[بهرام] صادقی عزیزم

نامه‌ی تو تنها نامه‌ای بود که در یک ماه‌ و نیم اخیر برای من رسیده است نه اینکه من برای دیگران نامه ننوشته و منتظر نامه‌ی آن‌ها باشم. تقریباً برای همه‌ی دوستان و آشنایان نامه فرستاده‌ام به امید آنکه جوابی از آن‌ها برسد. هیهات! لحظاتی در زندگی آدم هست که تنهایی قابل‌ تحمل است و لحظات دیگری هست که حتا ثانیه‌های تنهایی روی بدن آدم سنگینی می‌کند. وضع من در یک ماه اخیر چنین بوده است. همه‌ی امیدم را به رسیدن نامه از ایران بسته بودم و از دیروز تا حالا فهمیده‌ام این امید را هم ـــ‌مثل بقیه‌ی امیدها‌ـــ باید در خودم بکشم. ولی از یک ساعت پیش این اضطراب بر من مستولی شده است که مبادا اتفاق ناگواری افتاده باشد، که کسی نامه نمی‌نویسد، از‌این‌رو، جداً و مصراً از تو خواهش دارم که هرچه زودتر برای من بنویسی که چه شده است. از حمید دو ماه است که هیچ خبری ندارم. عباس‌آقا در تعطیلات عید ـــ‌ظاهراً برای گریز از تنهایی و به منظور وقت‌گذرانی‌ـــ نامه‌ی نسبتاً مفصلی برای من نوشت ولی بعد از آن من  چهار نامه برایش فرستاده‌ام که به هیچ‌کدام جواب نداده. تو هم که درباره‌ی آن‌ها در نامه‌ات مطلقاً اشاره‌ نکرده بودی، مگر آن‌ها را نمی‌بینی؟ آیا روابطت را با آن‌ها هم قطع‌ کرده‌ای؟ نوشته بودی که از مدرسی خبری نداری. به نامه‌های من هم جواب نداده است. آیا اتفاقی برای او افتاده است؟ آبا بعد از نوشتن نامه‌ی اخیرت به من خبر تازه‌ای از او به دست نیاورده‌ای؟ می‌دانی که یکی از امیدهای من در اروپا همیشه تو بوده‌ای و آن حرفی که در روزهای آخر قبل از حرکت من به من گفتی که نامه‌های مرا به‌طور مفصل جواب خواهی داد. با‌این‌حال، آخرین نامه‌ای که من برایت فرستادم سه ماه منتظر جواب بود. می‌دانم که منتظر بودی نامه‌های مفصل‌تری از من دریافت کنی، اذعان می‌کنم که آن نامه را بیشتر برای اسقاط تکلیف نوشته بودم. ولی قرار نبود که تو سه ماه جواب مرا ندهی. این نکته را هم فراموش نکن که من وقتی برایت نوشتم که در این‌جا همیشه به یاد تو بوده‌ام دروغ نمی‌گفتم، اغراق هم نمی‌کردم. عده‌ی معدودی هستند، عده‌ی بسیار معدودی، که هیچ‌وقت از ذهن من دور نمی‌شوند و تو هم یکی از آن‌ها هستی. منتی بر تو نمی‌گذارم. احتیاجی هم به دروغ گفتن ندارم. ولی همیشه از خود پرسیده‌ام: آیا صادقی الان چه‌کار می‌کند؟ چه می‌نویسد؟ چه نقشه‌ای برای آینده کشیده‌ است؟ و روابطش با دوستانش به کجا انجامیده است؟ با گرد چه کرده است؟ و قس علیهذا. همیشه هم منتظر بوده‌ام که نامه‌ی مفصلی از تو برسد که به تمام این سوالات جواب داده باشی. برای تو نوشتن آسان است، به‌خصوص نامه نوشتن، پس چرا خست می‌ورزی؟

اما نامه‌ی تو واقعاً مرا ناراحت کرد. این‌همه درد و رنج از تو ندیده و آه‌وناله از تو نشنیده بودم. نکند خود را در مرگ فاتحی مقصر می‌دانی؟ شک نیست که دانسته یا ندانسته به خود شماتت می‌کنی که چرا رفتارت در یکی دو سال آخر با فاتحی خشن بوده است. ولی برای من مسلم است ـــ‌هرچند حق ندارم که از راه دور قضاوت کنم‌ـــ که رفتار تو در تصمیم او به خودکشی تأثیری نداشته است. با بعضی‌ها مرگ همیشه همراه است. این عده دیر یا زود خودکشی خواهند کرد. بعضی از آن‌ها برای خودکشی دنبال بهانه می‌گردند. ولی مطمئنم که فاتحی رفتار دوستانش را بهانه‌ی خودکشی قرار نداده است. از نامه‌ای که به‌جا نهاده بود، و تو در نامه‌ی اسبق شرح آن را برای من نوشتی، پیداست که شجاعانه و بدون نک‌ونال این کار را کرده است. این سخن عیسی را فراموش نکن، نوشته بودی کتابهای مذهبی می‌خوانی، که می‌گفت: «بگذاریم مرده‌ها مرده‌ها را خاک کنند.» نمی‌خواهم درس اخلاق و امیدواری به تو بدهم. من و تو از این حرف‌ها به دوریم. ولی چیزی که هست می‌ترس تو مرگ او را بهانه‌ی تنبلی و یأس و پناه بردن به مخدر قرار داده باشی.

حال من هم مثل سابق است. گاهی خوب و گاهی بد و بیشتر ـــ‌و بدتر‌ـــ میانه. دلم می‌خواست حوصله داشتم و تمام اتفاقاتی را که در این مدت سفر به اروپا برایم افتاده است برایت شرح می‌دادم. درهرحال‌، احساس می‌کنم که خیلی چیزهایم عوض شده است. زندگی و طرز تفکر مردم این‌جا خیلی با ایران تفاوت دارد. واقعاً در دنیای دیگری سیر می‌کنند. استغنای طبع دارند. چشم و دل گرسنه نیستند. هرکس سرش توی لاک خودش است و به کار دیگران کاری ندارد. تا وقتی هم که زنده‌اند زندگی می‌کنند. بی‌شک مشاهده‌ی این وضع در روحیه‌ی آدم تأثیر می‌کند، مگر در بعضی ایرانی‌ها که برای ابد در قشر عادات خود متحجر شده‌اند.

صادقی جان، جواب مرا زودتر بفرست. از شعرهای خوب و داستان‌های خوبی که نوشته‌ای چندتایی را انتخاب کن و اگر برایت میسر باشد بفرست بخوانم. قضیه‌ی جنجال داستان‌نویسی و حمله‌ی نادرپور و عنایت به تو چه بوده است؟ تو را به خدا مفصل برایم بنویس که خیلی مشتاقم. از احوال عباس‌آقا و دیگران هم بنویس. خوشحال شدم که نوشته بودی «می‌خواهم همیشه قوی باشم، حتا در بدبختی» و نیز حسرت تو را خوردم.

قربانت ابوالحسن [نجفی]
پاریس ـــ‌شنبه، ۹ اردیبهشت ۱۳۴۰

چهره‌گشایی شاعر

نشسته در محرابِ پُرنقشِ
ایوانِ شرقیِ مشرف به کوه‌های برفی
در دلش خلسه‌های خوشی دمید
از دیدنِ آن تذهیب‌های دَوَرانیِ خنجری در
زمینه‌ی زردِ نخودیِ رقعه‌ای که نوشته بود:
بیتکی خوش بفرستید تیمناً تبرکاً بنگاریم
در حاشیه‌ی گردانِ صفحه‌ی روییِ اسطرلابِ پولادیِ همایونی
منقوش به اسلیمی‌های نازکِ طاووس‌گونه‌ای
که در دلِ هم می‌رویند تا به مرکز دایره.

رقعه نهاد نوشت‌ ـــــ
بر حاشیه‌اش طورِ تسلسل بنگارید:
     در سیرِ فلک‌ها، همه یکسان به رهند
بعد خط زد و نوشت:
     در سیرِ فلک‌ها، همه یکسان برهند

—مانا روانبد، جُنگِ کِناره، شماره‌ی ۱

یادداشت‌های روزانه‌ی ایرلند

اگر برای ما آلمانی‌ها مشکلی پیش بیاید، مثلاً دیر به قطار برسیم یا پایمان بشکند و یا ورشکست شویم، می‌گوییم دیگر بدتر از این نمی‌شد: همیشه واقعه‌ای که پیش می‌آید بدترین واقعه‌ی ممکن است. اما ایرلندی‌ها درست خلاف ما فکر می‌کنند؛ در این‌جا اگر پای کسی بشکند یا دیر به قطار برسد و یا ورشکست شود می‌گویند باز جای شکرش باقی است ممکن بود به جای پا گردن آدم بشکند، به جای قطار بهشت از دست برود و به جای ورشکست شدن آرامش درون مختل شود، آرامشی که هیچ ورشکستگی‌ای قادر به نابودی‌اش نیست. آنچه اتفاق می‌افتد به هیچ روی بدترین حادثه نیست، بدترین حادثه هرگز پیش نمی‌آید: اگر مادربزرگ عزیز و محبوب کسی بمیرد، اگر خانه و مزرعه آتش بگیرد، اما مرغ و خروس‌ها نجات پیدا کنند، باز جای شکرش باقی است چون ممکن بود آن‌ها هم از بین بروند. و اگر مرغ و خروس‌ها هم آتش بگیرند باز جای شکرش باقی است که خود آدم هنوز زنده است. و، بالاخره، اگر آدمی بمیرد از تمام نگرانی‌های زندگی خلاص می‌شود، چون پس از جان سالم به در بردن از همه‌ی پاشکستن‌ها و نرسیدن‌ها به قطار و ورشکستگی‌ها، درِ بهشت ـــ‌در این غایت سفر زائران بلاکش کره‌ی خاکی‌ـــ به روی گناهکارانی که توبه کنند باز است.

ما آلمانی‌ها ـــ‌دست‌کم من این‌طور فکر می‌کنم‌ـــ وقتی اتفاقی برایمان می‌افتد خیال‌پردازی و شوخ‌طبعی‌مان را از دست می‌دهیم، حال آن‌که ایرلندی‌ها درست در همان لحظه شوخ‌طبعی و خیال‌پردازی‌شان جان می‌گیرد. گفتن این‌که جای شکرش هنوز باقی است به کسی که پایش شکسته و درد می‌کشد و یا با پای گچ‌گرفته می‌لنگد، نه‌تنها نوعی دلداری است، بل در عین‌حال مستلزم داشتن طبع شاعری و در بسیاری موارد آمیخته با سادیسمی ملایم است: توصیف درد ناشی از شکستن گردن، وصف حال جمجمه‌ای شکسته یا کتفی که استخوانش دررفته؛ آن‌وقت کسی که پایش شکسته با خاطری آسوده و لنگ‌لنگان به راهش ادامه می‌دهد و خوشحال است که چنین بلای کوچکی بر سرش نازل شده است.

به این ترتیب، سرنوشت از اعتبار بانکی نامحدودی برخوردار است و آدم با رضایت خاطر و فروتنی حاضر است بهره‌ی آن را بپردازد.

—هاینریش بل، ترجمه‌ی منوچهر فکری‌ارشاد
محبوبِ من که پیرهنت
از نورِ آبیِ فانوس‌هایِ دریایی است
تب را به چهره‌ات
ــــ‌که نور
با لذتی نهانی بر آن آرمیده است‌ــــ
می‌بوسم.
دوست دارم و می‌گریم.
من زنده‌ام.
قلب تو آن ستاره‌یِ صبح است
که در دوامِ فاتحه‌یِ خود
ــــ‌زان پیشتر که
     پیکارِ برج‌ها را
        پایان دهد‌ــــ
              شراره کشید.
دور از تو کاشکی
پوستِ تنم بادبانی شود
که از باد روی برمی‌تابد.

—رنه شار، ترجمه‌ی پرویز مهاجر

ملواح

برگشتم از کتابخانه به مهتابی
دیدم که رفته است.

شالِ سفید برفی او روی صندلی حصیری
پروانه‌وار لرزِ خوشی داشت از نسیم.
من رفته بودم از پی شاهد مثال یک لغتِ پرت
حالا چه بود آن لغتِ پرت و شاهدش
از خاطرم گریخته.
طوری که ملتفت نشوم رفته بی‌صدا.
از بس که ور زدم از شالِ طرفه‌ی ابریشمش ملال گرفت.
«سگ‌خور!»؟
یا
«قابلی نداشت»؟
یک ساعتی گذشت
دیدم که عطر شالِ نفیسش گرفته است
این دست‌های لَختِ ندانمکار.
هم آن لغت به خاطرم آمد
هم شاهدِ غیورش
آن لحظه‌یی که از کفِ من می‌ربود
از بس سبک نسیمِ بهارش.

—حسن عالیزاده، جنگ کناره، شماره‌ی ۱
از پیاده‌رو، از زیرِ همان
چنارها، روانه‌ی خانه‌اید و برگها
می‌ریزند.   از قضا یکی جسدی‌ست،
بی که اسبابِ توقّفِ هیچ عابری شود،
لابد ازان که امرِ طبیعی‌ست.   عجب آن‌جاست
که جسد فرقی با هیچ برگِ خشکیده ندارد
یا آن‌جاست که هر برگ هم بلااستثنا جسدی‌ست؟
البته فقط در خانه‌ست که این طعمِ غریبه زیرِ زبان
می‌آید، در همان چند دقیقه که منتظرِ دم کشیدنِ چایید،
خارج از فصلِ زمان و مکان.   در همان چند دقیقه
برگها را هم لابد بُرده بادِ پاییزی.

—بیژن الهی

هفت شعر از ویلیام کارلوس ویلیامز

۱ | نانتوکت

گلهای میان پنجره
بنفش و زرد

از پرده‌های سفید
رایحه‌ی پاکی می‌آید

آفتاب آخر بعدازظهر
بر سینی بلورین

تنگلی بلورین، لیوانی
به هم تکیه داده

کلیدی افتاده
بر بستر سفید باکره


۲ | ورود

و آدم باز هم هر طور شده سر می‌رسد
می‌بیند خودش در اتاق‌خوابی غریب
دارد بند لباسهای زن را باز می‌کند
حس می‌کند پاییز
دارد برگهای کتانی و ابریشمینش را
به دور ساقهای زن می‌ریزد
آن تن پررگ جلف آشکار می‌شود
به خود پیچیده
مثل باد زمستانی


۳ | تمرین شماره‌ی ۲

دودکش فلزی بخاری همسایه‌ام
از میان برگهای تازه
به من سلام می‌کند

در کنار خانه‌ی بزرگ من
خانه‌ی کوچکی است
در این سه سالی که آمده‌ام
از او چیزهای بیشتر می‌دانم

بانوی پیری است همانگونه که من پیرم
از پشت پرچین
به هم سلام می‌کنیم
همسرم، دسته‌گلی به او می‌دهد
ما هرگز به دیدن هم نرفته‌ایم


۴ | غزل جرسی

چشم‌اندازی از درختنهای زمستانی
جلوتر
تک درختی

در پیش‌زمینه
آنجا که برف
تازه باریده

شش بسته هیزم
آماده برای آتش


۵ | دوره

یک تکه
کاغذ قهوه‌ای مچاله‌شده
نسبتاً دراز

و جثه‌ی پیدای مردی
که در خیابان
داشت با باد

آرام
پی‌درپی
می‌چرخید که

ماشینی آن را زیر گرفت و
بر زمین له‌اش کرد

برعکس مرد
دوباره برخاست
با باد

پی‌درپی
همانطور که
پیش از این بود


۶ | نوعی سرود

بگذار مار زیر علفهای هرزش
انتظار کشد
و نوشتن ازآن واژه‌ها باشد
آرام و پرشتاب
چابک برای ضربه زدن
بیخواب، کاملاً منتظر
با استعاره مردم و سنگها را آشتی دهد

بساز
(نه با اندیشه‌ها، فقط با اشیا) ابداع کن!
گل من گلسنگ است
که صخره‌ها را می‌شکافد.


۷ | برف شروع می‌شود

بارانی از بمب، خوش نشسته
کم هم دوست‌داشتنی نیست
ولی بر همه چیز آرام می‌نشیند

تمام شکافها پوشیده شده‌اند
ساقه‌ی گلهای فروافتاده
به همین زودی ناپدید شده است

این احسان است
همه‌ی زخم‌های باغ شفا یافته
سفید، سفید، سفید مثل مرگ

بارشی که تکریم است
هرگز هیچ خشونتی قادر نیست
در شب این‌گونه آرام و ساکت ببارد


—ترجمه‌ی احمد اخوت

چهار شعر از چارلز سیمیچ

۱ | هتل بی‌خوابی

دخمه‌ی کوچکم را،
پنجره‌اش رو به دیواری آجری،
دوست داشتم.
در اتاق همسایه پیانویی بود.
چند شب در ماه
پیرمرد لنگی می‌آمد می‌نواخت
«آسمان آبی‌ام» را.

خانه امّا بیشتر ساکت بود
در هر اتاق عنکبوتی با پالتویی سنگین
می‌گرفت مگسش را با تاری
بافته از دود سیگار و رویا
اتاقی چنان سیاه که
نمی‌شد وقت اصلاح صورتت
چهره‌ات را در آینه ببینی.

ساعت پنج صبح، صدای پای بی‌کفشی در طبقه‌ی بالا.
«کولی» کف‌بین است
با دکه‌ای گوشه‌ی خیابان
می‌رود بشاشد پس از شبی عشق‌ورزی.
همچنین، گاهی، صدای گریه‌ی کودکی
چنان نزدیک که
لحظه‌ای پنداری
صدای گریه‌ی خودم است.


۲ | آسمان پاییز

در روزگار مادرِ مادربزرگم
تنها با یک جاروی دسته‌بلند
می‌توانستند به دیدار جاهایی که می‌خواهند بروند
و در آسمان دنبال غازها بگردند
ستاره‌ها همه‌چیز را می‌دانند
و ما همه‌ی تلاشمان را می‌کنیم ذهنشان را بخوانیم.
چنان دورند    از ما
به‌نجوایی باید دلخوش کنیم در حضورشان.

اوه سینتیا
برای سفر
ساعتی را بردار که عقربه‌هایش افتاده باشد
و اتاقی برایم بگیر در هتل ابدیت
آنجا که زمان گویی، حالا و بعد، ایستاده است.

آسمان می‌گوید
عاشق گوشه‌های تاریک بیا
بنشین بر یکی از گوشه‌های تاریکم.
امشب در بشقاب بادام‌زمینی
صفرهای کوچک خوشمزه دارم.


۳ | اتاق سفید

آشکار دشوار است
اثباتش.
بیشتر پنهان را ترجیح می‌دهند.
من جزو این‌ها بودم.
به درخت‌ها گوش می‌دادم.

رازی داشتند آن‌ها
نزدیک بود آشکار کنند برایم
و بعد نکردند

تابستان آمد
در خیابان من، هر درخت
شهرزاد خودش را داشت
شب‌های من
جزئی از قصه‌های پریشانشان.

ما به خانه‌های تاریک پا می‌گذاشتیم
همیشه به خانه‌های تاریک‌تر، ساکت و متروک.

در طبقه‌های بالا
کسی بود با چشم‌های بسته
ناباوری و ترس از او
بی‌خوابم می‌کرد.

زنی که همیشه سفید می‌پوشید
می‌گفت حقیقت سرد و صریح است
او از اتاقش بیرون نمی‌آمد.

خورشید اشاره کرد
بر یکی دو چیز زنده‌مانده:
شب طولانی کامل.
ساده‌ترین چیزهای نه چندان آشکار.

آن‌ها صدایی نداشتند
روز که مردم «محشر»ش می‌خوانند.

خدایان خود را به صورت سنجاق‌سری سیاه
با یک آینه‌دستی
     بازمی‌شناسانند.
شانه‌ای با یک دندانه‌ی افتاده چطور؟
نه، این‌ دیگر نه.

فقط چیزها آن‌طور که هستند
خیره و افتاده خاموش
در آن نور روشن.
و درخت‌ها در انتظار شب.


۴ | باشگاه نیمه‌شب

مالک این باشگاه شبانه‌ی درب‌وداغون یک‌نفره تویی؟
جایی فقط با یک مشتری، یک مسئول بار؟
مردی که آب می‌برد سر میزهای خالی
و شوهای بچه‌گانه‌ی دخترپسند
فیلم‌های سیاه‌وسفید با بازیگران مرده نمایش می‌دهد؟

دفترت طبقه‌ی بالا، بالای چراغ‌های نئون
یا پایین‌دست در زیرزمین نمورِ پر موش؟

نکند متفکران روسی ریشو
رفقای خاموشت هستند؟
دربانی داری به اسم داستایوسکی

آیا امشب فومانچو می‌آید؟
میس امیلی دیکنسون چطور؟

گمانم حیاتی جاودانه داری، یا خود نگفته شک داری که نداری؟

سر همین است که تاس می‌ریزی شب‌ها
تا مدت‌‌ها بعد بسته‌شدن کافه
در تاریکی؟

—ترجمه‌ی احمد اخوت

یادداشت‌ها

§ ایرانی‌ها پی الفاظ قشنگ می‌روند، اما اصالت هنری در این است که هر موضوعی در قالب مناسب خود از حیث فرم و لفظ و همه‌چیز باشد. چون در قالب خود بود اصیل است. من هم همین کار را کرده‌ام. من هم خراب کرده‌ام و هم آباد. تا دیگران چه چیزها آباد کنند؛ به من مربوط نیست.

§ غزل‌سرایان معاصر نمی‌دانند که حافظ و مولوی (و بعد از آن‌ها دیگران) نخواهند شد. زیرا واقعیتی در کار نیست و دروغ است. زیرا سواد برمی‌دارند و تکرار می‌کنند. افکار آن‌ها دزدیده از افکار دیگران است. آن‌ها نیستند مگر تصنع‌کاران و ریاکاران و مردم‌فریبان که خودشان را هم می‌فریبند. در زمان اخیر، ما غزل‌سرایانی داشته‌ایم مثل عبرت شیرازی در زمان صفی‌علیشاه که می‌گوید: «به‌جز از عشق اسباب‌ سرافرازی بود / هرچه دیدیم و شنیدیم همه بازی بود.» نظیر او بسیار کسان زیاد که اسمی از آن‌ها نمانده است و با اشعارشان به گور رفته‌اند و نظیر آن‌ها بسیار کسان قبل از زمان ما در زمان صفویه که اسمی از آن‌ها نمانده است. فقط در بعضی تذکره‌ها تک‌بیت‌هایی (که شاه‌بیت‌هایی از آن‌ها بوده) مانده است. مثل تک‌بیت‌های آدم‌های معمولی که اتفاقاً یک‌دفعه شعر خوبی گفته‌اند.

—نیما

انتقام

پسر شش‌ساله‌ی همسایه گفته است
اگر دخترها به بازی نگیرندش
عکسشان را لختِ مادرزاد خواهد کشید!

ـــ‌نگران نباش عزیز دلم
آنتونی دارد بلوف می‌زند
فقط نقاش‌ها قادرند
آدم را لخت مادرزاد بکشند.

عکس را عصر همان روز
وقتی نشانمان داد به‌سختی
جلوی خنده‌مان را گرفتیم
و یاد پیکاسو افتادیم
که گفته بود بچه‌ها نابغه‌اند.
عکس را ایزابل
به آتش شومینه سپرد
و گریه‌کنان به اتاقش رفت.
ما بازمانده‌ی شب را
کنار آتش نشستیم
و از زنانی یاد کردیم که پیکاسو
به گریه انداخته بود.

—عباس صفاری

آخرین مدل زنده

وزش باد خشک ایوان را می‌روبد، پرنده‌ها از روی شاخه‌های نهال لیمو تارومار می‌شوند، بعد برمی‌گردند می‌روند توی قفس‌شان. کارولین سینه صاف می‌کند، سیگارِ نمی‌دانم چندمش را، با همان حرکات سیگاری‌های قهار، می‌گیراند. با چشم‌های بسته چیزی را زیر لب زمزمه می‌کند، سرم را کمی می‌برم جلو که بشنوم، نجوای آرامی است: «همدیگر را دیوانه‌وار دوست داشتیم، به هیجان می‌آمدم. دیوانه‌وار دوستش داشتم، دیوانه‌وار دوستم داشت... مدام می‌گفت فرشته‌ی منی، نهایت کمال...» به زمزمه می‌گفت، بااین‌حال صدایش را می‌شد شنید. در پرتو نور خورشید دیدم که یک قمری پر زد، تردید داشت برود بپیوندد به قناری‌ها، رفت سراغ دانه‌ها، دانه‌هایشان را برچید. چهره‌ی کارولین حالا کمی تغییر کرده است: «بله، این‌طور رقم خورد...» درخششی در چشم‌هاش می‌بینم. با صدای پایین حرف می‌زند، انگار حضورم را از یاد برده است، برای آلبرتوی خودش زمزمه می‌کند: «روزی که دیگر برایش مسلم شده بود که عاشقم شده، بله، خوب یادم است... شگفت‌زده بود.» آیا همان روز پیشنهاد کرده که مدلش شود؟

دست‌های درهم‌گره‌شده‌اش را گذاشته است روی شکمش، بالاتنه‌اش را راست نگه داشته، پشتش را تکیه داده به صندلی، همان صندلی زهواردررفته‌ای که آلبرتو معمولاً مدل‌های خانوادگی را بر آن می‌نشانده ـــــ‌برادرش دیگو، و همسرش آنت. کارولین هم روبه‌رویش می‌نشسته، بر صندلی حصیری، خاموش، کاملاً بی‌حرکت، بی‌حرف. «فهمیده بودم که وقتی کار می‌کند نباید مزاحمش شد، ساکت می‌ماندم، کاملاً ساکت.» آلبرتو اما حرف می‌زده، نه با خودش، نه، افکارش را به صدای بلند به زبان می‌آورده: «به خشم می‌آمد، داد می‌زد: دستم فرمان نمی‌برد... عجیب است... نمی‌توانم، امیدی نیست... بعید است موفق شوم.» بعد خاموش می‌مانده، صورتش زبان می‌شده، وجنات صورتش برای کارولین حرف می‌زده، عضلات صورتش لحظاتی طولانی به لرز می‌آمده، بیانی گویاتر از کلمات، همیشه ناراضی بوده از نتیجه‌ی کار. اخم تلخ و حالات صورتش و گاهی خنده‌های عصبی‌اش گویاتر از غر زدن‌هایش بوده. هیچ‌وقت نتوانسته به یقین برسد و کاری ـــــ‌مجسمه یا تابلو‌ـــــ را تمام‌شده بداند. وقتی کاری را تمام می‌کرده. کنار می‌گذاشته، رضایت قلبی نداشته است.

—فرانک موبر، ترجمه‌ی قاسم روبین

شش حکایت کوتاه از گیتی سروش

منظره (خیابان).   در شب خاموش خیابانی آشنا، تازه کنده‌شده و تا نیمه صاف‌شده اما هنوز اسفالت‌نشده، ازین ناتمامی غریبه، در غبار، آهسته؛ گذر تک‌تک درخت‌ها از نزدیک پنجره‌ی تاکسی و از دور اما به‌ظاهر نه هرگز دور از دست، با تازگی برگ‌های نورسته‌‌ی پنهان در غبار و در تیرگی نیمه‌ی شب، با درخشش‌های نورهای تند گاهگاهی از بالای تیرهای چراغ‌ برق و گم در لابه‌لای درخت‌های بلند گذرا؛ با چشم‌هایی سرخ از اشک و با یاد نسرین که دیگر بیشتر خاطره‌های پاره‌پاره‌ست و آخر، وقتی در حسرت فراموشی، درخت‌های غبارگرفته‌ی کنار خیابان را تماشا می‌کنم و به صدای آب در جوی و به حرف‌های راننده برای پسربچه‌ای که، حالا می‌دانم، خواهرزاده‌اش است و در کنارش در صندلی فرو رفته گوش می‌دهم، بیشتر خاطره‌ی لباس‌هایی‌ست به تن نسرین (نارنجی، بی‌شمار بلوز در همه‌ی مایه‌رنگ‌های نارنجی، دامن پلیسه‌ی خاکستری، پیراهن سفید ساده با کناره‌ی بنفشِ باز) اما بی‌ هیچ چهره‌ای، بی‌ نسرین.

—شمیم بهار

ترانه برای یک ارض موعود

می‌گوید که ماه کلاهی شنی است و ماه را لگدمال می‌کند. دیوانه‌ها خشمِ باورنکردنی دارند. می‌گوید ستاره‌ها تاج‌هایِ نمکند و خوراک‌های خود را به دو بار نمک می‌زند. دیوانه‌ها جادوگرند. من این ترانه را با خوابیدن در گیسوانِ تو یافتم. دیگر نمی‌دانم که تو در کجا فراموشم می‌کنی. او همچنین می‌گوید که با دست‌های ما یک شال خواهد بافت، امّا دروغ می‌گوید.

—ادمن ژابس، ترجمه‌ی محمود مسعودی

آقای تست

من چیز مهمی ندارم، ... یک دهم ثانیه... صبر کنید... لحظاتی است که تنم روشن می‌شود... بسیار عجیب است... به‌ناگه درونم را می‌بینم. می‌توانم ضخامت لایه‌های گوشتم را تشخیص دهم... و مراکز درد را حس کنم، حلقه‌ها را، قطب‌ها را، نوک درد را. آیا این شکل‌های زنده را می‌بینید؟ این هندسه‌ی رنج مرا می‌بینید؟ برخی از این درخشش‌ها کاملاً شکل افکارند، از اینجا تا آنجا... به من می‌فهمانند... هنوز مرا نامطمئن باقی می‌گذراند. نامطمئن واژه‌ی درستی نیست، وقتی «این» می‌خواهد ظاهر شود، در خود چیزی مغشوش و پراکنده حس می‌کنم... جاهایی در... درونم مه‌آلودند، گستره‌هایی به چشم می‌آیند. پس، سوال یا هر موضوعی را از خاطره‌ام برمی‌کشم، خود را در آن فرومی‌کنم، هر ذره‌ی شن را می‌شمارم... و تا جایی که می‌بینمشان... ـــــ‌با دردی که بیشتر می‌شود، مجبور می‌شوم به آن‌ها توجه کنم، به آن فکر می‌کنم! ـــــ‌فقط منتظر فریادم هستم... و تا آن را شنیدم ـــــ‌شی، این شی وحشتناک، کوچک‌تر می‌شود، و باز هم کوچک‌تر، و خود را از منظر درونی من پنهان می‌کند...

—پل والری؛ بازگفت از شش یادداشت برای هزاره‌ی بعدی، ایتالو کالوینو، ترجمه‌ی لیلی گلستان

در این شماره

«در یک غروب بی‌سرانجام زاییده شدم و یا شاید نشدم و اگر هم شدم لامحاله زاییدنی بود دردناک و من خود نمی‌دانم چه می‌کردم یا نمی‌کردم آیا ظلمات بود و خستگی بود و سکر مستی‌بخش یک غروب زمستان بود یا زمستان بی‌غروب ظلمانی و خستگی‌زای زندگی‌ای بود که در من می‌دوید و یا حتا نمی‌دوید بلکه پخش می‌شد و گم می‌شد؟ و صدای من برخاسته بود و پدرم گفته بود: وه چه قدبلند است. و اکنون زندگی را با عینک رنگارنگ داستان می‌بینم و سراسر جهان را، جهان برایم آن صفا را ندارد که برای تو دارد که می‌نشینی و می‌نوشی و یا نمی‌نشینی و نمی‌نوشی اما هر دو حال برایت یکسان است یا اگر یکسان نیست من چنین می‌اندیشم که یکسان است و دیگر تو را از اطلاع بر زندگی من چه حاصل؟ و اگر هم می‌خواهی بدانی به چه کتاب علاقه‌مندم و چه نویسنده‌ای را می‌پسندم که نمی‌خواهم بدانی و سبکم چیست که نمی‌خواهم بدانی و چه می‌گویم که نمی‌خواهم بدانی و آخر روزی خودم را می‌کشم یا نمی‌کشم که به مرگ طبیعی می‌میرم، تو خواهی دانست و تو آن روز همه‌چیز را خواهی دانست.»

—بهرام صادقی

عذاب

چون چکاوک
تشنه بر سراب مردن

یا چو کَرک
تا نخستین بوته‌زار
دریا را گذشته
چراکه دیگر
شوق پروازش نیست

اما نه زیستن به زاری
چون سهره‌ای کورگشته*

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*در ایتالیا سهره‌ها را کور می‌کنند تا بهتر بخوانند.


—جوزپه اونگارتی، ترجمه‌ی محمود نیکبخت

بدرود

خزان به این‌همه زودی! ــــ‌ولی چه سود حسرتِ یک آفتابِ ابد خوردن، اگر که در سرِ ما کشفِ نورِ خداست، ــــ‌دور ازین مردمان که فصل‌فصل می‌میرند.
خزان. زورقمان برامده در مهِ غلیظِ بی‌حرکت به سمتِ بندرِ افلاس می‌گردد، به شهر عظیمْ، با آسمانِ ملکوکْ به داغ و لجن. اَیّ! شندره‌های پوسیده، نانِ خیسیده در باران، مستی، آن هزار عشق که مرا بر صلیب کشاندند! پس مگر او تمام خواهد کرد، این ملکه عفریتِ کرورکرور جان و تنِ مرده، که بر آن‌ها داوری خواهد شد! من هنوز می‌بینم پوستِ جویده از آکله و گل را، از کِرم پُرْ موها و زیرِ بغل‌هام، و از کرم‌های زشت‌تر دلم، پهن میانِ آن‌ ناشناس‌های بی‌سنّ، بی‌احساس... اگر مرده بودم!... چه احضارَ روحِ موحشی... من از افلاس متنفرّم. و من به زمستان مشکوکم چراکه فصلَ آسودنست!
ــــ‌گاهی در آسمان بی‌انتها ساحل می‌بینم پوشیده از قوم‌های سفیدِ غرق در شادی. یک قایق بزرگ، بر فرازِ سرم، بیرق‌های چند رنگش را با بادهای صبح به رقص می‌آرد. من هرچه جشن بود خلق کرده‌ام، هرچه فتح، هرچه درام. می‌خواستم گل‌های تازه بسازم، ستاره‌های جدید، تن‌‌های نو، زبان‌‌های نو. من فکر می‌کردم که قدرتِ ماوراءِ طبیعت دارم. امّا زهی! باید خیال و خاطره‌هایم را به خاک بسپارم! برای هنرمند و افسان‌سرای مغلوب چه افتخارِ قشنگی!
من! من که خود را مغ و ملک خواندم، معاف از تنبیه، مرا دوباره به خاک پس دادند رزقی برای جستن و واقعیّتِ زبری برای هماغوشی.
ای‌ رعیت!
آیا من اشتباه می‌کنم؟ صدقه آیا برای من خواهر مرگ است؟
خلاصه، حلالم کنید دروغی که بر خود خوراندم. و بگذارید برویم.
ولی دستِ دوست کو! پناهم کجاست؟


آری، ساعتِ آتی هرچه نباشد سخت است سخت.
چون می‌توانم بگویم که فتحم نصیب شده‌ست: دندان‌قروچه، جزّووزّ، آه‌وناله‌ی خوره دیگر بس. خاطراتِ نجس تمام. برچیده این ته‌مانده‌ی حسرات، ــــ‌حسودی‌ی مسکین‌ها و بی‌سروپاها و دوستانِ مرگ و عقب‌ماندگانِ از همه نوع. ــــ‌ملعون‌ها، کاش انتقام می‌گرفتم!
مطلقاً باید مدرن بود.
تغزّل موقوف: بُرده‌ات را بچسب. اَی شبِ شاقّ! خون خشکیده بر صورتم دود می‌کند، و در پشتِ سر هیچ ندارم، مگر آن درختِ کوچکِ موحش!... جنگِ روح چنان وحشی‌ست که جنگِ آدمیان؛ و رویتِ عدل تنها نصیبِ حضرتِ حقّ است.
باری شبِ عید است. گوارای‌مان تمامِ باده‌ی قوّت، و نوشی‌ی اعلا. و در سپیده‌ی صبح، مسلّح به سوزِ صبر، ما شهرهای پر شوکت را خواهیم گشود.
از دستِ دوست چرا گفتم! حسنش همین، که بر عشق‌های پیر دروغ می‌توانم بخندم وَ بر جفت‌های دغل شرم جاری کنم، ــــ‌من اسفل‌السافلینِ زنان را دیدم؛ ــــ‌و اکنون مجازم تمامِ حقیقت را در یک روح و یک تن تصاحب کنم.

—آرتور رمبو، ترجمه‌ی کیوان طهماسبیان

پیری

برایت نه جوانی مانده و نه پیری
اما گویی در خوابی بعد از ناهار
رویای هر دو را می‌بینی.
اینک منم مردی کهنسال در ماه بی‌باران
پسرکی برایم کتاب می‌خواند و من چشم‌انتظار بارانم
نه دروازه‌های سوزان را [نگهبان] بوده‌ام
و نه در باران گرم جنگیدم
و نه خنجر‌به‌دست، تا زانو فرورفته در نمک‌زار
نیش‌خورده از مگس‌ها جنگیده‌ام.
خانه‌ام ویرانه‌ای‌ست
و صاحبخانه‌ی یهودی چمباتمه در کنار پنجره:
مردی که نطفه‌اش در قهوه‌خانه‌ای در انتورپ بسته شد
در بروکسل آبله گرفت، در لندن پاره‌پاره شد و پوست‌ انداخت.
شباهنگام بز در مرتع بالادست سرفه می‌کند:
مرتعی پر از سنگ، خزه، گلسنگ، آهن و سرگین.
زن به آشپزخانه می‌رسد و چای درست می‌کند
و شامگاه عطسه‌ای می‌کند و به چاهک کج‌رفتار آشپزخانه سیخ می‌زند
و من، پیرمردی
با مغزی خشک در فضاهای بادگیر.

آیات را معجزه می‌پندارند، «ما معجزه‌ای خواهیم دید»
کلمه‌ای اندر کلمه‌ای عاجز از هر معنایی،
کلمات را قنداقی از تاریکی در بر گرفته.
در شکفتگی سال
آمد مسیح ببر.

در تباهی ماه مه، شاه‌بلوط و زغال‌اخته و ارغوان شکوفا از راه رسید
تا در میان همهمه،
آقای سیلورو، هاکاگاوا، مادام دوتورنکویست، فرولین فون کولپ قسمت کنند و بخورند و مست شوند:
آقای سیلورو که با آن دست‌های نوازشگر
سراسر شب در لیموژ، در اتاق مجاور، قدم می‌زد
و هاکاگاوا که در برابر تابلوهای تیشان کرنش می‌کرد
و مادام دوتورنکویست که در اتاق تاریک شمع‌ها را جابه‌جا می‌کرد
و فرولین فون کولپ که دستگیره را می‌چرخاند و به راهرو بازمی‌گشت.

دوک‌های خالی
باد می‌ریسند
در من روحی نمانده‌ست
تنها پیرمردی، در خانه‌ای خردوخراب
بر پای تپه‌ای بادگیر.

پس چنین معرفتی را دیگر چه جای بخشایش؟ اینک بیندیش
تاریخ گذرگاه‌های پرمکر بی‌شماری دارد، راهروهایی پر فریب و خروجی‌هایی که ما را با وسوسه‌هایی جاه‌طلب می‌فریبد
و با پوچی غرور رهبری‌مان می‌کند. اینک بیندیش
او تنها وقتی به ما می‌دهد که حواسمان جایی دیگر است
و همه‌چیز را با آشفتگی انعطاف‌پذیری می‌دهد.
که تنها آز را در ما تشدید می‌کند. او دیر می‌دهد
آنچه را که بدان ایمانی نیست، و یا اگر هنوز نشانی از باور باقی است
تنها در خاطره است؛ اشتیاقی بازیافته. او زود می‌دهد
در میان دست‌هایی ناتوان، آنچه را که می‌پندارند از آن رهایی می‌توان یافت گرفته‌اند
تا امتناع، ترس را در آن‌ها پدید آورد. بیندیش
نه ترس ما را نجات می‌دهد و نه دلیری. دلیری در ما تنها فسادی غیرطبیعی را می‌پرورد.
گناهان خیره‌سرمان پرهیزکاری را به ما تحمیل می‌کند
این اشک‌ها از درختی تکانده می‌شود که بارش خشم است
ببر در سال نو می‌جهد. ما را می‌دراند. بیندیش که سرانجام
به مقصود نرسیده‌ایم:
هنگامی که سنگ‌شده در خانه‌ای اجاره‌ای نشسته‌ام. سرانجام بیندیش
من این معرکه را بی‌مقصود برپا نکردم.
شیاطین خرابکار هم مرا تحریک نکردند.

می‌خواهم با صداقت با تو روبه‌رو شوم
من که به قلبت نزدیک بودم تا از آن دور شدم
و زیبایی را در دهشت باختم و دهشت را در تفتیش عقاید
من اشتیاق را از دست داده‌ام
دیگر چه نیازی به نگهداری؟ آنچه دیر بماند ناگزیر فاسد می‌شود
بینایی، بویایی، شنوایی، چشایی و بساوایی‌ام را از دست داده‌ام
چگونه می‌توانم آن‌ها را به کار گیرم تا به تو نزدیک‌تر شوم؟

این‌ها با هزاران اندیشه‌ی خرد دیگر
در من نطفه‌ی هذیانی مأیوس را با کرختی می‌ریزد
و غشا شامه را، که دیری‌ست کرخت شده، دوباره با چاشنی‌های تند خود بیدار می‌کند
و در برهوت آینه‌ها تنوع را رقم می‌زند. عنکبوت چه خواهد کرد؟ کارش را نیمه‌تمام می‌گذارد؟ آیا شپشک تعلل می‌ورزد؟ دی‌بلاش، فرسکا، خانم کامل، در آن‌سوی مدار لرزان دب اکبر، چونان ذرات از‌هم‌گسسته، به دنبال هم می‌چرخند و مرغ ماهیخوار، مخالف باد پر می‌کشد در تنگه‌های بادخیز بل‌آیل
و یا پروازکنان به سوی دماغه‌ی هورن.
پرهای سفید افتاده در برف را، جریان گلف می‌طلبد
و پیرمردی را بادهای استوایی به گوشه‌ای خواب‌آلود برده‌ست
ساکنان خانه:
اندیشه‌های مغزی خشک در فصل بی‌باران.

—تی. اس. الیوت، ترجمه‌ی احمد اخوت

صدف

صدف، به درشتی ریگی متوسّط، ظاهری دارد زِبرتر، رنگی نه به آن یک‌دستی، که سفید‌گونی‌ست سختْ تابنده [۱]. دنیایی‌ست به سماجتْ بسته. امّا می‌شود بازش کرد: باید در گودی دستمالی نگهش داشت، با چاقوی لب‌پریده‌ی ناتیزی چند بار با آن وررفت. انگشت‌های فضول می‌بُرند، ناخن‌هاشان می‌شکنند: کار زمختی‌ست. ضربه که می‌خورد روی پوسته‌اش دایره‌های سفید می‌افتد، یک جور هاله‌ی نور [۲] مثلاً.

درونش یک دنیاست، تمام‌وکمال، هم نان و هم آب: زیرِ یک فلک [۳] (به بیان درست) از ناکْر [۴]، آسمان‌های بالا در آسمان‌های پایین نشست می‌کنند تا فقط برکه‌ای بسازند، کیسه‌ای لزج و سبزگون، به جزر و مدّ در منخرین و چشم‌ها، شرابه‌دوزی‌‌شده با توری سیاه‌گون.

گاهی، هرچند به ندرت، در گلوی ناکْری‌اش قاعده‌ای منعقد [۵] می‌شود که آدمی دردم زیورِ خود می‌کندش.


پانوشت:

این شعر از متن فرانسه‌ی فرانسیس پونژ، با نگاه‌های گهگاهی به ترجمه‌ی انگلیسی سید کرمن (در جنگ شعر جرم راتنبرگ و پی‌یر ژریس، اشعاری برای هزاره) و حاشیه‌ای که این دو نوشته‌اند بر شعر، و نیز ترجمه‌ی انگلیسی دیگری از سی کی ویلیامز ترجمه شده است. همه‌جا خوانش مارگارت گیتن از این شعر راهنما بود در مقدمه‌ای که برگزیده‌‌ی اشعار پونژ نوشته.

۱. در نسخه‌های اول، این جمله این‌طور بود: «صدف، به درشتی یک ریگ متوسّط، ظاهرش زبرتر، رنگش نایکدست‌تر، سفیدگون برّاق.» این آخری را بیشتر برای این آورده‌ام که ساختارِ جمله‌اش نزدیکی معنی‌داری دارد به ساختار وصفی «صفت کوه قاف و آسمان‌ها و زمین» در ترجمه‌ی تفسیر طبری: «و این کبودی آسمان که تو همی بینی، نه کبودی است ــــ‌که سبزی کوه قاف است. و آسمان کبود نیست ــــ‌که سپیدی سخت سپید و روشن است.» خواننده‌ هرطور دوست داشت بخواند.

۲. می‌شد این‌جا halo را فرّه یا خوره هم گذاشت که فروغ شوکتی است که از ایزد به شخصی بتابد و او را به پیامبری یا پادشاهی رساند. بازنمایی این فروغ همان هاله‌ی نوری دور سر افراد است در تمثال‌ها. این‌جا بیش‌تر، برخلاف گیتن، از متن چنین برداشت کردم که می‌خواهد صدف را، بعد از آن‌همه سیلی و مشتی که خورده، به تقدس و پیام‌بری برساند، مثل همه‌ی قدیسان که رنج کشیدند و در تمثال‌ها همه این هاله‌ی نور را دور سرشان دارند.

۳. به قول گیتن، این فلک یا firmament اشاره دارد به سفر پیدایش در کتاب مقدس. در باب اول آمده: «و خدا گفت فلکی باشد در میان آب‌ها و آب‌ها را از آب‌ها جدا کند. و خدا فلک را بساخت و آب‌های زیر فلک را از آب‌های بالای فلک جدا کرد. و چنین شد. و خدا فلک را آسمان نامید. و شام بود و صبح بود، روزی دوم.»

۴. ناکْر nacre در فرهنگ زمین‌شناسی چنین تعریف شده: «ناکر ماده‌ی بلورین سفیدرنگی‌ست که اوسترها، صدف‌ها، حلزون‌ها و سایر نرم‌تنان دور یک جسم خارجی مانند سنگ‌دانه‌های ریز ترشح می‌کنند. اگر لایه‌های ناکر دور جسم خارجی را بپوشانند، در طی سال‌های زیاد، یک مروارید به وجود می‌آید.» در لغت‌نامه، دهخدا تاریخچه‌ی مفصلی از کاربرد ناکر در جواهرسازی اروپا به دست ما می‌دهد، و البته مدام با همین نام ناکر از این ماده یاد می‌کند. به جای تنها معادل موجود در فرهنگ‌های مختلف، یعنی صدف (مروارید)، که در این شعر با عنوان و ابژه‌ی شعر قاتی می‌شد، ترجیح دادم از خود ناکر استفاده کنم.

۵. به جای فعل perle در فرانسه که تشکیل شدن مروارید و قطره‌های عرق و اشک را می‌رساند و در ضمن با همین املا معنای اسمی هم دارد و به مروارید اطلاق می‌شود کلمه‌ی منعقد را عمداً آوردم که مشتق است از عِقد که معنای گلوبند مروارید می‌دهد. در واقع، از استیصال، خواستم منعقد، از دور، طنینی از عقد و مروارید داشته باشد.

—فرانسیس پونژ، ترجمه‌ی کیوان طهماسبیان

قفس

بیرون می‌درخشد خورشید.
فقط یکی خورشید است و بس
آدم‌ها اما بهش نگاه می‌کنند و
می‌زنند زیر آواز.

چیزی از خورشید نمی‌دانم
نغمه‌ی فرشته را می‌دانم من
و خطبه‌ی گرمِ
باد واپسین را.
می‌دانم چطور جیغ بکشم تا سپیده‌دمان
هنگام که مرگ فرود می‌آید عریان
بر سایه‌‌ام.

زیر نامم می‌گریم.
دستمال‌ها تکان می‌دهم شب‌هنگام
و کشتی‌های تشنه‌ی واقعیت
می‌رقصند با من.
میخ‌ها را قایم می‌کنم
تا رؤیاهای بیمارم را به خنده بگذرانم.

بیرون می‌درخشد خورشید.
من تنم جامه‌ی خاکستر می‌کنم.


—آلخاندرا پیثارنیک، ترجمه‌ی شیرین کریمی

گورنبشت

زغال در مه
سرخ‌گلی بود که ریشه در دل تو داشت
و هر صبح خاکستر چهره‌ات را می‌پوشاند

در آن تابستان
تو سایه‌های صنوبر را چیدی
و به راه خود رفتی.

—ژرژ سفریس، ترجمه‌ی عبدالله کوثری

زندگی میکل آنژ

اضطرابِ روحی نشانه‌یِ بزرگی نیست. هرگونه ناهماهنگی میانِ انسان و محیط، میانِ زندگی و قوانین آن، حتا در نزدِ مردانِ بزرگ، نه‌تنها نشانه‌یِ بزرگی‌شان نیست، بلکه خود دلیل بر ناتوانیِ آن‌هاست. چرا بکوشیم این ناتوانی را بپوشانیم؟ مگر آن‌که ناتوان‌تر است سزاوارِ عشق نیست؟ به‌عکس، او بیشتر شایسته‌یِ دوست داشتن است، زیرا بدان نیاز بیشتری دارد. من هرگز چنان قهرمانانی که دستِ بشر به دامان‌شان نرسد پدید نمی‌آورم. من از آن ایدئالیسمِ ترسویی که انظار را از دیدنِ فلاکت‌هایِ زندگی و ناتوانی‌هایِ روحِ آدمی منحرف می‌کند بیزارم. باید این حقیقت را، به ملّتی که حساسیّت فراوان در برابر القائاتِ گمراه‌کننده‌یِ سخنانِ پُرزرق‌وبرق دارد، گفت که: قهرمانِ دروغین ساختن نشانه‌یِ بزدلی است. من تنها در جهان یک قهرمانی می‌شناسم و آن، جهان را آن‌چنان‌که هست دیدن، و به دوستی‌ش دل بستن است.

—رومن رولان، ترجمه‌ی اسماعیل سعادت

از زخم‌های نهانی

«تو» حالا نام زخم است؛ زخمی از همه زخمی‌تر. هیچ‌چیز از خودِ «تو» کارگرتر نیست. حتا «نبودنت»، حتا «دیگر نبودنت». حتا «رفتنت»، «آمدنت»، «پیغام‌های گاه‌و‌بی‌گاهت»، «عکسی از تو که ناگهان از لای صفحاتِ تربیت احساساتِ خاک‌گرفته‌ی فلوبر بیرون می‌افتد». دیگر هم هیچ «تو»یی، حتا خودِ تو، نمی‌تواند کاری با «زخمی که به جا گذاشتی» بکند. شمشیر تو از تیزی افتاده اما پوستِ من خاطره‌ی عبور تو را مرور می‌کند. خاطره‌ی تو را عبور می‌دهم از پوستِ چاک‌چاک. خاطرَت، انگار بخواهد طفلِ تشنه‌اش را آب بدهد، این‌قدر در این درّه می‌رود و می‌آید که چشمه‌ها می‌جوشد از دلِ زخم ـــــ‌زبان باز می‌کند از نو. اما زخمی که می‌بندد، پوستِ اضافه می‌آورد. پوست با تکرارِ خودش بافتی تازه می‌سازد؛ زخمْ اضافه‌ای می‌زاید: مازادِ زخم. این مازادِ عبور و مرور یادِ توست.

—عماد مرتضوی

صادقیه در بیات اصفهان

ما در کاربردِ اتوماتیکِ هرروزه‌ی زبان این نکته را از یاد می‌بریم که معنای کلمات، این معناهای آرمانی، فقط قراردادهای ساختگی‌اند: ما توافق‌های همگانی را با حقیقت اشتباه گرفتیم ـــــ‌ما آری‌گویانِ گلّه‌ای‌ی پرسش‌کُشِ سرِکار

سوسور گفت که رابطه‌ی دالّ و مدلول قراردادی است، و آن‌چه ترساننده است ــــ‌و برای همین اغلب فراموش می‌شود‌ـــــ این است که هر دالی را دل‌بخواهی به هر مدلولی می‌شود مربوط کرد، هر معنایی می‌شود به هر چیز داد، و البته به هر متن. فقط انگار باوراندن این ربط‌هاست که مهمّ می‌شود، نه حقیقت‌شان: یعنی باید تأثیر کرد، و لازمه‌ی تأثیرْ قدرت است. قدرتْ قدرتِ در نامندگی‌ی چیزهاست، و قدرتِ یک دالّ به میزانِ مشروع ماندنش سنجیده می‌شود: یک دالّ تا آن‌جا برای کاربرانش مشروع است که آن‌ها را مواجه با بی‌هودگی‌اش نکرده باشد، یا این‌که سرکاری بودنِ وعده‌ی دلالت، وعده‌ی دالّ به مدلول، محرز نشده باشد: یعنی تا وقتی دلالت (راه‌ــ‌نُمایی)، به‌عنوان یک سفرِ سرگردانْ در برهوت، هنوز اندک جاذبه‌ای برای مسافرانِ خسته‌اش داشته باشد

—کیوان طهماسبیان

شب دراز

به اتاق کارش برگشت. پنجره رو به تاریکی شب گشوده بود. شب کمتر از وقت شامگاه سنگین و متراکم بود. ماه بالا می‌آمد و از روی درختان، طرح چمن‌ها و خیابان‌های رنگ‌باخته‌ی باغ مشخص می‌شد. شبح برجْ شب‌زنده‌داری می‌کرد، افسرده و احمقانه. یک ماه پیش، از همین پنجره، شاهد صحنه‌ی عجیبی شده بود. زن و مردی از خیابان مرکزی باغ پیش می‌آمدند. مردی تک به طرف آن‌ها می‌رفت. چون به هم رسیدند، ایستادند. سپس زن بازو در بازوی مرد تنها افکند و از راهی که آمده بود بازگشت. مرد دیگر پس از آنکه چند قدمی رفت ناگهان سر برگرداند و شلیک کرد. اندام زن در پهنای خیابان افتاد. آن دو مرد روی او خم شدند و جسدش را به روی نیمکت باغ حمل کردند و سپس بی‌شتاب از آن‌جا دور شدند. لکه‌ابری روی ماه را گرفت و نیمکت در تاریکی فرورفت. چون ابر گذشت نیمکت خالی بود. 

—میشل دئون، ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی

محاورات بیگاه

یادْ حق است، حق دارد. یادِ کسی که بیاید، هر چه دور و محو ــــ‌چون طرحِ صورت، در آینه‌ی بخارگرفته‌ی حمام‌ــــ یا نزدیک و محو ــــ‌چون در آینه‌ی بخارگرفته‌ی حمام، طرحِ صورتی‌ــــ یا پَرت و بیخود، باید دست بُرد به گشودنِ راهی، پاک کردنِ بخاری، تا سیمای مبهم پیشتر آید و دور شود و شاید روشن شود. از دور روشنم، به محاوراتِ بیگاه.


«حق است یادِ تو که میانه‌ی حرف‌های بیخودی بیاید. سیم‌هایی که صدای مخصوص دارند، زنی که می‌داند زخمه‌های این سی‌و‌پنج سال با چه آهنگی نواخته و آمده‌اند. بعد تلخی‌ست. تلخیِ دهان، وقتِ بیداریِ دیر. مکعب‌های سیمانیِ موج‌شکن است، آینه‌ی کثیفِ حمام، سفره‌های باز و غذاهای نیم‌خوره.»


بسترْ نور است. در آن روشنتریم. مرگ‌ها و عشق‌ها، تجلیاتِ حسن و لطف‌ها، بیماری‌های مزمن و ناتوانی، بدن‌های علیل، محتضر، خواب، عریان یا گرم همه در پهنه‌ی بستر نمایانده می‌شوند. بدن‌های پوشیده هم همیشه همسایه‌اند با ناخوشی، مرگ، اندوه. بستر و مرگ، ملازم بوده‌اند از زمانی؛ بستر و اشرافیت هم از دیرزمانی تا همین قرن نوزده توأمان در یاد و نقاشی.


وویار کارهای دیگری هم دارد با همین موتیفِ «خواب» یا «خوابیده» یا «از هوشیاری رفته»، این کار شاید معروف‌ترین. یکی با صورتِ تیره‌تر، یکی پیرتر، یکی شباهت به مرگ می‌برد، یکی ناتوان‌تر از آن که صورتی ازش پیدا باشد؛ در این یکی اما شاید تمام کار ملتفت صورتِ خوابیده باشد. در آن چندتای دیگر، جهان را پهنه‌های رنگیِ مسطح و دست‌یافتنی و بی‌رمز‌ و راز ساخته‌اند، سطوحی از اشیا که فقیرند و «بی‌جان»، یا بهتر بگوییم «به‌چشم‌آمدنی»، در این یکی اما اتاق و جهان اطرافِ تخت‌خواب ــــ‌این اریکه‌ی ساکنِ از تولد تا مرگ‌ــــ فرورفته در رنگ‌های  پوشاننده، دست‌نیافتنی‌ست و البته رازآمیز. صورت فرورفته در بالش آرام است، چیزی از بدنِ پوشیده در روانداز پیدا نیست، از اتاق هم چیزی دستگیر سخت بشود. پهنه‌ی بالای تابلو هم یک منظره ساخته انگار، چشم را می‌برد و برمی‌گرداند. اتاقِ محرم، ملافه‌ها و تخت‌خوابِ پوشاننده و حریم، چشم‌های بسته و پوشیده‌ازنور، یادهایی که وقتِ خواب می‌آیند.


یادْ محرمانه می‌گذرد.


—مانا روانبد

نخستین عشق

آن‌ها را خوب نمی‌شناسم، دردهایم را می‌گویم. لابد علتش این است که من چیزی جز درد نیستم، نکته‌اش در همین است. خود را از آن دور می‌کنم تا مرحله‌ی حیرت، تا مرحله‌ی ستایش، در کره‌ای دیگر. به‌ندرت، امّا همین‌قدر کافی است. زندگی به این سادگی‌ها نیست. این‌که بگوییم چیزی جز درد نیست فقط ساده گرفتن همه‌چیز است. درد مطلق! ولی این می‌شود رقابت، رقابت نامشروع. بااین‌همه، اگر در فکرش باشم، و اگر بتوانم، روزی از دردهای عجیبم برای شما به‌تفصیل سخن خواهم گفت و برای آن‌که روشن‌تر باشد انواع آن را از یکدیگر تفکیک خواهم کرد. با شما از دردهای ذهنم سخن خواهم گفت و از دردهای دل یا دردهای عاطفی، از دردهای روح (این دردهای روح خیلی قشنگند)، و سپس از دردهای جسم، نخست از دردهای درونی یا نهانی، سپس از دردهای برونی، از موها شروع می‌کنم و با نظم‌وترتیب و بی‌آن‌که عجله کنم پایین می‌روم تا به پاها برسم که جایگاه میخچه، گرفتگی ماهیچه، برآمدگی کیسه‌ی زلالی، فرورفتن ناخن در گوشت، سرمازدگی، و عجایب غرایب دیگر است. به‌همین‌منوال، برای کسانی که آن‌قدر محبت دارند که به من گوش کنند، بر اساس روشی که مبدع آن را فراموش کرده‌ام، از لحظه‌هایی سخن خواهم گفت که آدم بی‌آن‌که افزون‌زده یا مست یا در حال خلسه باشد، هیچ حس نمی‌کند.

—ساموئل بکت، ترجمه‌ی منوچهر بدیعی

پنج شعر از وینچنزو بیانکینی

نیایش

صخره‌ها
نیایش دست‌ها و چهره‌ها بودند،
آرمیده در انقلاب هزارساله‌ی
فلک.
با بوسه‌ی ماری در دست
انفجار سکوت
ـــــ‌در تهی‌ـــــ می‌خواند.
جرعه‌ای شبنم
در گرداب برمی‌خیزد.
تو دست افراشته‌ای
در خواب می‌خوانی.
تو
زمانی.


صد سال دارم

پیرزنی به من گفت
صد سال دارم.
اسمش فضه بود.
به پیشانی‌ام دست زد،
بی‌خنده لمسم کرد،
سرش دایم می‌جنبید.
فضه‌ی پیر! سایه‌ها
لجن را می‌فشارند.


یکی بود، یکی نبود

چهار تن بودیم،
پنج مرد و سه زن.
در سالگرد یکی از ما
در خانه‌ای
که خورشید شیشه‌اش را درخشان می‌کرد،
افسون نمرات بودیم.
کسی نگفته بود.
کسی نمی‌دانست.
خانه، خالی و
تنها و بی‌شیشه
بود.


آهنگ

آوای آفتاب،
آوای کوهسار،
ستون تنفسم،
در لحظه‌‌ای حرکت،
همه یک لرزه دارند.
پروانه خاموش بود و
صدای باد خفه بود
سایه شاهینی سرگردان
بر جای پای من می‌گردید.


قطره‌ای

قطره‌ای از شراب خانگی بریز
بریزش
پیش از این‌که تشنگی
مرا به دوردست برد.

لنگر کشیده شد
بر عرشه بنوشیم
قبل از وداع با زندگی
بنوشیم
قطره‌ای از شراب خانگی
بر دکل بریز.

—ترجمه‌ی بهمن محصص

تابستان همان سال

شب مه‌آلود بود. انگار تازه شروع کرده بودم. هیچ‌چیز یادم نبود، مثل تولد که از پیشترش چیزی توی کله‌ی آدم نیست. فقط خیال مبهم چیزی بود که انگار توی بیمارستان جا گذاشته بودمش. برنگشتم. فکر آن تمیزی و نظم دلخورم می‌کرد. رسیدم به ته خیابان، به خیابان ساحلی. از پسِ مه چراغ دکل‌ها پیدا بود. سر از بارانداز درآوردم. روی اسکله رفت‌وآمدی نبود. 7A خالی بود. در 7B لاوینا داشت آماده‌ی رفتن می‌شد، طناب‌هایش را جمع کرده بود. همه‌ی خبرها در 7C بود. آن‌جا کار بود اما خوابیده بود، از صف کارتن‌های روی اسکله می‌شد فهمید. سه ماه بود رنگ کارتن‌های آبجو پاک یادم رفته بود. طرف بار نرفتم. انتهای اسکله، اکوان چسبیده بود به 7C. خیالم ازش راحت بود. اکوان یک‌وقتی بار بچه‌ها بود. از پله‌های چوبی کشتی رفتم بالا. توی انبار ۲ سرک کشیدم، بوی ویسکی خورد به دماغم. باز شانس آورده بودم. بعد مدت‌ها بدشانسی پشت‌سرهم شانس آوردن کیف داشت. شروع کردم از پله‌های عمودی انبار پایین رفتن، اما نمی‌شد، با یک دست نمی‌شد. افتادم. توی خن دوم، بچه‌ها توی تاریکی جمع بودند. به خیال پلیس یکه خوردند و بعد که مرا دیدند بیشتر جا خوردند. خبر نداشتند. خودم برگشتنم را خبر نداده بودم.
گفتم «سلام بچه‌ها. عیشتونو به هم نمی‌زنم که؟»
هوای انبار سنگین بود.
«کی دراومدی؟»
«همین حالا. بچه‌ها من خیلی شانس دارم که تو یه همچه شبی بیرونم کردن، نه؟»
«اسی، ما هیچ شانس نداریم.»
«چرا؟»
«اون هیچ‌وقت به ما فرصت نمی‌ده.»
«کی؟»
«اون، اون دیگه...» و با سرش اشاره کرد به دریچه‌ی انبار، به آسمان تیره.
«مگه چی شده؟» داد زدم.
باز داشت کفرم درمی‌آمد.
«مگه مندی بهت نگفته؟»
«چی نگفته؟»
آن‌که جفت سطل‌های آبجو نشسته بود داد زد «چرا اذیتش می‌کنین؟ چرا بهش نمی‌گین که خودشم هیچ شانسی نداره؟»
مثل سرکارگرها داد می‌زد، مثل آن‌وقت‌های خودم. روبه‌روم ایستاد و یک قوطی گذاشت کف دستم. هیچ خوشم نیامد، انگار صدقه می‌داد.
گفت «اسی، اخراجت کرده‌ن.»
صدای قوطی را شنیدم، از دستم ول شده بود. نگاهشان به کف خن خیره ماند.
نفهمیدم سکوتشان چقدر طول کشید، از پله‌ها بالا رفته بودم، دو بار افتاده بودم زمین. باد سوز سردی داشت، پوستم را می‌درید و آن ولگرد سابق داشت دوباره آزاد می‌شد.

—ناصر تقوایی

حکایتِ هیجدهمِ اردیبهشتِ بیست‌وپنج

برگشتم به کوچه‌ی قدیمیِ تو. ساختمان‌های جدید می‌ساختند. باران آمده بود، شسته بود. سلام می‌کردم. جواب می‌شنیدم. صمیمانه و دوستانه. باران بعدازظهری خلوت را می‌گفت. تنها خوبیِ این کوچه‌ها همان است. همان حرف قدیمی. همیشه گم می‌شوی. همیشه کمی که رفتی دیگر نمی‌دانی کجایی.

زیبایی سرگرمی نیست.

—علیمراد فدایی‌نیا

جنین خواب

خوابْ جنینْ می‌دید
و در جنینْ خوابْ همچون
سکونِ مشدّدِ رویایی بود همچون
پیچکی دورِ هیچ:

ــ‌خوابْ دی‌شب دیدم
خوابِ یک پیچکِ خیس تر
مثلِ آب
و بسیار رویان
که بوی شراب کهنه می‌داد
در دنج‌ترین گنجِ زیرِ زمین
آنجا که عنکبوت در هوا نقشِ نبوغِ خویش را رقصیده بود.

نمی‌دانم
سرم به سنگ خورده یا مستم
که در سرم یکی مدام صدا می‌زند:
«وای! نه! پسرم،
ما به باغ نرسیدیم
ما به گه فرورفتیم…»

اینكه می‌بینید این‌گونه حرف می‌زند
مجروحِ روحِ من است
روح یكدستِ بی‌خدشه‌ام نمی‌دانید چه‌ها می‌گفت.

و حالا که این را نوشتم
غروب بود و
خطوط در خاکستری تار می‌شدند
و بر پهنه‌ی سفید کاغذ
و سایه‌ی پرنده‌ی دستم
شب می‌شد
و من خواب خواهم دید
خوابِ یک پیچکِ خیسِ در‌همه‌جایی.

—کیوان طهماسبیان

درس

زبان به‌ محض اینکه بیان شد، خواه در عمق حریم خصوصی سوژه هم باشد، به خدمت قدرت درمی‌آید. دو ستون بی‌هیچ تردیدی در آن ترسیم می‌شود: اقتدار تأکید، جمع‌گرایی تکرار. از طرفی زبان به شکل بی‌واسطه تأکیدگر است: انکار، تردید، احتمال یا تعلیق قضاوت، نیاز به عملگرهای خاصی دارند که خودشان را نقاب‌هایی زبانی در بر گرفته است. آنچه زبان‌شناسان به آن وجه‌مندی (modalité) می‌گویند هیچ‌گاه جز ضمیمه‌ای بر زبان نیست، آنچه من به واسطه‌اش گویی به خواهش سعی می‌کنم قدرت مشاهده‌ی بی‌رحمی را که در زبان است کمی منعطف کنم. از طرفی دیگر، نشانه‌هایی که زبان از آن‌ها ساخته شده فقط به شرطی می‌توانند وجود داشته باشند که بازشناخته شوند، یعنی به شرطی که تکرار شوند. نشانه دنباله‌روست، جمع‌گراست، در هر نشانه دیو کلیشه خفته است. من فقط با جمع کردن آنچه در زبان پراکنده است می‌توانم حرف بزنم. به محض اینکه شروع به بیان می‌کنم، این دو ستون در من به‌ هم پیوند می‌خورند، در آنِ واحد ارباب و برده می‌شوم: فقط به تکرار آنچه گفته شده، به آسوده قرار گرفتن در بندگی نشانه‌ها رضایت نمی‌دهم: می‌گویم، تأکید می‌کنم، با خشونت تکرار می‌کنم.

بنابراین در زبان بندگی و قدرت به شکلی گریزناپذیر در هم می‌آمیزند. اگر آزادی را نه فقط توانایی گریز از قدرت بل به‌ویژه توانایی به بندگی نکشیدن دیگری تعریف کنیم، آزادی فقط می‌تواند بیرون از زبان وجود داشته باشد. متأسفانه زبان بشری خروجی ندارد، فضایی بسته است. تنها راه خروج از آنْ رفتن به سوی غیرممکن است: به واسطه‌ی تکینگی‌ای عرفانی چنان که کی‌یرکگارد در وصف قربانی کردن ابراهیم می‌گوید، کنشی بی‌بدیل، خالی از هرگونه کلامی حتا درونی، کنشی سر بر کشیده در مقابل کلیت، در مقابل جمع‌گرایی و اخلاق زبان. یا مثلاً به واسطه‌ی آمین نیچه‌ای که با شور و شعف خدمت‌گذاری زبان را، آنچه دلوز پالتوی ارتجاعی‌اش می‌نامد، به لرزه درمی‌آورد. اما برای ما که نه شوالیه‌ی ایمانیم نه ابرانسانْ آنچه می‌ماند این است که با زبان کلاه‌برداری کنیم، سر زبان کلاه بگذاریم. این کلاه‌برداری نجات‌بخش، این گریز، این نیرنگ باشکوه که اجازه می‌دهد زبان را خارج از قدرت، در درخشش دائمی انقلاب لسان بشنویم، چیزی است که من بهش ادبیات می‌گویم.

—رولان بارت، ترجمه‌ی حسام نقره‌چی

نیمه‌ی عمر فریدریش هلدرلین

پر از گلابی زرد،
و سوری سرخ،
باغ رو در آینه‌ی برکه خوابانده است.
و شما قوهای دل‌فریب،
مست از بوسه،
سر را
در آب طاهر هوشیار فرومی‌برید.

وای من! وقتی که زمستان واقعیت یافت،
من، گل از کجا برگیرم،
و تابش آفتاب،
و سایه‌ی زمین را؟
دیوارها، خاموش و سرد،
قد افراشته‌اند، و در باد
پرچم و بادنما تاب‌تابی خشک دارند.

—ترجمه‌ی محمود حدادی


با امرودها، چه زرد، درمیاویزد
و غرق سوری‌ی وحشی
دیار به دریاچه، شما
ای قوهای نازنین،
و بوسه‌مست
ناغوش می‌خورید
در آب قدسی‌ی هشیار.

وای من، زمستان که بیاید،
کجا بیابم گلی،
و کجا آفتاب و کجا
سایه‌ی خاک؟
همه دیوارهاست که می‌ماند
بی‌زبان و سرد: تنها
رفرفه‌ی بادنماها
در باد.

—ترجمه‌ی بیژن الهی



از پاییز جان و شعر
یوخن اشمید
ترجمه‌ی محمود حدادی


نیمه‌ی عمر، یادگار هلدرلین از سال ۱۸۰۵، شاید ساده‌ترین شعر او، و آشکارا تک‌ساحتی، است. بندهای دوگانه‌ی این شعر در قبال هم نظمی برابرنهادی دارند. بند اول، در تصویر یک سرشاری طبیعت تابستانی، نیمه‌ی گوارای زندگی، را بازتاب می‌دهد. و بند دوم، در تصویر برهوت و یخبندان زمستانی، نیمه‌ی ناگوار آن را. آن هماهنگی که هلدرلین بر اساس کلامی از هراکلیت آن را «یگانگی همزمان متضاد» تعریفش کرده است، در بند اول در کشش پراکنده‌ها به‌سوی یکدیگر تجلی می‌کند: گلابی زرد و سوری سرخ در یک همزمانی خیالی به باغ زینت می‌بخشند و باغ –اینک رنگین– خود میل به جانب آب می‌کند که قو درون آن از مستی برخوردار است؛ اما از هوشیاری هم –(و این حس دوگانه تبلور عالی‌ترین و غنی‌ترین حالت شاعرانه است. زیرا شاعر از مستی الهام می‌گیرد و از هوشیاری دیدی باریک‌بین.)

بند زمستانی شعر برعکس؛ از ناهماهنگی‌ها حکایت می‌کند و از آسیب آن‌ها. به‌جای آن عنصر پیونددهنده، حال «دیوارها قد می‌افرازند» و جدایی می‌اندازند. الهام شاعرانه «خاموش و سرد» می‌شود و جای آن را صورت بیگانه می‌گیرد: «تاب‌تاب» اشیایی خشک که چیزی از طراوت میوه و گل، و مستی از هوشیاری هم‌ برخوردارِ قو در خود ندارد.

هبوط

موسیقی هرگز ناشنوده‌ای،
محبوب ضیافت‌های باستانی.
یعنی هرگز به آغوش نخواهم کشید دیگربار
مردی را که از پس پایان خواهد رسید؟

هنوز این نیاز معصومانه به کوچیدن
میان مناجات‌ها و فریادها.
نمی‌شناسم من. تنها چهره‌ی
هزار چشم سنگی را می‌شناسم
گریان در کنار سکوت
چشم‌به‌راه من.

باغی را دیداری با چشم‌های پرآب،
ساکنانی که بوسیدم
هنگام که هنوز مانده بود به زایش مرگم.
در باد مقدس
سرنوشتم را بافتند.

—آلخاندرا پیثارنیک، ترجمه‌ی شیرین کریمی

دیگر شب برنمی‌گردد، من و تو،
می‌توانیم قدم بزنیم

دور از جاده آواز بخوانیم
و هر برگ را سپاس بگوییم

این‌سان برهنه و لرزان
که ما را در جامه‌های نورمان به جا خواهد آورد

که هوای آن خواهد کرد بگوید
آنان مرده‌اند، و دیرزمانی رنج برده‌اند

چرا که ما ایستاده خواهیم بود
میان آنان که می‌افتند

ما که هیچ نداشته‌ایم، همه‌چیز را خواهیم بخشید.

—کلود استبان

تشنگی دریا

نباید که بجنبی
نباید که نفس بکشی
باید که نشسته بمانی
پیش روی من
مثل درخت با سایه‌اش
مثل آسمان با دریا
بی‌آزار مثل هوا
و مثل ماسه
در ظهر تابستان
نباید که حرف بزنی
نباید که لبخند بزنی
یا که گریه کنی
با من است که نام تو را حدس بزنم
به تصویر برگردانم
اندیشه‌هایت را
حرکاتت را همه آواز بخوانم
دوستت بدارم پیش از
زندگی‌ات
نباید که بکوشی
که بفهمی
خسته نه که برخیزی
تا بروی
من جاده‌ها را پراکنده‌ام
تیرهای راهنما را به آب درداده‌ام
تنها فضاست که مانده است
خالی
تنها شب
بین تو و همه
نباید که طغیان کنی
چه‌بسا بشکنی چراغ را
که بر زانوانت می‌درخشد
چه‌بسا گم کنی جهان را
و دیگر ندانیم که‌ایم
شبی
تصورت کردم
مرده
و همین چشمانت را داشتی
که نگاهم می‌کنند
همین سنگ‌ریزه‌های سوزان را
که پرسه می‌زنند با گرگ‌ها
در جنگل سیاه و سبز
همین دست‌ها را داشتی
بی‌مصرف
همین پیشانی نگران
همین پاها
خم‌شده با هم
و این موهای پریشان
این گیسوان توفان
ثابت بر سر
و من می‌اندیشیدم
مرده است
و من می‌خواستم
که هرچه برگرداگرد ما
ناپدید شود
که زمین صاف باشد
و صیقلی
مثل دست تو
مثل آینه که در آن بازمی‌تابد
دست تو
که پیشترها در آن بازتابیدند
برای جفت بودن
برای همسان بودن
چشمان تو
گوش‌هات
پاهات
و من می‌اندیشیدم
از زندگی من خواهد زیست
و جهان را به تو می‌دادم
کم‌کم
و می‌اندیشیدم
دوستم خواهد داشت
با حشره
با جغد
با ماه
یک شب
این شبی که تو روشن می‌کنی
خواستمت
می‌خواهمت
بی‌اراده
بی‌هدف
بی‌رویا
نباید که بخندی
نباید که یاد بگیری
تازه بخندی
برای اولین بار
تو مرده‌ای
به اشاره‌ی من پا خواهی شد
وقتی که سپیده خاموش کند
چراغ را
تو بر سایه‌ی خود راه خواهی رفت
بی‌آنکه بدانی
به کجا می‌برندت پاهات
راه خواهی رفت
به سوی من
که از همیشه در انتظار توام
به سوی هرچه آفریده‌ام
برای تو
به سوی آب به سوی آتش
که حمل می‌کنم
شبی
این شبی که در آن خانه داری
خواستمت
می‌خواهمت
سرد مثل نخستین روزِ
جهان
که در آن آبْ مرمرین است
و آتشْ مدفون
و درختانْ سفید
و جهانْ بی‌نام
که در آن پرنده در خواب
و من می‌اندیشم
تو می‌آغازی
که شب
هم‌اینک فرومی‌افتد
و خود را کوچک می‌کند
پیش پاهای تو
تا لگدکوبش کنی
و من می‌اندیشم
که تویی جهان
و هم‌اینک است که پدیدارت کنی
به یک بار
که هم‌اینک است که همه را فراگیری
به یک‌باره
شنواییْ نگاه
لامسه
با تورهاشان
از هم‌اینک مرطوب
با نزدیک شدن به دریا
و من می‌اندیشم
که هم‌اینک پیراهنت را می‌کنی
تا برهنه بسوزی
در میان تو
زنبور وزوز می‌کند
بر نوک پستان‌هات
علف سرخ است
برای گردن تو
خون لخته می‌کند
بر گوشه‌ی لبانت
خون همه‌ی مردگان
و همه‌ی زندگان
بی‌تاب پوسیدن
هست از آن‌ها بسی     زمین برای آنهاست
تا اعماق
زمین برای آن‌هاست
تا آخرین دریاچه
تا آخرین صخره‌ی سیاه
شب خواستار آن‌هاست
شب ستاره می‌پاشد
بر راه خود
برای آن‌ها که بیابندش
زیر ریش تپه‌های شب
در سایه‌ی پرندگان شکاری
و من می‌اندیشم
که تو زیبایی
برای من
در دل شب
و این‌که تو زیبا خواهی بود
مدت‌ها
همچون زمان
که می‌تپد در خورشید
نبض معجزه‌آسا
مثل باران
بر کویر
بر دست یازیده‌ی درختان
برای میوه
برای هق‌هق شن
برای آب به همین سادگی
برای تسلا و لبخندِ
آب
پیام‌های نوشیدنی
کاسه‌ی دست‌ها هم‌جفت
و من می‌اندیشم
که نام مرا بر زبان خواهی آورد
اول از همه
در بیداری جهان
عوضی خواهی گرفت جاده را
با بازوی من یا پای من
سرم را خواهی گرفت
به جای یک چهارراه
و گام خواهی زد بر من
مست از جهان
و در جا
برای پاهات
هم‌تن می‌شوم با خاک
برف یا اقیانوس
سنگ‌های جاده را همه می‌بلعم
که می‌توانند زخمی‌ات کنند
شبی
امشب
خواستمت
می‌خواهمت
ای اویی که می‌ماند
ای اویی که نامی دارد
بریده از زمین
بیرون از زمان
زن من برای همیشه
مماس روزها
و شب‌ها
این غواصان هررزوه
این غواصان غریق
ای بی‌اعتنا به خون
که ماهی را قرمز می‌کند
و این ابرها
ای بیگانه با دست خونین
قهرمان و لات
شبی
امشب
خواستمت
می‌خواهمت
تنهای جهان
در کمین
اولین فراخوان عشق من
خمیده بر آن
همچو کودکی خوابیده
نادیدنی
که نفس‌هاش برملاش می‌کنند
و تو به من می‌نگری
و تو زندگی‌ات را انتظار می‌کشی
چه می‌دانی
که هم‌اینک وقت تو می‌رسد
که هم‌اینک پا می‌شوی
برای همیشه
و از تو فرمان برده خواهد شد
چرا که تو بذل عشق می‌کنی
با دانه
و نور
چه می‌دانی
که مردان از پا افتاده‌اند
در آشیانه‌ی خالی‌شان
که دیگر دل ندارند
میخکوب دیوار کنند
نه دیگر زبان
نه دیگر اشک
نه دیگر مشت
هیچ مگر خالی‌شان
که مثل سوراخ دهن‌گشوده‌ای‌ست در سینه‌ی آن‌ها
مثل چاهی که غژغژ می‌کند
آنگاه که شوراب از آن بیرون می‌کشند
و این‌که آن‌ها خواهند مرد
بی‌چهره
در میان ویرانه‌هاشان
و نفرت پرطنین آن‌ها
آتش به شب می‌افکند
شبی
امشب
خواستمت
می‌خواهمت
ای امید
ای برگ سبز بر آب زلال
لاجوردین گیسوی بافته‌ی صبح ناظر
و تو خواهی دوید به پیش روی خود همچو زنی دیوانه
خواهی دوید بر من
و بر جهان
با باد
و غبار برخاسته از باد
نام تو را فریادکشان
نام مرا
بر تمامی پهنه‌ی لبان پیش‌کش‌شده
لبان زراندود عشق
پیش از سپیده
برای یک مرد
برای تشنگی و عشق یک عاشق
لیس‌زن شبنم
پنهان‌گذراننده‌ی ستارگان
در فریاد‌های زمین
تحقیرشده
که خود را می‌درد
همچو ماده‌ای در زایمان.

—ادمن ژابس، ترجمه‌ی محمود مسعودی

هنوزها

چقدر نسبتاً عالی است
نسبتی که تناسبی با چیز دیگری ندارد
نفسی که می‌گیرد از چیزی
و در رابطه با چیز دیگری تمام می‌شود
یا پاکتی که دست‌به‌دست می‌شود
تا تنها کمی مچاله‌تر شود

—صالح ادنانی

زمان عاشقان

یوکِل: صفحه‌ی سفید مورمورِ پایی‌ست در ابتدای جست‌وجویِ ردّپاهایِ خود. هر هستی پرسشِ نشانه‌هاست.
سارا: رؤیا، یوکل، مگر خودْ مرگ نیست؟ تو روی حاشیه‌ها حساب می‌کنی، روی ابرها. انسان زمان را با خود حمل می‌کند. ما بر خلاف می‌رویم. شدن است زمان، آتشِ ازسرگرفته‌یِ یک لحظه.
یوکل: انسان در دادوستدِ خاکستر است. بیرون از جهان، لحظه را رهایی می‌دهم، سهمم از جاودانگی را.
     سارا، لحظه‌ی من و جاودانگیِ من.
سارا: گفتار برمی‌اندازد فاصله را، مأیوس می‌کند مکان را. آیا ماییم که بیانش می‌کنیم یا آن است که شکلِ‌مان می‌دهد؟

یوکل: کجایی، سارا؟ کوشک‌نشینِ بی‌کوشکِ من، رودخانه‌یِ بی‌خانه‌یِ من. تنت دیگر تو را در بر ندارد.
سارا: برای تو نوشتم. برای تو می‌نویسم. تو را نوشتم. تو را می‌نویسم. پناه برده‌ام به گفته‌هایم، به واژه‌هایی که قلم من آن‌ها را می‌گرید، درد من، زمانی که حرف می‌زنم، زمانی که می‌نویسم، آرام می‌گیرد. چنان به چند هجا می‌پیوندم که دیگر فقط تنِ بی‌صدا باشم، جانِ صدادار. جادوگرانه نیست؟ نام او را می نویسم و مردی می‌شود که دوست می‌دارم. همین بس است که قلمِ ترشده‌درمرکب از دست فرمان ببرد، که صدا لحظه‌ای از هوسِ لب‌ها اطاعت کند، در پیوستگاه اندیشه، تا از شب به روز بروم، از روز به شب. آشیانم را در خواسته‌ی خودم می‌تراشم. می‌نویسم «می‌آیم پیشت، عشق من...» و، همین دم، بالی‌ام که محبوبِ من را به من بازمی‌گرداند. می‌گویم «صبر کن، عشق من...» و می‌گذارد، در دم، دیوارهای زندانم را به خود بگیرند.
یوکل: برای تو نوشتم. برای تو می‌نویسم. تو را نوشتم. تو را می‌نویسم. خطابت می‌کنم تو، پرنده‌ی کوچکِ من. می‌بینمت توی اتاق هتلم وقتی که آن‌همه از رفتنِ من منقلب بودی. به‌تمّنا می‌گفتی «چرا؟ چرا؟» می‌بینمت این آخرین شب، شیشه‌ی ناقابلی بین ما، گذرا، دوان، خیابانی که هتل من را از خانه‌ی تو جدا می‌کرد. چقدر تاریک است.
سارا: برای تو نوشتم. برای تو می‌نویسم. تو را نوشتم. تو را می‌نویسم. بنویس برای من عشق من. همه‌ی روز چشم‌به‌راهِ نامه‌رسان بودم، مثل هر روز. چهره‌ی من را به اقرارهات بده؛ پیکرم را به واژه‌ها بتراش. من زیبایم چون کلمه‌ام که باشکوهم می‌کند به دهانت. من رنگ‌پریده‌ام چون غم تو بر گونه‌های من خوابیده است. می‌نویسی «انگشتانِ تو قلموهای امید من‌اند»، و سبز می‌شوند، شگفت‌زده، انگشتان من. دست‌وبال من را به آبشارهای جوان تشبیه می‌کنی، پشت گردنم را به لانه‌ی پرندگانِ ترسیده، و من آبِ روانِ کوهسارانم و جریان هوایِ محبوسِ در قلبِ آن. چشمان من به نگاه تو بازمی‌شوند؛ پستان‌های من از تماس با تو سفتی می‌گیرند. بیا، محبوب من. قدمت را به قدم من تنظیم کن. ما راهِ خودیم.

سارا: می‌نویسم «ما نشانه‌های گردِهم‌آمده‌یِ دست‌هامانیم، آواهایِ برآورده‌یِ لب‌هامان» و، در دم، یک ویرگول به نظرم مثلِ تصویرِ یک آه می‌آید؛ یک نقطه سرِ خط، همچون یک مرز. از جمله‌ای به جمله‌ی دیگر می‌رویم، از پاراگرافی به پاراگرافِ دیگر بی‌این‌که حالی‌مان باشد چند کیلومتر پیموده‌ایم.
یوکل: تو کنارِ منی، سارا. تاب می‌خورم در ننویی که بوی تو آن را بافته است. آویخته بر شاخه‌های خشکیده‌ی فراموشی.
سارا: من بهار فراموشی‌ام، آبگیرها، همچون آینه ما را می‌سنجند.
     کجایی، یوکل؟ واژه‌ها بر تن من می‌چسبند همان‌گونه که بر مرکب‌خشک‌کن.
     جهان ناخواناست بر پوست.

—ادمن ژابس، ترجمه‌ی محمود مسعودی

دفاع لوژین

در میان منظره‌های سرسبز، که زیبا بودند و نوعی حسِ امنیت و آرامش به او می‌دادند، حالش بهتر شد. و ناگهان، انگار در یک غرفه‌ی بازارِ مکاره، جایی که پرده‌ی کاغذیِ نقاشی‌شده‌ای مثل یک ستاره می‌ترکد و چهره‌ی خندان آدمکی آشکار می‌شود، سروکله‌ی کسی پیدا شد که خیلی نامنتظره و خیلی هم آشنا بود و با لحنی صحبت می‌کرد که انگار در سراسر عمرش طنینی خاموش داشت و اینک از آن خاموشی خارج می‌شد. برای آنکه این احساسِ آشنایی را در ذهنِ خودش حلاجی کند، با وضوحی خیره‌کننده، اما بدون آنکه ربطی داشته باشد، چهره‌ی روسپیِ جوانی را با شانه‌های عریان و جوراب‌های بلندِ سیاه به یاد آورد که توی درگاه روشنی در ضلعِ تاریکِ یک خیابان در شهری بی‌نام‌ونشان ایستاده بود. به‌طرز مضحکی به نظرش آمد که این همان زن است که برگشته‌ ـــــ این‌بار لباس سنگین‌تری پوشیده و کمی زشت‌تر است، و انگار نوعی آرایشِ سحرانگیز را از چهره‌اش پاک کرده، اما به همین دلیل دست‌یافتنی‌تر شده است. وقتی او را دید، وقتی با تعجب متوجه شد که دارد با او گفت‌وگو می‌کند، اولین تصورش همین بود. کمی ناراحت شد از اینکه زن آن زیباییِ بی‌عیب و نقصی را ندارد که می‌توانست داشته باشد. ملاکِ قضاوتش درباره‌ی زیبایی نشانه‌های رؤیاگونه‌ی عجیب‌وغریبی بود که در گذشته‌اش حک شده بود. با موضوع کنار آمد و رفته‌رفته پیش‌نمونه‌هایِ مبهم زن را فراموش کرد و بعد مغرور و راضی شد از اینکه زنی که حی‌وحاضر با او حرف می‌زند و وقتش را با او می‌گذراند و به او لبخند می‌زند، انسانی است واقعی و جاندار. آن روز توی تراسِ باغ، که زنبورهای زرد مدام روی میزهای فلزی می‌نشستند و شاخک‌های پایین‌گرفته‌شان را می‌جنباندند‌ ـــــ‌همان روز که تعریف کرد در کودکی‌اش توی این هتل اقامت داشته‌ـــــ لوژین با چند حرکتِ آرام که معنی‌اش را فقط خودش سربسته حس می‌کرد، به شیوه‌ی خاصِ خودش اظهار عشق کرد. زن با آنکه دید لوژین با چه کج‌خلقی و ملالی سکوت کرده است، تکرار کرد: «بگویید، برایم بیشتر بگویید.»

—ولادیمیر نابوکوف، ترجمه‌ی رضا رضایی

دارایی‌های برابر

شیفته‌ی این تکه‌ی مهربان روستا و پشتیِ تنهایی آنم که توفانها می‌آیند و آرام و رام گره خود را در کنار آن می‌گشایند و بر تیرک آن چهره‌ای گمشده یک لحظه روشن می‌شود و باز دل از من می‌برد. از آن زمان که به یاد می‌آورم خود را می‌بینم که بر روی گیاهان باغ پریشان پدرم خم شده‌ام، به گردش شیره‌ی گیاهی گوش می‌کنم و با چشم شکل‌ها و رنگ‌هایی را بوسه می‌دهم که باد نیم‌شبی بهتر از دست ناتوان آدمیان آبیاری‌شان می‌کند. اعتبار بازگشتی که هیچ سرمایه‌ای به تمسخرش نمی‌گیرد. محکمه‌های نیم‌روز، من مراقبم. منی که از این امتیاز برخوردارم که شکست و اعتماد را، تسلیم و دلاوری را، یکجا با هم حس کنم‌ـــــــــ هیچ‌کس در خاطر من نمانده است جز کنج یک دیدار که آب می‌شود.

در جاده‌ی اسطوخودوس و شراب، در چهارچوب کودکانه‌ای از غبار، کنار هم میان نی‌ها و خارها گام برداشتیم، و یکی از ما می‌دانست که دیگری دوستش دارد. آنکه بعدها پشت مهِ بستر استوارت می‌بوسیدی مردی با چهره‌ای افسانه‌ای نبود. اکنون تو برهنه و از همه بهتری، اما فقط این زمان که از درگاه سرودی ناهموار پا بیرون می‌نهی. فضا آیا همیشه همین فراغت مطلق و درخشان، روی‌کردن دلیرانه، خواهد بود؟ اما وقتی این را پیش‌بینی می‌کنم، گواهی می‌دهم که تو زنده‌ای؛ شیار میان خوبی و تو و بدی من روشن می‌شود. و چون تو را، بی‌جان، از زمین برگیرم گرما با سکوت باز خواهد گشت.

—رنه شار، ترجمه‌ی حسین معصومی همدانی

حاشیه‌ی کتابی

حاشیه‌نویسی، مثل عکاسی، با خاطرات و یاد گذشته‌ها همراه است، گذشته‌ای که دیگر وجود ندارد و یادآوری‌اش گاهی با غم همراه است. مخالفان عکاسی می‌گویند عکسی را می‌گیری و سالها بعد ممکن است تحمل خاطرات این عکس برایت دشوار باشد. مگر نه اینکه عکس مربوط به گذشته‌ای است که دیگر نیست؟

به همین صورت است که حاشیه‌نویسی که بعضی اوقات با خاطراتی همراه است و اشاره‌هایی به بیرون کتاب می‌کند. دوازده سال قبل در آستربدرقه‌ی کتابی یادداشت کرده‌ام: «عباس ساعت دوازده می‌رسد به اصفهان. یادم نرود». حالا این را که می‌بینم دگرگون می‌شوم. عباس صفاری، کجا پر زدی؟

یکی در حال عصبی آلبوم عکس‌هایش را می‌سوزاند. یکی هم می‌گفت: «در حاشیه‌ی کتاب‌ها نباید چیزی از زندگی روزمره بنویسیم چون بعدها این‌ها، یادآوری این خاطرات، آزارمان می‌دهند. من هر بار این حاشیه‌ها را می‌خوانم منقلب می‌شوم. از عکس هم چندان خوشم نمی‌آید چون همیشه بازگشت به گذشته برایم دشوار است و رنجم می‌دهد».

—احمد اخوت، خاطرات کتابی

عطر دیار دور

چون با دو چشم فروبسته، در شب گرم پاییزی،
بوی سینه‌ی مشتاق تو را به‌دم درمی‌کشم،
ساحل‌های سعادت‌بخشی در نظرم گسترده می‌شوند.
تافته در اشعه‌های آفتاب گدازان؛

جزیره‌ای تن‌آسان که طبیعت در آن به بار می‌آورد،
درخت‌های عجیب و میوه‌های خوشگوار
مردانی که پیکرهای باریک و نیرومند دارند،
و زنانی که سادگی و صفای نگاهشان بیننده را به حیرت می‌افکند.

بوی تو مرا به اقالیم دلاویز می‌برد،
بندری گران‌بار از بادبان‌های و دکل‌ها می‌بینم
که هنوز از خستگی امواج دریا نیاسوده‌اند.

بدان‌هنگام که عطر تمربُن‌های سبز،
که در هوا شناور است و بینی مرا می‌آگند
در روانم با سرود دریانوردان درمی‌آمیزد.

—شارل بودلر، ترجمه‌ی محمدعلی اسلامی ندوشن

کک‌کی

دیری‌ست نعره می‌کشد از بیشه‌ی خموش
کک‌کی که مانده گم.

از چشم‌ها نهفته پری‌وار
زندان بر او شده است علفزار
بر او که او قرار ندارد
هیچ آشنا گذار ندارد.

اما به تن درست و برومند
کک‌کی که مانده گم
دیری‌ست نعره می‌کشد از بیشه‌ی خموش.

—نیما

شب همه شب

شب همه شب شکسته خواب به چشمم
گوش بر زنگِ کاروانستم
با صداهای نیم‌زنده ز دور
همعنان گشته همزبان هستم.

جاده اما ز همه‌کس خالی‌ست
ریخته بر سرِ آوار آوار
این منم مانده به زندان شب تیره که باز
شب همه شب
گوش بر زنگِ کاروانستم.

—نیما

گزارشی از زندگی شاعر شعر دیگر: بیژن الهی

فرامرز اصلانی، دانشجوی روزنامه‌نگاری دانشگاه لندن، یکی از دوستان بیژن الهی در لندن بود که بعدتر همخانه‌اش هم شد. او که هنوز در لندن ساکن است هنگامی که از بیژن الهی حرف می‌زند متأثر می‌شود. او می‌گوید «نام بیژن خاطرات دوران شیرینی از زندگی‌ام را زنده می‌کند و چون به یادش می‌آورم باورم نمی‌شود که دیگر نیست».

فرامرز اصلانی روز آشنایی با بیژن را با جزئیات به یاد دارد: «با دوست همخانه، همدل و زنده‌یادم، بیژن الهی روزی در چاپخانه‌ای که در خیابان کنزینگتون لندن بود آشنا شدم. جایی که هرروز عصرها درش ایرانی‌ها (که بیشترشان دانشجو بودند) گردهم می‌آمدند. روزی جوانی را دیدم با موی بلند چین‌خورده که با یکی از دوستانش، بهمن شاکری، قهوه می‌خوردند. هر دو تازه به شهری آمده بودند که من دوسالی درش زیسته بودم. بهمن کتابی از ژان ژنه و بیژن جزوه‌ای از آپولینز را داشت می‌خواند و این کنجکاوم می‌کرد. آنان نیز دفتر الیوت را پیش روی من می‌دیدند. 

آن زمان من سال اول دوره‌ی روزنامه‌نگاری را در لندن آغاز کرده بودم و کتاب از دستم نمی‌افتاد. دیری نگذشت که هر سه دور یک میز نشستیم و گفت‌وگو آغاز کردیم. پس از زمانی کوتاه من و بیژن دریافتیم که هر دو در یک روز و در یک سال به دنیا آمده‌ایم. من در انجمن دانشجویان ایرانی با دوستانی چند به ایرانیانی که به کمک نیاز داشتند مددرسانی می‌کردم. با آن‌ها نزد دکترهای معالجشان می‌رفتیم و دردشان را می‌گفتیم که بیشترشان زبان انگلیسی نمی‌دانستند.

دوست دیگر در این انجمن علی‌محمد حق‌شناس بود که در رشته‌ی زبان‌شناسی درس می‌خواند. انجمن ماهنامه‌ای نیز بیرون می‌داد به نام پژوهش. پس از چندی من سردبیرش شدم و با همکاری بیژن و بهمن و حق‌شناس با دشواری بسیار نخستین شماره‌اش را چاپخش کردیم. در همه‌ی مدت چیزی که توجه مرا جلب می‌کرد این بود که بیژن سخت اهل کتاب بود. به گفته‌ی خودش آمده بود تا چندی زندگی در دیار شاعران و نویسندگانی را بیازماید که از آنان دستمایه‌ گرفته بود. پل میرابو را از نزدیک ببیند و در کتاب‌فروشی‌های پاریس و لندن پرسه بزند. به‌راستی من از او آموختم که کارم دگرگونه باشد، تا می‌توانم با شعر و موسیقی جهان آشنا شوم».

با بازگشت اجباری بهمن شاکری به ایران بود که بیژن و فرامرز همخانه شدند؛ کارهای مشترکی را آغاز کردند و سبک زندگی‌شان زبانزد دانشجویان دیگر شد: «من و بیژن هر دو پوشاک‌باز بودیم. دوست داشتیم خوش‌پوش باشیم. از شکم می‌زدیم ولی از پوشاک نه. البته این پوشاک‌بازی تنها وجه اشتراکمان نبود. پس از چندی بیژن بر آن شد که چهار شاعر یونانی انتشارات پنگوئن: کاوافی، سفریس، الیتیس، و گاتسوس را با همدیگر به فارسی ترجمه کنیم. من متن انگلیسی را ترجمه می‌کردم و بیژن آن‌ها را واسازی می‌کرد. چون می‌خواستم بدانم این شاعران با چه وزن و ترکیبی شعر می‌نویسند الفبای یونانی آموختم که در بیان کلام موسیقی‌شان و در یافتن قافیه‌‌ها بیژن را گمراه نکرده باشم. این دانش من از زبان یونانی تنها تا مرز مقایسه‌ی آخر بیت‌ها بود و معنی‌شان را نمی‌دانستم. گمانم این ترجمه‌ها در اندیشه‌وهنر آن زمان با سرپرستی شمیم بهار چاپ شدند. پس از چندی بیژن که دلش در پاریس گیر کرده بود بار سفر بست.»

—امید ایرانمهر، اندیشه‌ی پویا، شماره‌ی ۳۳، فروردین ۱۳۹۵

در غروب

باری آن‌همه دیر نمی‌پایید. تجربه‌ی سالها
نشان می‌دهدم. اما سرنوشت دررسید
به شتابی و آن‌همه را درنگ داد.
عمر زیبا دراز نبود.
اما چه پرتوان بود عطرها،
در چه بستری باشکوه غنودیم،
به چه کیفی تن سپردیم.

طنینی از روزهای خوشی،
طنینی از روزها نزدیک راند،
کمی از آتش جوانی ما هر دو؛
دوباره نامه‌ای به دست گرفتم،
و خواندم و بازخواندم تا فروغ رفته بود.

و افسردگی، آمدم بیرون بر مهتابی‌ ـــــ
آمدم بیرون تغییر حال دهم آخر
به تماشای کنجی از شهر که دوست داشتم،
تحرک اندکی به خیابانها، و در مغازه‌ها.

—کنستانتین کاوافی، ترجمه‌ی فرامرز اصلانی و بیژن الهی

شنبه و یکشنبه در کنار دریا

—بگو ببینم، چرا همیشه تپانچه‌ات را هر جا می‌روی همراهت می‌بری؟ اینجا که آلمانی نیست.
—برای ضربه‌ی خلاص.
—ضربه‌ی خلاص؟
—اگر زخم مهلکی بردارم و خیلی زجر بکشم با این کلک خودم را می‌کنم.
—عجب!
—این حرف توی ذوقت زد؟
—از جانب کسی که ایمان ندارد، نه.‌
—من آنقدرها هم از مردن نمی‌ترسم. از زجر کشیدن می‌ترسم.
—ولی تو از کجا می‌فهمی که زخم مهلک برداشته‌ای؟
—می‌فهمم.
—شاید اشتباه کنم، اما خیال می‌کنم در این مورد آدم آنقدر جرئت و قدرت ندارد که خودش را بکشد.
—من دارم.
—نمی‌فهمم از کجا اینقدر به خودت مطمئنی.
—خیلی به فکرش بوده‌ام. خودم را از پیش آماده کرده‌ام.
—و اگر اشتباه کنی؟ اگر زخمت مهلک نباشد؟
—به‌هرحال، نخواهم فهمید که اشتباه کرده‌ام. یک مسخره‌بازی سرنوشت است که به حال من تأثیر ندارد.
—اما من اگر باشم گمان می‌کنم بتوانم کوشش کنم که رنج‌هام را تحمل کنم.
—اوه! تو البته! شما به رنج احترام می‌گذارید، شما مسیحی‌ها!
—ما به رنج احترام نمی‌گذاریم، فقط سعی می‌کنم رنج را بپذیریم.
—این همان می‌شود.
—تو باطناً آدم شادی نیستی.
—عجب! و به نظر تو جای شادی هم هست؟ وانگهی، تو اشتباه می‌کنی. برعکس، من پیش از جنگ روی‌هم‌رفته شاد بودم. حتا گمان می‌کنم که خیلی هم شاد بودم. جز از سال ۱۹۳۸ به این طرف. یعنی از وقتی فهمیدم این احمق‌ها دارند خودشان را آماده می‌کنند که «تاریخ» را بسازند.
—این تاریخ تو هم هست. این دوره‌ی توست. تو حق نداری که خودت را از دوره‌ات جدا کنی.
—ای داد! من خودم را جدا نمی‌کنم، من جداشده هستم. مثل این است که به آدم همجنسگرا بگویی که حق ندارد زنها را دوست نداشته باشد.
—نمی‌فهمم.
—چرا، می‌فهمی. و اغلب این بروبچه‌ها هم مثل من فکر می‌کنند. در اول کار، جنگ را احمقانه می‌دانند. بعد، رفته‌رفته‌، به جایی می‌رسند که همچه برایش ذوق‌و‌شوق می‌کنند که انگار مسابقه‌ی فوتبال یا دوچرخه‌سواری است. عاشقش می‌شوند. آخر، این جنگ آنهاست، مال آنهاست، می‌فهمی. جنگ بزرگ، جنگ حقیقی، تنها جنگ. چرا؟ چون این جنگ را آنهاند که دارند می‌کنند. جنگ زندگی‌شان است، روی‌هم‌رفته. دست‌آخر، این‌جور به جنگ نگاه می‌کنند. اما من نه. برای من این جنگ جنگی است مثل همه‌ی جنگ‌هایی که قبل از این بوده و مثل همه‌ی جنگ‌هایی که بعد از این خواهد بود. یعنی یک چیز پوچ و بی‌معنی مثل یک صفحه سنه و ماده‌ی تاریخ در کتاب‌های درسی تاریخ.
—پس تو شکست‌طلب هستی؟
—نه، این هم نیست. راستش را بخواهی، من باطناً متاسفم که گاهی اینجور هستم. کاش اینجور نبودم. خیلی دلم می‌خواست که من هم به چیزی اعتقاد داشتم. اصلاً اگر از من بپرسی می‌گویم اس اساس این است که آدم اعتقاد داشته باشد. به هرچی که می‌خواهد باشد! به هر حماقتی که می‌خواهد باشد! به شرطی که آدم بهش معتقد بشود! همین است که به زندگی آدم معنی می‌دهد. تو به خدا اعتقاد داری ~ ولی من، من به هیچ‌چیز اعتقاد ندارم. و آخرش که چی؟ آخرش اینکه من وقتی جوان‌تر بودم عقلم نرسید که بفهمم چقدر مفید است که آدم ابله باشد.
—حقا که حرف حرف توست.
—بله، و اینقدر حرف حرف من است که حتا کاملاً بهش اعتقاد ندارم.
—خودم هم حدس می‌زدم.
—ای حقه.
—حقیقتش را بخواهی، تو باطناً به خودت می‌نازی که به چیزی اعتقاد نداری.
—نه این هم نیست. این کاملاً درست نیست. من پیش از جنگ هنوز به خیلی چیزها اعتقاد داشتم. نه، به خیلی چیزها نه، راستش، به همان اندازه که آدم خوشبخت بشود. و هیچ‌چیز مثل صلح نمی‌تواند توهمات آدم را حفظ بکند. و بعد این جنگ مادرقحبه آمد، و مثل این بود که زندگی یکباره همه‌ی عمقش را از دست داد، همه‌ی جوهرش را. درست مثل یک قوطی که تهش سوراخ بشود و هرچه تویش هست دربرود. حالا قوطی خالی است.

—روبر مرل، ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی

سخن عاشقانه: محوشدن تدریجی

فروید ظاهراً تلفن را دوست نداشت گرچه حتماً عاشق گوش دادن بود. شاید احساس می‌کرد، شاید به‌فراست می‌دید که تلفن همواره چیزی مصنوعی و بدصدا خواهد بود و آنچه را انتقال می‌دهد صدایی عوضی و ارتباطی مصنوعی است... شکی نیست که من می‌خواهم آن جدایی را که با تلفن ایجاد می‌شود نفی کنم. درست مانند آن کودک که می‌ترسد مادرش را از دست دهد مرتب به سیم تلفن چنگ می‌زند*. اما سیم تلفن وسیله‌ی انتقالی خوبی نیست؛ زیرا نباید آن را فقط یک سیم بی‌جان بدانیم. آن سرشار از معنا است، معنای آن نه در وصل، بلکه در فصل و فاصله است، صدای دلپذیر و خسته‌ای را که از پشت تلفن می‌شنویم صدایی محوشونده و سراسر مضطرب است. از همه‌ی این‌ها گذشته، صدا که به من می‌رسد، وقتی اینجا در گوشم است (وقتی با تقلای زیاد) زنده می‌ماند تازه صدایی است که درست نمی‌توانم آن را تشخیص دهم. انگار از زیر نقابی به گوشم می‌رسد (به همین دلیل می‌گویند نقاب‌هایی که در تراژدی یونانی به کار می‌رفتند نقشی جادویی داشتند، زیرا می‌خواستند به صدا ماهیتی بدهند که منشأ آن عالم اسفل باشد، صدایی تحریف‌شده و بیگانه‌ــ‌با‌ــ‌شنونده، صدایی که انگار از زیرزمین به گوش می‌رسد.) بنابراین صدایی که از پشت تلفن می‌شنویم همیشه در حال عزیمت است. این صدا ما را دوبار تنها می‌گذارد: یک‌بار با آوایش و بار دوم با سکوتش: حالا نوبت کی‌ست که صحبت کند؟ هماهنگ با هم سکوت می‌کنیم: تجمع دو خلاء. صدای پشت تلفن هر لحظه می‌گوید: می‌خواهم تو را تنها بگذارم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*«برای مادری که فرزندش مرتب به سیم تلفن چنگ می‌زد و آن را محکم می‌گرفت توضیح دادم که فرزندش چون می‌ترسد نکند از او جدا شوی سیم را محکم می‌چسبد همان‌طور که ما جدایی از دوست‌مان را با تلفن زدن به او نفی می‌کنیم» (بازی و واقعیت، وینی کوت).

—رولان بارت، ترجمه‌ی احمد اخوت