه‌اش پُر است از تکرار نام‌هایی چون ابوالحسن نجفی و هوشنگ گلشیری و محمد حقوقی و ضیاء موحد نثری شبیه به بدترین اطلاعیه‌های ادارات دولتی داشته باشد؟

متن کتاب (صفحات ۲۱ تا ۱۶۱) شامل بیش از ۲۰ فصل کوتاه است، کوتاه‌ترین فصلش کمتر از دو صفحه دارد و بلندترین فصلش حدود ۱۱ صفحه. زیر هر صفحه، دوـ سه پانوشت می‌بینید که هرکدام ارجاع به یکی از منابع است. با نگاهی سرسری، می‌بینید نصفه‌ی بالای صفحات را نقل‌قول اول گرفته است و نصفه‌ی پایینش را نقل‌قول دوم. برای اطمینان، از کسی خواستم عددی یک‌رقمی بگوید. گفت «هشت». صفحات ۲۸ و ۳۸ و ۴۸ ... تا ۱۵۸ (۱۴ صفحه) را دیدم. مجموع نوشته‌های خارج از گیومه‌‌ها دو صفحه هم نمی‌شد. چه مطالبی؟ جمله‌های وصل‌کننده یا تکرار همان چیزهایی که در نقل‌قول‌ها هست. این جمله‌های بی‌خاصیت هم، که اگر همه را پشت‌سرهم بنویسند شاید از ده ـ پانزده صفحه‌ی کتاب تجاوز نکند، با دم‌دستی‌ترین کلمه‌ها و کلیشه‌ها ساخته شده و گویای خام‌دستیِ پدیدآورنده‌ی کتاب و کم‌مایگی دایره‌ی لغات اوست.

تکه‌چسبانی شاید فی‌نفسه عیب به حساب نیاید، اما وقتی تعداد منابع عمده‌ی تکه‌چسبانی حتی به ۱۰ کتاب/مقاله هم نرسد، و هیچ‌کدامشان هم چیز قدیمی یا ناشناخته یا دور از دسترسی نباشد، یعنی «کتابسازی»: یک مصاحبه با ابوالحسن نجفی (چاپ‌شده در جشن‌نامه‌اش) و یادداشتی از او درباره‌ی محمد حقوقی؛ نوشته‌ای از هوشنگ گلشیری در اولین شماره‌ی کارنامه؛ گفت‌وگوهایی با فریدون مختاریان و محمد حقوقی (‌در یک شماره از زنده‌رود‌)؛ کتاب کوچک گفت‌وگو با ضیاء موحد (از مجموعه‌ی تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران، نشر ثالث)؛ و گفت‌وگوهای مریم منصوری با رضا فرخفال و مجید نفیسی و یونس تراکمه در سال ۱۳۸۶ (که در روزنامه‌های آن سال چاپ شده و متن کامل آن‌ها در وبلاگ او در دسترس است). این‌ها مهم‌ترین منابع کتاب است، به‌اضافه‌ی چند گفت‌وگوی دیگر که نه حجم و نه اهمیت مطالب نقل‌شده از آن‌ها با منابع نام‌برده قابل‌قیاس نیست. البته، برخی نقل‌قول‌ها حاصل گفت‌وگوهای ظاهراً منتشرنشده‌ی پدیدآورنده‌ی کتاب است با افرادی نظیر برهان‌الدین حسینی و فریدون مختاریان و ناصر مطیعی و حسین مزاجی، اما حتی یکی از آن نقل‌قول‌ها هم اطلاع مهم و خاصی به خواننده نمی‌دهد که در منابع قبلی نباشد، با این تفاوت که آن‌ها را اعضای اصلی حلقه در دهه‌های ۱۳۷۰ و ۱۳۸۰ گفته‌اند و پدیدآورنده در دهه‌ی ۱۳۹۰، یعنی ۱۰—۲۰ سال دیرتر که احتمال دستکاری حافظه در جزئیات وقایع بیشتر می‌شود، با «جوان‌تر»ها درباره‌ی وقایع دهه‌ی ۱۳۴۰و ۱۳۵۰ مصاحبه کرده. عجیب است که نکته‌های مهم و غالباً مربوط به اولین سال‌های مجله در گفته‌های اعضای اصلی گروه باشد و حرف‌های جوان‌ترها چیزی بر آن نیفزاید؟ مهم‌تر این‌که حتی بسیاری از حرف‌های نجفی و حقوقی و گلشیری هم در تأیید و تکمیل گفته‌های یکدیگر است. البته، در روایت هرکدام قطعاً جزئیات متفاوتی هست، ولی نه به‌حدی که روایت‌های دیگران را نقض یا حتی «چیز خاصی» به آن اضافه کند. مشکل اصلی هم همین است: کتاب هیچ ساختاری ندارد. طوماری از نقل‌قول‌های پراکنده است که با جمله‌هایی درحکم پوشال (برای خالی نبودن عریضه) به هم وصل شده. در بهترین حالت، مجموعه‌ای از «فیش»‌هاست، داده‌های پراکنده، مواد خامی که شاید از پاک کردن و درآمیختن و پختن آن‌ها غذای خوش‌طعمی پدید آید، ولی آن‌ها را خام‌خام به‌جای همان غذا به مخاطب قالب کرده‌اند.

کاری که نویسنده می‌توانست بکند این بود که هرکدام از فصل‌ها (یعنی مجموعه‌ی نقل‌قول‌های مؤید یکدیگر) را بخوانَد و جمع‌بندی کند و خلاصه‌ای از مطالب آن‌ها را، البته با نثری بهتر از آنچه در مقدمه می‌بینیم، بنویسد. هر فصلش حداکثر یک صفحه می‌شد. چند سطر هم صرف ارجاع مختصر به هرکدام از منابع می‌کرد، با شماره‌ی صفحه، تا خواننده‌ی علاقه‌مندِ جزئیات برود به‌سراغ منابعی که همه هم در دسترس است، چون حتی اگر نقل‌قول‌ها دقیق و بی‌غلط باشد، برای اطمینان، باید به منابع دست‌اول رجوع و احیاناً مطالب را از روی آن‌ها نقل کرد، نه منبع دست‌دومی مثل این کتاب. به‌جای مقاله‌‌ی خوب و به‌دردبخور، چه اصراری است که کتابِ بد و به‌دردنخور بنویسیم؟

موضوع فصل‌های کتاب، همه، مربوط به «حواشی» جُنگ و پشت‌صحنه‌ی آن است. از متنِ جُنگ، حتی از عنوان مطالبش (مگر چند استثنا)، خبری نیست. حتی نشانه‌ای نیست که بدانیم پدیدآورنده تمام ۱۱ دفتر را از نزدیک دیده، چون همان اطلاعات اندکی هم که از مطالب برخی شماره‌ها می‌بینیم ممکن است از منابع واسطه رونویسی شده باشد، مثلاً کتاب نگاهی به نشریّات گهگاهی کاظم‌سادات اشکوری، که اتفاقاً مشخصاتش (البته نه بی‌غلط) در «منابع» آخر کتاب هست ولی در متن کتاب هیچ ارجاع مستقیمی به آن نمی‌بینیم، بنابراین قهرمانان تنهایی در یک شهر به کار کسانی نمی‌آید که جنگ را نمی‌شناسند.

مخاطبان کتاب قرار بوده است چه کسانی باشند؟ در کتاب، حتی از معرفی مختصر اصحاب جنگ (ولو در حد ذکر سال تولد و درگذشت) هم خبری نیست. به‌بهانه‌ی ذکر نام امیرقلی امینی (که مدت کوتاهی «حامی معنوی» جنگ بوده و یک دقیقه هم در محافل جنگ حضور نداشته) زندگینامه‌ی مفصلی برای او در ۱۴ سطر نوشته‌اند (پانوشت ص ۷۵)، اما در کل کتاب حتی نیم سطر در معرفی نجفی یا گلشیری نیست. مسلّم است پدیدآورنده‌اش کسانی را در نظر داشته که نه‌فقط نجفی و حقوقی و گلشیری و موحد، بلکه فرخفال و تراکمه و نفیسی و حسینی و مختاریان و مزاجی و شیروانی و دیگران را هم خوب می‌شناسند، بلکه همه‌شان را هم‌صدا با پدیدآورنده‌ می‌ستایند. پرسش این است که چند درصد از چنین مخاطبانی ممکن است جشن‌نامه ابوالحسن نجفی یا ویژه‌نامه‌ی پاپریک برای حقوقی یا کتاب مصاحبه با موحد را، در این ده ـ پانزده سال، ندیده و نخوانده باشند؟

ملاک پدیدآورنده برای انتخاب موضوع فصل‌ها، یا تصمیم‌گیری در این‌باره که چه موضوعی قابلیت و اهمیت پرداختنِ فصلی جداگانه دارد، بر من معلوم نشد. پیداست که سعی کرده‌، به هر بهانه‌، بر تعداد فصل‌ها اضافه کند، مثلاً عنوان یکی از فصل‌ها این است: «اصطلاحی به نام "جوان‌ترهای جُنگ"». کاری با این ندارم که کاربرد «اصطلاحِ» به‌جای «اصطلاحی به نامِ» چه نارسایی و مشکلی دارد. از این هم درمی‌گذرم ‌که چرا، از بین «اصطلاح‌ها»یی که ادعا کرده‌اند در حرف‌های اصحاب جنگ هست، در سراسر کتاب، فقط همین یک «اصطلاح» ثبت شده، اما با کدام تعریف از «اصطلاح» می‌توان «جوان‌ترها» را «اصطلاح» حساب کرد؟ گروهی که مسن‌ترین اعضایش کمتر از چهل سال دارند، یعنی «جوان»‌ به حساب می‌آیند، برای اشاره به بقیه‌ی اعضایش «جوان‌تر»ها دم‌دستی‌ترین چیزی است که به ذهن می‌رسد. چه تعجبی دارد که در مصاحبه‌های دو ـ سه نفرشان این واژه (نه «اصطلاح») تکرار شده باشد؟

قصه‌ی ارجاعات متن (پانوشت‌ها) هم پرغصه است: مشخصات کتاب‌ها و مقاله‌هایی که بارها و بارها تکه‌ای از آن‌ها نقل شده هر بار به‌تفصیل آمده است، با نام ناشر و سال و حتی نوبت چاپ، گویی با شیوه‌ی ارجاع درون‌متنی یا حتی ارجاع مختصر پانوشتی آشنا نبوده‌اند، اما به‌رغم تکرار آن‌همه اطلاع اضافی از نوشتن مهم‌ترین چیز (یعنی شماره صفحه) خودداری کرده‌اند، یعنی یک پاراگراف از جشن‌نامه‌ ابوالحسن نجفی نقل شده و فقط مشخصات کتاب و ناشرش در پانوشت آمده است. خواننده‌ای که احتمال ‌دهد نقل‌قولی نادرست است (و غالباً هم حق با اوست) برای پیدا کردن آن قسمت در منبع اصلی باید ۷۲۶ صفحه‌ی جشن‌نامه‌ را بگردد، همچنین برای تمام مطالبی که از مجله‌ها و روزنامه‌ها نقل شده. انگار عمدی در کار بوده است تا حوصله نکنید دنبال اصل مطلب بگردید و نتوانید به انواع تحریف‌های عمدی یا سهوی (عوض کردن واژه‌ها، خطاهای حروف‌نگاری، حذف چند سطر یا واژه بدون گذاشتن علامت «[...]»، و تغییر رسم‌الخط و نشانه‌گذاری بدون یادآوری به خواننده) پی ببرید. برای نمونه، نقل‌قول صفحات ۱۱۲ و ۱۱۳ کتاب را با صفحات ۱۲۴ و ۱۲۵ جشن‌نامه مقایسه کنید، یا نقل‌قول صفحه‌ی ۱۵۰ کتاب را با صفحه‌ی ۹۵ کتاب مصاحبه با ضیاء موحد، تا به این نتیجه برسید که کاش کتاب واقعاً حاصل «رونویسی» بود. عجیب‌تر آن‌که پدیدآورنده حتی تفاوت ارجاع به منابع چاپ‌شده و آرشیو شخصی‌اش را هم نمی‌داند. به فایل‌های صوتیِ آرشیو شخصی‌اش طوری ارجاع می‌دهد که انگار در دسترس است، با تعابیری مثل «همان‌جا»؛ کجا؟ وضع ارجاع به روزنامه‌ها از این هم بدتر است: «روزنامه‌ی اعتماد، اردیبهشت ۱۳۸۶»، «روزنامه‌ی هم‌میهن، خرداد ۱۳۸۶» (بله، در متن کتاب، نام هیچ نشریه و کتابی با حروف ایرانیک نیامده و به هیچ روش دیگری هم متمایز از حروف متن نشده.) دیگر مشکل محدود به پیدا کردن صفحه نیست؛ باید بیست‌وچند شماره‌ی روزنامه را ورق بزنید تا ببینید مصاحبه در کدام شماره‌‌ی آن ماهش چاپ شده. معلوم نیست پدیدآورنده واقعاً تفاوت شیوه‌ی ارجاع به فصلنامه و روزنامه را نمی‌دانسته یا خودش هم روزنامه‌ها را ندیده و از وبلاگ مریم منصوری (که متن مصاحبه‌ها فقط با نام و ماه انتشار روزنامه در آن بازنشر شده) رونویسی کرده است. استفاده از وبلاگ آن‌قدر مایه‌ی ننگ است که وانمود کنیم به‌زحمت روزنامه‌های ۱۴ سال پیش را یافته و از روی آن‌ها نوشته‌ایم؟

درباره‌ی انتخاب و کیفیت چاپ عکس‌های آخر کتاب نمی‌نویسم تا از این درازتر نشود. فقط دلم نمی‌آید از این «ابتکار» بگذرم که از میان ۱۱ دفتر جنگ فقط عکس جلد یکی از آن‌ها آمده، اما درعوض سه صفحه‌ی کتاب شامل عکس آگهی‌هایی است که کارخانه‌های ساخت تابلو، بیسکویت، و کفش به مجله داده بوده‌اند. ساده‌ترین کار، حتی به‌نیت کتابسازی و افزودن بر تعداد صفحه‌ها، این بود که عکس جلد هر ۱۱ دفتر و فهرستی از مطالب آن‌ها را به‌دست بدهند (کاری به‌مراتب ساده‌تر و خام‌تر از آنچه کاظم‌سادات اشکوری، بی‌ادعا، در ۱۰—۱۲ صفحه کرده و آن ۱۰—۱۲ صفحه‌ی ۳۰ سال پیش هنوز به‌مراتب به‌دردبخورتر از این کتاب است که خبر انتشارش گوش فلک را کر کرده). غیر از پدیدآورنده، ناشر هم با نوع صفحه‌آرایی‌اش کوشیده تا کتاب هرچه پربرگ‌تر و گران‌تر دربیاید. بیست‌وچند صفحه‌اش با عکس‌هایی پر شده که اگر هم همه‌شان ارزش چاپ داشته باشد (که ندارد) می‌شد بیشترشان را کوچکتر کرد. صفحه‌آرایی چنان گشاده‌دستانه است که ۱۶ صفحه‌ از ۱۹۲صفحه‌ سفید است. حتی ناشرانی هم که به این ریزه‌کاری‌ها حساسیت دارند، اگر کتابی فصل‌های متعددِ کم‌برگ داشته باشد، از سفید گذاشتن صفحه‌ی زوج و آغاز مطلب تازه در صفحه‌ی فرد صرف‌نظر می‌کنند، اما ناشری که از یک نمونه‌خوانی ساده دریغ کرده است (شاهدش انبوه خطاهای حروف‌نگاری) ۱۶ صفحه‌ی کتابی را به‌ هدر داده که هر صفحه‌اش را بیش از ۳۹۰ تومان قیمت گذاشته است.

این‌ها شمه‌ای از خرابی‌های کتابی است که در شناسنامه‌اش نام «ویراستار» هم درج شده. سپاسگزاری پدیدآورنده از ناشر و چهل‌ و چند نفر دیگر هم که یادتان هست؟ نوشتن از انبوه غلط‌های تایپی و انواع خطاهای حروف‌نگاری و صفحه‌آرایی‌اش مصداق پرداختن به «نقش ایوان» است. حالا که «کارهای زمانه میل به ادبار دارد»، باید خوشحال بود که بزرگترهای جُنگ رخت از جهان بسته‌اند و نمی‌بینند. کاش «جوان‌ترهای جُنگ»، و حتی کتابسازهای قدیم، هم از این شاهکار بی‌خبر بمانند!

—آرش فرهادپور، ۳۰ بهمن‌ماه ۱۴۰۰

تشکر و اعتذار

نه امروز را می‌فهمم، نه جرئتِ رجعت به گذشته را دارم.
مدام از خودم می‌پرسم: تو مالِ ملت را خوردی، یا ملت مالت را خورد؟ میلت به درمان درماندگی چه شد؟
به خودم می‌آیم: ممنون که محنتِ میهنت گردنت را خم کرد و رویت را کم کرد.
از همه‌ی راهدارها ممنون که در تمام طول من بودند و هستند و همه‌ی راه‌ها را، به‌قاعده، به واقعه بستند.
از کشیدن بارِ شرمساری و غمِ قومی با عیارِ همواره ممنونم.

—کاظم رضا

کنار دریا

شب
با لباس‌های ژنده
دور از شهر
مانده‌ام بر صخره‌ای کنار دریا.
زنان سیاه
سرها را زیر شن می‌برند.
در باد تنها چشمانِ ماهیانِ مرده باز است
و کاکایی بر ساحلِ عریان پر می‌کشد.

—زیگرید کروزه، ترجمه‌ی نرگس انتخابی

یادداشت‌های روزانه

۹ ژانویه‌ی ۱۹۶۳

زمستانِ ترسناک. تلواسه‌ی رفتنش.

ازبس فکر می‌کنم، ازبس حس می‌کنم، شده‌ام مجسمه. شاعرانه‌ست امّا دروغ هم هست، چون من از اوّل هم مجسمه بودم. میل به فکرکردن و حس‌کردن بعداً سروکله‌شان پیدا شد. از خودم می‌پرسم یعنی شعر همین‌قدر وحشتناک و بغرنج است که من به این‌طور گفتنش عادت دارم؟ از این‌ها گذشته، تصورات کم‌وبیش به‌دردبخوری که به سرم خطور کرده‌اند، جداجدا نوشته می‌شوند. بقیه‌ی چیزها حقارت‌هایی‌اند به‌دردنخور.


۱ فوریه‌ی ۱۹۶۳ 

ساعتِ ۱۳. شعر به دادم می‌رسد؟ نه. نه نوشتنش، نه خواندنش. این همان‌چیزی است که سال‌هاست نمی‌خواهی بهش اقرار کنی. شعر تنهایی بس‌زیبایی را برپا می‌کند. اما حقیقت کلاً یک چیز دیگری‌ست: نباید بنویسی. تهوع دارم. نه، می‌ترسم. می‌دانم باید خودکشی کنم. این کار را می‌کنم؟ نه. مرگ از هرچیز دیگری بیشتر می‌ترساندم. حالا، دلم با فاجعه نیست. کلماتِ بزرگ. بی‌حوصلگی‌ام پیشِ شعر از همین‌جا می‌آید. شعرهای وایه‌هو را باز خواندم و کتاب را انداختم دور. هر اصطلاح سرراستی در باب رنج درم حس‌های نفرت‌انگیزی به وجود می‌آورد. انگار که موش صحرایی خورده باشم. دلم فقط یک چیز می‌خواهد: به نفی‌ام وفادار بمانم. ببینم به کجا می‌رسد. ببینم، بفهمم. همدست شوم با خودم.

برنامه‌ام را فراموش کردم. به نظرم خیلی پوچ و بی‌خود است.

ساعت ۱۸. فقط یک چیز می‌خواهم: هیچ امیدی درم نباشد. گپ طولانی با م.ل. تا اینجا گذاشته که کمتر دردناک نفس بکشم. باید یادم بماند کار رویِ پروژه حینِ آتش‌بس، سرخوشی یا آسایش اشتباه است. از طرفی، کارهای به‌دردبخور و کاربردی کردن هم اشتباه است (خودم را درک می‌کنم). فقر کنونی‌ام خطرناک است، چون وسوسه می‌شوم علتِ بدبختی‌ام بدانمش، با اینکه می‌دانم جز برای خرید یک کتاب یا یک اسباب‌بازی، کوچکترین نوستالژی‌ای به وضعِ خوب یا رفاه مادی ندارم. چه‌ کار می‌توانستم بکنم اگر اسکناس یا پول‌خرد داشتم؟ من هیچ‌چیزی نمی‌خواهم بخرم جز کتاب. ولی کتاب‌ها را بهم امانت هم می‌دهند.


۲۳ فوریه‌ی ۱۹۶۳

چیزی نمی‌فهمم از زبان و به چیزی جز زبان وابسته نیستم.


۱۷ مارس ۱۹۶۳

نوشتن تقلّاست. امروز وقتم را گذاشتم برای وررفتن با یک قصه. بی‌هیچ شوروشوقی پیش رفتم، انگار ضرورت درم جایش را داده بود به کندی‌، خستگی‌ و اجبار. خواندن هم تقلّاست، اما از سرشتی دیگر. خواندنِ تنها یک کتاب برایم نشدنی‌ست. خواندن یعنی کتاب را با چشم‌هات بخوانی‌، اما منْ ورای نگاه می‌روم، حتا به کتاب‌هایی فکر می‌کنم که هم‌اکنون نمی‌خوانمشان. میل وحشتناکی دارم به خواندنِ باولعِ همه‌ی کتاب‌ها. امّا، همان موقع، سرکوب اخلاقی‌ام ولعم را سوق می‌دهد به خواندن یک کتاب. چیزی هست که نمی‌توانمش: خواندن بی‌وقفه‌ی کتابِ شعر. پُرِ پُرش فقط یکی دو شعر می‌توانم بخوانم.  بیش از این، تابِ حقیقتِ دردناک ازم ساخته نیست. مسئله‌ی‌ آرامش است (یا فقدان آرامش)، یا عدم تمرکز، یا مسئله‌ی نابودیِ بازی معنایی و چیزهایی از این دست.


۱۸ مارس ۱۹۶۳

خودکشیْ در چنگ‌ گرفتنِ همین هشیاریِ مفرطی‌ست که می‌گذارد بفهمی بدترین چیز دارد همین‌جا به وجود می‌آید، همین حالا.

چهره‌های توی خیابان؛ هیچ‌کس دلش نمی‌کشد منظره باشد.


۲۹ نوامبر ۱۹۶۳

بی‌نظمی. آشفتگی. شوروشوق برای ادبیات، وقتی روز برمی‌آید. اما شب، عینِ یک بچه، نومیدم. احساسِ سرِراهی‌‌ها را دارم، احساسِ یتیم‌بودن. شب‌ها، از خودم می‌پرسم ادبیات چه‌ کاری می‌تواند برام بکند وقتی فقط یک چیز می‌خواهم و آن این است که ایکس در ‌برم باشد.


۱ دسامبر ۱۹۶۳

بی که کسی تصدیقم کند، به ظرفیت‌های ادبی‌ام اعتماد کردم. آ. گفت که مشکلم در به‌کاربردنِ فعل‌ها به رگه‌های یهودی‌ام برمی‌گردد. اما شنبه دستم آمد چطور خودم را در زبانی ادبی بیان کنم. آ. با تعجب به حرفهام گوش داد. تمام این‌ها به تمرین‌های تمدد اعصاب برمی‌گردد. اگر می‌توانستم حلقم را باز کنم، یعنی یکجور متوازنی نفس بکشم، رابطه‌ام با زبان ـــ که تا الان خیلی پیچیده بوده ـــ عوض می‌شود. الان نزدیک دو سال است که روی همین چیزها کار می‌کنم، اما سینه‌ و گلویم هنوز در همان حالتِ احمقانه‌ی دفاعی‌شان مانده‌اند. احساس می‌کنم دستی آهنی این‌جاها را فشار می‌دهد. عجیب است، برای اینکه راحت شوم، فقط باید بهلم و دیگر جلوی خودم را نگیرم. البته که ترس از سقوط، ترس ازدست‌دادنِ تمامِ … گفتم ترس و الان این‌جاست. دارد یکجور وحشتناکی فشارم می‌‌دهد.

—آلخاندرا پیثارنیک، ترجمه‌ی سمیرا رشیدپور

لالایی برای هرروز تا روز آخر

بارها، بارهای بار
آدم می‌خوابد، تنش بیدارش می‌کند؛
بعد یک بار، فقط یک بار
آدم می‌خوابد و تنش را گم می‌کند.

—رنه شار، ترجمه‌ی حسین معصومی همدانی

قطعات

باد می‌وزد     صبح است

برگی از آستانه گذر می‌کند
و زیرِ آوایی له می‌شود

بال‌بالِ خفاش‌ها
قل‌قلِ قرابه‌ها
و سایه‌هایِ تنگ
          در اطرافِ تو ویران خواهد شد

کاج سربریده می‌لرزد
و تو فقط
جانِ اندوهت را نجات خواهی داد

صبح است و
ادامه‌یِ رویایِ تو زیرِ دودهایِ بی‌دعوت
لگدمال می‌شود

—شاپور بنیاد