درخت دایانا

عریان می‌شود زن در فردوسِ
حافظه‌اش
به بی‌خبری از تقدیرِ ناگزیرِ
رؤیاهای خود
ترسش از این است نکند بلد نباشد
نام‌نهادن را بر چیزی که نیست

—آلخاندرا پیثارنیک، ترجمه‌ی شیرین کریمی

حکایتِ نامِ اعظمِ آخرین معشوقِ من: «شاه»

فراموشی جانِ زبان است و همین فراموشی‌ست که راه می‌دهد به تکرار، به یکی‌دانستن و یکی‌خواندنِ چیزهایی که ابداً با هم یکی نیستند. با به زبان راندنِ تکراریِ هر نام، تمام مصادیق گذشته‌اش آب می‌روند تا جا برای یک اشاره‌ی جدیدِ دیگر باز شود. ما، به‌راحتی، بعدی‌ها را با همان نام‌های اولین‌ها می‌خوانیم و با هر تکرار، این گذشته‌ی ماست که آب می‌رود. ما درست همانطور به معشوقی تازه می‌گوییم «دوستت دارم» که به پیشینی گفته بودیم؛ فقط در دلْ این وعده است که این‌بار با تمامی بارهای قبل فرق می‌کند. و همین تفاوت کوچک، همین وعده‌ی پنهانی تکرار، دست‌کار فراموشی‌ست ـــ‌دفن مردگانِ جدید در گورستانی قدیمی که لودری قبرهای بی‌صاحبش را هم می‌زند و جا برای جدیدها باز می‌کند. ما تنِ «دوست‌ داشتن» را در بارها گوربه‌گور کردن نام «معشوق» گم می‌کنیم، مدفون زیرِ تلنبارِ اطلاق‌ها و دلالت‌ها.

—از زخم‌های نهانی، عماد مرتضوی

در آینه به معما

دست‌ها سفید. پنج یا که هفت ثانیه، نه، بیشتر. در ایستگاه مه‌گرفته ایستاده بود و جیغ می‌کشید. حلقه‌های موی او سیاه بود و دست‌ها سفید. دست‌ها سفید بود مثل برف و یک‌هوا سفیدتر.

خواب از سرم پریده بود شاید از توقّف موقّت قطار یا که از صدای یک قطار دیگری که کند می‌گذشت و بعد در کنار این قطار ایستاد. پنج یا که هفت ثانیه نه بیشتر. دست‌های او سفید مثل برف بود و چند لحظه دست‌های او سفید بود مثل برف. کوپه نیمه‌روشن و سیاه بود و صندلی: چرم چرکمرد. دست‌های او سفید بود. یک سفیدیِ رسیده‌ی زننده مثل برف زنده، نه، برف مرده بود. قطارهای ما دوباره از کنار هم عبور می‌کنند و باز دست‌های او سفید. به بازتاب چهره‌اش که روشن از نگاهِ برفِ تازه بود توی شیشه چشم می‌کشید. ـــ‌نه! روی برف مرده ایستاده بود در بخار یا مهی که قالب تنش نبود و زار می‌زد این لباس عاریه، موقّتی. قاب پنجره به رنگ چوب بود. نه! قهوه‌‌یی سوخته. نه! موی او که حلقه‌حلقه مثل دود بود و پشت شیشه‌ی قطار دیگری که از کنار این قطار کُند می‌گذشت.

نه! قطار دیگری نبود. روی نیمکت نشسته بودم و سرم به روزنامه گرم بود: پاک و طاهر و بدون حرف مثل برفِ حول‌وحوش ایستگاه. خم شدم تا حروف روزنامه را که روی برف پرّوپخش بود دانه‌دانه باز روی صفحه‌ی سفید روزنامه جفت‌وجور در کنار هم بچینم آمد آن صدای جیغ، تیز، مثل تیغ. از قطار پنج یا که هفت ثانیه، نه، زودتر رسیده بود و بعد سوت ممتد قطار و چند لحظه‌ی بعد، دست‌ها سفید و مثل برف زنده: تازه از برابرم گذشت. زور باد یا بخار یا که چیز دیگری حروف روزنامه را سرانده بود و برده بوی توی حفره‌ی بلندگوی ایستگاه. جیغ بود یا ادای جیغ؟ هان! مگر چه فرق می‌کند. نه! قطار بود و باوقار آمد و گذشت و جیغ موقع گذشتن موقّر قطار بود، یا که چند لحظه بعد، بعدِ چند لحظه‌ای که دیدمش: یک دهان فقط، دهان؟ و باز، و بی‌صدا، و پشت شیشه‌ی قطار. حفره‌ی سفید پرنفس، نه! دست‌ها توی مه، مه غلیظ کور.

نه! زیر برف زنده روی نیمکت نشسته بودم و حروف روزنامه را، نه! روزنامه‌ی سفید مثل برفِ مرده را به روی دست‌های او سفید می‌کشیدم و دوباره می‌سرید بس سریع روی ریل‌ها زن حروف‌چین که در قطار بود.

—حسن عالیزاده

فکر خودکشی

خودکشی / suicide / suicide
میل به خودکشی، در قلمرویِ عشق، میلی‌ست مکرّر و با کمترین چیزی برانگیخته می‌شود.

۱. سر کوچکترین لطمه‌ای می‌خواهم خودکشی کنم؛ خودکشی از عشق می‌شود مضمون مکرّرِ تأمّلاتم. خیالی‌ست سَبُک‌سایه ـــ‌و فکری راحت، نوعی جبر و مقابله‌ی آنی که سخنِ من درین لحظه‌ی خاص طلب می‌کند؛ نه به آن ثبات و قوام می‌بخشد، نه فکرِ جوِّ سنگینِ مرگ و عواقبِ ناچیزش را می‌کنم. نمی‌دانم چطور خودم را بکشم فقط یک عبارت است، تک‌ جمله‌ای، که کورمال‌کورمال با آن ورمی‌روم ولی کوچک‌ترین چیزی حواسم را از آن پرت می‌کند. «و درین هنگام مردی که سه ربع ساعت نقشه‌ی مرگِ خودش را کشیده بود روی صندلی ایستاد تا در قفسه‌ی کتابخانه‌اش دنبال سیاهه‌ی قیمت آینه‌های سن‌گوبن بگردد» (استاندال: آرمانس).

۲. گه‌گاه در پرتوِ پُرنورِ پیشامدی جزئی، پرتوی که تبعات آن همه‌چیز را با خود می‌برد، ناگهان می‌بینم که به دام افتاده‌ام و در یک وضعیت (وضع) [کارزار] چاره‌ناپذیر فلج شده‌ام. اینکه فقط دو راهِ دررو هست (یا این، یا آن) و آن هر دو مسدودند یعنی از هیچ طرف حرف گفتنی نمانده برایم. آن‌وقت فکر خودکشی نجاتم می‌دهد چون می‌توانم به زبان بیاورمش (و درین کار کوتاهی نمی‌کنم): جان می‌گیرم و رنگ و لعاب زندگی به این فکر می‌زنم؛ یا بی‌پروا تقصیر را به گردن معشوق می‌اندازم (همان بهانه‌ی همیشگی) یا در خیال، با مرگ به وصل معشوق می‌رسم («در گور بیارامم تنگ در آغوشت») (هاینه: میان‌پرده‌های غنایی).

۳. نتیجه‌ی مباحثه‌ی دانشمندان این است که حیوانات خودکشی نمی‌کنند. نهایتش این است که بعضی گونه‌‌ها ـــ‌اسبان و سگان‌‌ـــ به‌غریزه خودزنی می‌کنند. امّا در اشاره به اسبان است که ورتر به تعریض از اصالتی می‌گوید که خاصّ تمام خودکشی‌هاست: «شنیده‌ام نژاد اصیلی از اسبان، وقتی زیاده گرمشان شود یا تا پای جان پِیِ‌شان کنند، از روی غریزه رگ به دندان می‌گشایند تا نَفَسشان تازه شود. دوست دارم یک رگم را بگشایم تا به آزادی جاودان نایل آیم». حماقت ژید: «ورتر را بازخواندم؛ تازه تمام شد و خالی از عذاب هم نبود. یادم رفته بود که مردنش چقدر طول می‌کشد [که قضیه اصلاً این نیست]. آن‌قدر لفتش می‌دهد که دلت می خواهد خودت هلش بدهی، بیندازی‌‌اش توی قبر. چهار پنج بار آرزو می‌کردی نفس آخرش را بکشد ولی بعدش یک نفس آخرتری هم هست... کش دادن خداحافظی من را ذلّه می‌کند» (ژید: یادداشت‌های روزانه). ژید نمی‌فهمد که قهرمان رمان عاشقانه واقعی‌ست (چون او را فقط از گِلِ فاش‌گویی سرشته‌اند و با همین فاش‌گویی‌ست که همه‌ی عاشق‌ها بر خود مسلط می‌شوند) و این‌جا او چشم‌انتظارِ مرگِ یک انسان ـــ‌مرگِ من‌ـــ است.


—رولان بارت، ترجمه‌ی کیوان طهماسبیان

پاریس فرانسه

هرچه باشد همه یعنی همه‌ی آن‌ها که می‌نویسند دلشان می‌کشد درون خودشان زندگی کنند تا آنچه را درون خودشان است بگویند. برای همین نویسنده‌ها چاره‌ای ندارند جز اینکه دو کشور داشته باشند، یکی آنی که بهش تعلق دارند و دیگری آنی که واقعاً درش زندگی می‌کنند. دومی رمانتیک است ازشان جداست واقعی نیست اما واقعاً آنجاست.

—گرترود استاین، ترجمه‌ی پوپه میثاقی

پلک

ما نخواستیم. هرگز ما نخواستیم از اوجِ کوه آفتاب ببینیم. ما نخواستیم به دشت برگردیم و باد و دشت ببینیم. ما نخواستیم. چطور توضیح بگویم که تو، همین تو، شکسته شوی. که تو، خودت را بدبخت حس کنی. ما گناهکار بودیم که در شکم این خشکی چال شدیم. چگونه جرئت می‌کنی بپرسی هنوز زیر باران خیس نشده‌ای. چه‌کار می‌توانم بکنم ابلهِ ابجدخوان. چگونه می‌افتی این کنار، مثل سنگسارشده‌ای، حاجت از قضاوقدر بخواهی. درماندگی از آن رفتارهاست که سنگ می‌کند؛ مثل حیرت. مثل دقه‌ای از غروب. مثل بهمنی که بی‌خبر مانده‌ست.

—علیمراد فدایی‌نیا

پاساژها

ملال چون پارچه‌ای خاکستری و گرم است با آستری در داخل از درخشانترین و رنگین‌ترینِ ابریشم‌ها. وقت رویابافی، ما خودمان را در این پارچه می‌پیچیم. در اسلیمی‌های آستری‌اش خانه می‌کنیم. وقتی کسی خواب است زیر آن روانداز به نظرمان ملال‌زده و کسل و گرفته می‌آید. اما وقتی بیدار می‌شود تا برایمان از رویاهایی که دیده بگوید، چیزی جز ملالش را تعریف نمی‌کند. چون کیست که بتواند، به‌آنی، آستر زمان را پشت‌ورو کند؟ کمااین‌که تعریف کردن خواب چیزی جز این نیست.

—والتر بنیامین، ترجمه‌ی عماد مرتضوی

آشفتگی‌های ترلس جوان

نگاهش را به آسمان دوخت، گفتی بعید نبود بتواند از سر تصادف راز آن را از چنگش بیرون بیاورد و بفهمد این چیست که همه‌جا او را آشفته و پریشان می‌کند. اما خسته شد، و سنگینی تنهایی عمیق وجودش را گرفت. آسمان خاموش بود و ترلس احساس می‌کرد زیر این گنبد بی‌زبان و زمزمه کاملاً تنهاست. خود را مثل جسمی حقیر اما زنده زیر این نعش سترگ و شفاف می‌یافت. ولی دیگر وحشت نکرد. تنهایی همچون دردی مزمن و مأنوس در این میان در همه‌ی اندام‌هایش جا خوش کرده بود.

—روبرت موزیل، ترجمه‌ی محود حدادی

یادداشت‌های روزانه

همین خواسته‌ی متعیّن‌ کردنِ شرّ. همین که بخواهی متعیّنش کنی. همین شیوه‌ی نومید شدن از زبان سرِ شرارت ملعونی که در تعیّن‌بخشی‌ست. من ازش چه می‌دانم، از آنچه فقط و فقط شرّ است؟ برایم مهم است بدانم؟ نه. خب... چقدر دست‌وپام را با داشته‌های بیخودم بستم... بیخود سرگذشت قدیس‌ها را خواندم. بیخود تقلّا کردم به فکرم سَبْکی بدهم تا ازش مارپیچ یا فلشی درست کنم. باید حقیقت را بازبشناسم: تنها دل‌مشغولی‌ام اروتیسم است. یعنی زن ترسویی‌ام که خودش را با اروتیسم به جا می‌آورد، آنقدر که دیگر از خودم جداش نمی‌بینم. چشم‌به‌راهِ چه‌ام؟ چشم‌به‌راهِ معجزه‌، که قدیس‌ها زنی سردمزاجم کنند. باید این را با دعاهای صادقانه بخواهم. باید با کشیش‌ها حرف بزنم. نه، همه‌‌اش برمی‌گردد به اینکه از مادرم می‌ترسم.

—آلخاندرا پیثارنیک، ترجمه‌ی سمیرا رشیدپور
امشب ولی قرار دارم
در خانه‌ی دوست دیرینه‌ای
دری باز کنم دوباره
در ایوان آن حالِ معرکه تا خود را
ساعتی تماشا کنم آنجا و کیف کنم
از ملاقات با زیباییِ نامحدود

شاید تو نیز
دیده شدی باز و دوباره برگشتیم با هم

هرچند نمی‌دانم به کجا

—رضا زاهد

سه داستان عاشقانه

مقاله‌ای داشتم که باید می‌نوشتم، قولش را داده‌ام و منتظرش هستند‌ ــــ یادداشت‌هام را مرتّب کردم و شروع کردم به نوشتن و ننوشتم ــــ حرفی که می‌نوشتم فکر کردم تمامی حرفم نبود که می‌خواستم بنویسم و حرفی که نمی‌دانستم از کجا شروع کنم به‌سادگی همین بود که برای داستان‌سرایی در هنر ــــ در همه‌ی هنرهای داستان‌سرا، از به قول تو حکایتنویسی تا تئاتر، همیشه تئاتر، تا حتا سینما که هنوز حوصله‌اش را ندارم  ــــ  از تمثیل‌های کوتاه به قصد ارشاد شروع کرده‌ایم و آمده‌ایم از همه‌ی این راه‌های پرپیچ‌وخم تا رسیده‌ایم به سرانجام هنری که حرفش به جز نفس هنر نیست، پس منطقی‌ست که از این آخر خط ــــ اگر نپذیریم از این بن‌بست ــــ برگردیم و برمی‌گردیم، گیرم ناآگاه، به تمثیل‌های بلندی که فقط به جای ارشاد نامش مبارزه‌ست احتمالاً و این‌که صراحت بازیافته، صراحت پاک‌ شده از همه‌ی بازیهای هنری ــــ و یادم بود یکباره که دایره‌ی بسته‌ی محتوای حکایت‌نویسی حرف توست و یادم بود، همه‌چیز، و برای تو می‌خواستم بنویسم، با تو می‌خواستم حرف بزنم، و برای توست که می‌نویسم ــــ اگر پیشتر فکر کرده‌ام بنویسم و ننوشته‌ام، چرک‌نویس کرده‌ام و ننوشته‌ام، نوشته‌ام و نفرستاده‌ام، حالا می‌نویسم و می‌فرستم، عاشقانه و به‌سختی به‌سختی ــــ 

عاشقی فکر می‌کنم محدودکننده‌ست، عاشقی در این سنی که هستیم ــــ و به همین زودی دیگر یادم نیست بار اول که عاشق بودیم چطور بود ــــ حالا فکر می‌کنم عاشقی خطر کردن رها کردن پذیرفتن در دادن، کلمه‌ی درستش چیست ــــ نپرس، ولی این‌قدر هست که اگر می‌نویسم سرانجام، و عاشقانه، فکرکرده به‌نتیجه‌رسیده تصمیم‌گرفته نیست، بی‌طاقتم فقط ــــ و از این‌جا می‌نویسم که باغ کوچکی‌ست نزدیک کرج، گرچه کارهاش تمام است و دیگر نیازی به سرپرستی ندارد صبح‌ها همچنان با ماشین و به‌عجله می‌آیم این‌جا، تمام روز را زیر درخت‌ها دراز می‌کشم و بیشتر در گلخانه می‌نشینم ــــ بهار امسال سرد و بارانی و بی‌قرار است ــــ و راه می‌روم، در خیابان‌های باریک طولانی، در سایه‌روشن درخت‌های بلند تبریزی، کنار جوی‌های کم‌عمق بی‌صدا که نمی‌دانم چرا پاک نیست، نمی‌دانم چرا صبح‌هایی که آب را بسته‌اند یا صبح‌هایی که آب را باز می‌کنند بوی لجن همراه دارد ــــ شب‌ها برمی‌گردم به صندلی راحتی‌م و نمایشنامه‌ها، هر نمایشنامه، که می‌بلعم پشت هم تا وقتی دیگر با نمایشنامه نیستم، برای خودم چای درست می‌کنم و در اتاق‌ها راه می‌روم و در خودم فحش می‌دهم، عادت جدید ــــ 

نمی‌خواستم این حرف‌ها را بنویسم، باغ و روزهای بارانی و تنهایی ــــ نامه‌های عاشقانه بچه که بودیم سراسر همین بود چون برگشتم و گشتم پاکت بزرگ زرد‌رنگی پیدا کردم، دربسته، با همه‌ی نامه‌هات...

—شمیم بهار

فلسفه‌ی ترکیب

از خود پرسیدم «از میان مضامین حزن‌انگیز کدامیک، مطابق با تفاهم جهانی بشری، از همه حزن‌انگیزتر است؟» جواب مسلم بود، مرگ. گفتم «و چه وقت این حزن‌انگیزترینِ مضامین از همیشه شاعرانه‌تر است؟» ~ این پاسخ هم آشکار است «وقتی با زیبایی پیوند خورد، پس مرگ زنی زیبا بی‌تردید حزن‌انگیزترینِ مضامین جهان است، و باز جای هیچ تردیدی نیست که مناسب‌ترین لب‌ودهان برای بیان این مضمون لب‌ودهان عاشقی سرگشته است.»

—ادگار آلن پو، ترجمه‌ی داریوش سبزی‌زار

آشفتگی‌های ترلس جوان

نخستین نیازِ هر تازه‌بالغ عشق به یک نفر نیست، بل نفرت از همه است. خود را درک‌ناشده دانستن و دنیا را درک نکردن صرفاً شهوت تازه‌بیدارشده‌ی ما را همراهی نمی‌کند، بل یگانه علّت‌ ــــ‌و علّت غیرتصادفی آن است. حتا خود شهوت هم فرار است. فراری که در گرماگرمش هم‌آغوشی جز یک تنهایی مضاعف به حساب نمی‌آید.

—روبرت موزیل، ترجمه‌ی محود حدادی

هنوزها

عصر دوباره نشستم پشت میز و سه ساعت به کاغذ سفید خیره بودم. برای چیزی که می‌خواستم کلمات مناسب پیدا نمی‌شد. باید سریع‌تر بیرون می‌رفتم و دور می‌شدم، هم در نوشته‌ام و هم خودم. کار آسان‌تر این بود که خیلی ساده و بی‌مقدمه لباس بپوشم و از در بیرون بروم. بالاخره لباس را پوشیدم، ولی دلم راضی نشد که چیزی ننویسم. گفتم نیم ساعت دیگر می‌نشینم، اگر نشد، آن‌وقت دیگر حتماً می‌روم.

نیم ساعت داشت تمام می‌شد که راضی شدم به این‌که هر چیزی بیاید بنویسم. نوشتم که دیروزش چه کارها کرده‌ام و می‌خواسته‌ام چه‌ها بکنم. فردا را هم نوشتم. تصویر ساده‌ای بود. وسایلم را جمع می‌کردم و از در بیرون می‌رفتم. پیاده بودم. توی خیابان‌ها گم می‌شدم. زمان زیادی نمی‌گذشت که پشیمان می‌شدم و برمی‌گشتم خانه و دوباره قرار بود عصر بروم رستوران و جلوی مهمان‌ها خم و راست شوم. یا مثلاً خواب دم صبح را می‌نوشتم که چطور با موی ژولیده و ریش نزده زیر نور لامپ روشن‌مانده دراز کشیده‌ام و نفس می‌کشم. خوابم را هم نوشتم، خوابی که ندیده بودم و با مکتوب شدنش انگار دیده بودم. چیزی را ننوشتم که دلم می‌خواست، خوابی را نوشتم که حتماً می‌دیدم. توی مستراح می‌نشستم و فکر می‌کردم، صبح روی صندلی اول اتوبوس، آخر وقت پشت دفتر دستک رستوران، دیرتر روی تخت، نیمه‌شب توی آشپزخانه، خودم را می‌دیدم که نشسته‌ام و در باز است و هیچ کاری نمی‌کنم و قرار است فردا یادم نیاید که این‌ها را در خواب دیده‌ام و خیال کنم خواب ندیده‌ام.

حالا این‌ها همه از دیروز یادم است و باز خواب دیشب را به‌ یاد ندارم. بالش را از روی صورتم کنار می‌زنم و به ساعت گوشی‌ام نگاه می‌کنم. هفت‌ونیم. ده ساعت وقت دارم و بعد، هر جا که باشم خودم را به رستوران می‌رسانم. اگر مریض باشم، نمی‌روم. می‌روم شمال و تا چند روز خوب نمی‌شوم. اگر می‌توانستم خودم را به بیمارستان برسانم و در عرض نیم‌ساعت از مرگ فرار کنم و معجزه‌آسا بهبود یابم و سریع برگردم و وسایلم را جمع کنم و بروم شمال خیلی بهتر می‌شد. حتا اگر وقت نبود، می‌توانم چیزی برندارم و تا جاده چالوس بروم و عصر دوباره برگردم. بله، یک روز کافی است. چون هیچ تضمینی نیست که چند روز ماندن در یک جای دیگر مرا دچار همین احوال نکند. به‌هرحال دو مشکل بزرگ در میان است؛ اول این‌که مریض نیستم و نمی‌توانم بستری شوم؛ دوم این‌که اگر مرض مهلکی پیدا شود، تضمینی وجود ندارد که نیم‌ساعته، و حتا تا ظهر، از آن رها شوم و بتوانم از بیمارستان بیرون بروم. احتمالاً مجبور شوم چند روز بوی بد و ملال آنجا را تحمل کنم.

راه دیگری هم هست. دلیلی ندارد که از این خیال‌ها بکنم. حالا دیگر قرار است از نگاه کردن و شنیدن لذت ببرم. این تصمیم مال همین دیشب است و سه ساعت فکر مدام پشت سرش. آدم باید بتواند به حالش مهار بزند و چیزی را نخواهد که نمی‌خواهد. خیال نکند همین است که هست و به‌ جایش حواسش به زندگی باشد. از همین حالا به چیزهای ملال‌آور طوری نگاه می‌کنم که شادی‌آور باشند. هرچند اگر به شادی‌آور بودن آن‌ها ایمان نداشته باشم، باز ملال‌انگیز خواهند بود. آری، باید به خودم بپذیرانم که این‌جا از شمال هم بهتر است. چون درهرحال شمال هم تحفه‌ای نیست و بیشتر جاهایش کثیف و شرجی است. اصلاً از همین حالا دیگر هیچ فکر منفی‌ای درباره‌ی هیچ‌چیز مجاز نیست. شمال عالی است و اینجا هم عالی است و من هم فوق‌العاده‌ام. شایسته است به تصمیم‌هایم احترام بگذارم و آنها را عملی کنم.

لباسم را درمی‌آورم و زیر دوش می‌روم. زیر آب آواز می‌خوانم. صابون را بو می‌کنم، چشم‌هایم را می‌بندم. گوش‌هایم را می‌گیرم و به صدای بارش آب سرد که به سرم نزدیک و از گوشم دور شده گوش می‌دهم. هر وقت نفسم آرام شود، بیرون می‌روم. هر وقت نفسم سر جا بیاید کنار می‌روم. آن‌وقت دیگر دوست ندارم کنار بروم، چون لذت دیگری دارد. هیجان جای خودش را به آرامش داده. زمان طولانی شده و آب بیشتری روی سرم ریخته. انگار که زیر حجم بزرگی از آب، مثل آبشار یا قسمت عمیق استخر باشم. حتماً چشم‌هایم را باز می‌کنم. حتماً به اطراف بهتر نگاه می‌کنم. زیر آب همه‌چیز شفاف‌تر می‌شود. زیر استخر شفاف‌تر است و پا سبک‌تر. اگر نفس آرام باشد، می‌توانی خودت را رها کنی و غوطه‌ور روی آب بیایی. آن‌وقت است که هوای تازه بدنت را می‌گیرد و می‌توانی ته نفست را بیرون بدهی و بعد چند باز و بازدم بلند. میز صبحانه: نان سبوس‌دار، خامه، شربت سکنجبین، سیب نیم‌شده، آب پرتقال و نرگس‌های خشک. آب پرتقال و سیب را می‌خورم.

—صالح ادنانی

خواب خون

هیچ‌چیز واقعاً وحشتناک و حتا غم‌انگیز نیست. غیر از نگاهی که از پشت شیشه می‌اندازد و به‌ناچار آدم را به قعر آب‌ها فرامی‌خواند و این نگاه گویی طنابی است که به انتهایش وزنه‌ای سربی آویخته باشند و آن اضطراب و التماس و احساس بلاتکلیفی که در آن چشم‌ها نهفته است.

—بهرام صادقی
جهت‌ها را گم کرده بودم در رخت‌خواب، در تهران، پوست —آنچنان که پوست پرتقال‌ها در آفتاب خشک می‌شوند— دور افتاده بود از بدنم، ماسیده. صدای شجریان از بادِ عصر جمعه می‌آمد و سعدی می‌خواند، لابه‌لای بادی که میانِ ساختمان‌های بلندِ این حوالی می‌پیچید از سمتی که گم کرده بودم. به پهلوی دیگرم خوابیدم، شاید بعدازظهر تمام شود، چندباری موبایل از جایی توی اتاق صدا داد و تمام شد. بادی که صدای شجریان را می‌آورد لباس‌های خیس را بر بند رخت‌ها تکان می‌داد، پیراهن‌ها، شلوار، مانتوی سیاهِ رنگ‌افتاده، زیرپیراهن خشک و یک‌عالمه لباس زیرِ لک‌افتاده در عصر جمعه.

—مانا روانبد
۱۵آبان ۱۳۸۸

تو را نمی‌بینم

تا چشم کار می‌کند
تو را نمی‌بینم.
از نشان‌هایی که داده‌اند
باید همین دوروبرها باشی،
زیر همین تکه از آسمان
که می‌تواند فیروزه‌ای باشد
جایی در جغرافیای ساده‌ی این شهر،
در عطر سنگین همین ماه
که شب‌بوها را
گیج کرده‌ است
پشت یکی از همین پنجره‌ها
که مرا در خیابان‌های دربه‌در این شهر
تکثیر می‌کند.

تا به اینجا
تمام نشانی‌ها
درست از آب درآمده‌اند.
آسمان
ماه
شب‌بوهای گیج
میز صبحانه‌ای در آفتاب نیمروز
فنجان خالی قهوه
ماتیکی خوش‌رنگ
دو بر فیلتر سیگاری نیم‌سوخته
سیبی که بوی دست‌های تو را می‌دهد
و سایه‌ی خنکی که مرغابیان
بر خرده‌نانی که تو بر آن پاشیده‌ای
نک می‌زنند.

می‌بینی که راه را
اشتباه نیامده‌ام.
آنقدر نزدیک شده‌ام
که شبیه تو را دیگر
به‌ندرت می‌بینم
اما تا چشم کار می‌کند
تو را نمی‌بینم
تو را ندیده‌ام
تو را...

—عباس صفاری
نازنین،

امروز هم دو نامه. یکی از رُم، از روز دومین تلفنت؛ یکی هم از آمریکا، سه‌شنبه، روز دریافت اولین نامه‌ی من. فوراً بگویم لطفاً «سروته چیزهای بی‌مورد» را نزنید. من عاشق چیزهای بی‌موردتانم. شما خانم خیلی خوبی هستید که همیشه در گردش‌های صبحانه و عصرانه‌تان باید چیزهای بی‌موردتان را همراه داشته باشید، مثل سگ‌های کوچک خاکستری چشم‌عسلی، که همپای خانم‌های تکیده‌ی متشخص در آفتاب‌های پریده‌ی حاشیه‌های bois de boulogne می‌گردند. کلمه‌های شما به دست‌وپای‌شان توی هم گیر می‌کند و می‌خورند زمین، به تشخص شما می‌افزایند، چشمتان همیشه به بالا به آسمان‌های آبی یکدست روبه‌روست.

عهد‌های‌مان را نگاه دارید. در نیویورک، سه شبانه‌روز در اتاق بسته‌ای خواهیم ماند با پرده‌های کشیده؛ در لندن، اردک سفارش خواهیم داد لب دریاچه‌ی هاید‌پارک؛ در رم شما، پابرهنه روی سنگ‌فرش‌های شبانه راه خواهیم رفت تا ته یک کوچه در اتاق سقف‌کوتاهی با رومیزی‌های چارخانه‌ی صورتی و سفید؛ چیزی برای‌مان بیاورند که اسمش یک سطر طول بکشد و قیمتش هم بعد یک سطر طول بکشد؛ در اندلس، وای، نمی‌دانم چه‌کار خواهیم کرد؛ اما، در پاریس، می‌توانیم روی سیل برگ‌های خشکیده راه بیفتیم، چون مسیح روی آب.

این‌جا خبری نیست، شمیم فقط سلام رسانده‌ست.

—بیژن الهی
پنجشنبه، ۲۳ آبان ۱۳۵۳

مرگ چون عاشقی حواسپرت

آبی!
پیراهنت
بر چوبرخت.

این، آن شبی نبود که ما تا صبح‌ـــ
تا صبح؟
آیا چه می‌کردیم
و یا کجا بودیم؟
اینجا
یا جای دیگری، به شبی دیگر
با دیگری به تاب و تبی دیگر؟
یا شاید آن شبی‌ست که ما تا صبح:
خوابی که لُخت و خالی‌ست...

اینجا کجاست؟
پیراهنت!
عطر تنت هنوز.

او کیست؟

نه! سرد نیست.

ای کاش
اینجا
یا هرکجا
یک لحظه بودی.
چون شب
یا چون هوا
فرقی نمی‌کرد
با هر که بودی.

... و چون گلی سپید.

—حسن عالیزاده

این درخت کویری ما

باد می‌آید
درخت خانه‌ی ما
برگ‌برگش را
بر باد می‌دهد
می‌بینی؟
بی‌بال می‌پرد
تن می‌تکاند
پر می‌افشاند
چه آسمان‌ها بر خاک می‌نشاند
تا پرنده‌ی این آسمان کویری ما باشد

گاهی که این درخت
برگ‌برگش را
به جای ابر باریده است
گاهی که بندبندش
به جای باد لرزیده است
پرنده از فصل‌فصل سال می‌گذرد
می‌بینی؟
از راه می‌رسد
در هوا چرخ می‌زند
بر درخت می‌نشیند
به جای برگ‌ها
می‌لرزد و می‌خواند
چه آسمان‌ها بر درخت می‌نشاند
تا بار و برگ این درخت کویری ما باشد

—محمود نیکبخت

مجرای شب

شب
خشک
می‌نماید
چون
پوست

این خانه‌به‌دوش
قوز کرده
نرم با برف
رخت می‌کشد
چون برگی
مچاله

هی
زمان
از ما
خش‌وخشّ
می‌خواهد

—جوزپه اونگارتی، ترجمه‌ی بیژن الهی

کتاب بی‌قراری

نه در شوقِ روح و جانم، نه از آن روی‌گردانم. چیزی می‌خواهم که نمی‌خواهمش و از چیزی روی‌گردانم که ندارمش. نه می‌توانم هیچ باشم، نه قادرم همه‌چیز باشم: من پلی‌ام میان آنچه ندارم و آنچه نمی‌خواهم.

وجود دارم بی‌که بدانمش و خواهم مرد بی‌که بخواهمش. من مغاکم میان هستی و نیستی‌ام، میان آنچه رؤیایش را می‌پرورم و آنچه زندگی از من ساخته.

—فرناندو پسوا، ترجمه‌ی شادی نیک‌رفعت

لنگ

لرزه‌ی خود را شنید که انگار استخوان‌هایش می‌ترکند. نه ناگهان بلکه دم‌به‌دم و یکنواخت و ریزریز می‌ترکند. چیزی لای در نیمه‌باز او را می‌پایید که خودش و پاییدنش و وهم بودن یا نبودنش بر پشتش سنگینی می‌کرد. از آنجا نمی‌جنبید و در نیمه‌باز بود و کسی نه آن‌سوی و نه این‌سوی و نه میان آن نبود و تنها یک سنگینی پاینده بر همه‌چیز موج می‌خورد.

—ابراهیم گلستان

می‌خواهم دهل بکوبم

گلوگاهت را به من بسپار و دهانت را حلالم کن
می‌خواهم آواز زلالی بخوانم برای کهورهای دشتستان
          [در آفتاب می‌روند فصل‌ها، و عف‌ها
          گر می‌گیرند از عطش خویش و شعله
          به هم هدیه می‌دهند]

گیسوانت را به من بسپار
می‌خواهم آواز تابداری بخوانم   که سایه بیفکند بر وطنم
که ببارد
بر دانه‌ای –که مثل دلم–
در عمق این جهنم سوزان پنهان است
          [در آفتاب می‌روند آب‌ها
          در آفتاب می‌نشیند دشت
          و بذرها
          در خاکه‌های خاکستر می‌پوسند]

چشمانت را به من بسپار
می‌خواهم که خیس ببینم گیتی را
و خیس و سبز برویانم آتش را
از گورهای مشتعل سرگردان
          [در آفتاب می‌وزد زمین
          در آفتاب می‌وزد جهان
          و آدمیان
          در آفتاب به مسلخ می‌روند]

قلبت را به من بسپار
می‌خواهم دهل بکوبم

در این ظلمات آفتابی
می‌خواهم دهل بکوبم

—منوچهر آتشی

در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته

گذاشت پرتو نگاه آبی‌اش بر من ببارد، لحظه‌ای دودل ماند، ساقه‌ی ترد بازویش را باز و به سوی من دراز کرد، بدنش به پیش خم شد و باز بی‌درنگ به حالت نخستین برگشت چون بوته‌ای که خوابانده باشی و تا رهایش کنی وضعیت طبیعی‌اش را بازیابد.

—مارسل پروست، ترجمه‌ی مهدی سحابی
مثل پرنده‌ای که در او شور مردن است
مثل شکوفه‌ای که در او شور ریختن
مثل همین پرنده‌ی خاموش کاغذی
آنجا نشسته بود.
نگاهش پرنده‌وار
و پشت او به باران
          باران پشت پنجره بارید و
           ایستاد.
من بیم داشتم که بگویم
شکوفه‌ها از کاغذند.
~
من بیم داشتم که بگویم
اتاق من
خاموش و کاغذی‌ست
باران پشت پنجره
باران نیست.

—م. آزاد

کنار کارما

بویِ بارانِ نم‌نمِ صبحگاهی بیدار و شیدایم کرده بود. پتوی‌سبک‌برشانه، یله ایستادم کنارِ پنجره و میناهایِ ریزی را تماشا کردم که تک‌قطره‌ها تکانشان می‌دادند. یک‌ لیوان شیر سرد را مزه‌مزه کردم تا راهِ نفس باز شود. تمامِ دیشب باریده بود و باریده بودم. گفته بود من این سکوت‌ تو را ازبرم که تا ابد ادامه‌اش می‌دهی. نالیده بودم که گفتنی نیست. گاهی قصّه این‌قدر پیچ‌وتاب می‌خورد، گره برمی‌دارد و حفره‌دار می‌شود که دیگر حتا نمی‌دانی از که مکدری، از که سبک‌تر و از که بریده‌. چشم باز می‌کنی و می‌بینی راوی سوم شخصی شده‌ای که مجبوری جز آن سکوت، حقِ حاکمیت بر آن ماهیچه‌یِ ضربان‌دارِ سمتِ چپِ سینه را هم حفظ کنی.

به‌نوازش گفته بود فراموش کن دیوانه‌جان. نهیب زده بودم که سعی خواهم کرد. اردیبهشت ماهِ فراموش‌کردن‌هاست و فراموشی سخت فریبا و طناز است؛ سخت «دروغ‌وعده و قتال‌وضع و رنگ‌آمیز».

—اردیبهشت ۱۳۹۶

بچه‌های کوچک قرن

شب‌ها پنجره‌ها روشن می‌شد، ولی پشت آن‌ها فقط خانواده‌های خوشبخت بودند، خانواده‌های خوشبخت، خانواده‌های خوشبخت، خانواده‌های خوشبخت. موقع عبور از خیابان‌ از پشت پرده‌ها خوشبخت‌ها دیده می‌شدند که به‌صف زیر چراغ‌های برق نشسته بودند. صف خوشبختی بسته بودند. گویی همه در یک زمان و از یک شکم زائیده شده بودند. خوشبخت‌های عمارت دست راست می‌توانستند خوشبخت‌های عمارت‌های دست چپ را تماشا کنند، گویی خودشان را در آینه می‌بینند و هی رشته‌فرنگی بخورند. خوشبخت‌ها روی هم چیده شده و طبقه به طبقه بالا رفته بودند. و من، که از حل مسائل حساب خوشم می‌آمد، می‌توانستم حجم آن‌ها را به متر مکعب، به خمره، به توبره حساب کنم. حجم خوشبختی را.

باد می‌وزید و صدای نفیر آن در لابه‌لای این عمارت‌ها چنان می‌پیچید که گویی صحرای افریقاست، ولی منظر صحرا این‌همه وحشیانه نیست. شب به جای زوزه‌ی گرگ‌ها صدای گویندگان رادیو بلند می‌شد و اعلام می‌کرد که چطور می‌توان دندان‌های سفید و موهای براق داشت، چطور می‌توان زیبا و تمیز و سالم و خوشبخت بود.

—کریستیان روشفور، ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی

برملا کردن رازْ گونه‌ای مردن است.

آدم‌ها با گفتنِ داستان و راز خود دیگر خصمِ هم نیستند؛ دیگر چیزی برای پنهان کردن ندارند؛ فهم‌پذیر می‌شوند. مهار می‌شوند. ناشناسْ گنگ است و منشأ خطر —منشأ هراسِ همیشگی. راز-دارْ غریب است و جدا و دست‌نیافتنی اما وقتی رازش را برای ما واگو می‌کند، عریان می‌شود؛ شناخته می‌شود و به‌ناگاه، به‌تمامی شروع به «هیچ شدن» می‌کند. فهم می‌شود و در این مفاهمه دیگری اهلیِ ذهن ما شده حل می‌شود؛ می‌رود جایی در بین مقولات و دسته‌بندی‌ها و ردیف‌ها و قفسه‌ها و برچسب‌ها و شناخته‌ها و آرام‌گرفته‌ها و رام‌شده‌ها. هیچ‌چیز را به‌هم نمی‌ریزد. خیالمان راحت می‌شود. قرار می‌گیریم. چرا؟ چون خطرْ مرده است. برملا شدنِ داستان همانا و مردن همان. آدم‌ها با برملا کردن رازهاشان و گفتن ماجرا در واقع آزاد نمی‌شوند؛ «هیچ» می‌شوند. راز-دارْ تا وقتی زنده است که لب به گفتن باز نکرده باشد. پس از آن دیگر چیزی برای فتح کردن و کشف کردن و خطرناک بودن و به ماجرا طلبیدن وجود ندارد. هیچ نیست. کشتنِ فیزیکی او هم كَأَن‌لَمْ‌يَكُنْ تلقی می‌شود. آدم نباید راز خودش را بگوید وگرنه، هزارویک شب که سهل است، هشتادواندی شب هم طول نخواهد کشید.

—از زخم‌های نهانی، عماد مرتضوی

از مرجان و اریدیس

ای سخن‌های بسیار که بیراهه می‌روید
وقت جار زدن در گذرگاه شب است آری
وقت جار زدن در گذرگاه شب

وقت پرتاب پاره‌سنگ‌ها به سمت و سوی
خاطره‌های اشباحی است که میانِ
باغچه‌های کوچک مردم سم می‌کوبند
و ترانه‌های تباه می‌خوانند.

           حال
           می‌شود
           راحت آسود
           تا دمیدن صور وُ
           آتش‌بازی شعله‌ها

           حال
           می‌شود
           گیسوهاش را
                      آشفت.

—شاپور بنیاد

حکایتِ هیجدهمِ اردیبهشتِ بیست‌وپنج

اگر ترسم بود. اگر ترس ماندن فاصله‌ها را داشتم، حتماً جرئت‌های مسخره‌ی دیروزیم را کنار می‌گذاشتم—همین‌طور وسیله‌های تازه می‌یافتم، تا تقاطع دو نور غریب را که از آفتاب آن روز آمد به تو بگویم. گفتی خواب‌هایت را مثل همان دو نور غریب روز تاریک مدفون کن. بگذار حوصله شوند و بمیرند.

—علیمراد فدایی‌نیا

بهار و همه

واژه‌ها وقتی آزاد باشند با استقلال حرکت می‌کنند و همین نشانه‌ی ارزش آن‌هاست. اگر واژه‌ها را این‌چنین آزاد بدانیم شعر را درک کرده‌ایم.

تخیل نه اجتناب از واقعیت است، نه توصیف و نه فراخوانی عینها و موقعیت‌ها. باید گفت شعر با دنیا ورنمی‌رود بلکه آن را تکان می‌دهد. شعر با تمام توان بر واقعیت صحه می‌گذارد و بنابراین از آنجا که واقعیت هیچ نیاز به حمایت شخصی ندارد، بلکه وجودش مستقل از کنش بشری است، آنچنانکه علم [قانون] زوال‌ناپذیری ماده و نیرو را به اثبات رسانده، شعر عینی تازه و نمایش و رقصی می‌آفریند که آینه‌ای در برابر طبیعت نیست بلکه‌ــــــ

همچنان‌که بال پرندگان بر هوای متراکم ضربه می‌زند و بی‌ آن هیچ پرنده‌ای توان پرواز ندارد، واژه‌هایی که تخیّل رهاشان کرده نیز با پرواز خود بر واقعیت صحه می‌گذارند.

—ویلیام کارلوس ویلیامز، ترجمه‌ی احمد اخوت

مدومه

نم روی برگ‌های تیغه‌ای نخل برق می‌زند و یک چراغ جیوه‌ای از لای شاخه‌ها در هاله‌ای که حجم لغزانی‌ست انگار چشم خسته‌ی بیدار است. از نوک هر برگی یک قطره می‌لرزد، و گاه، گاهی، یک قطره می‌افتد. در سایه کنده‌ها محوند، و شاخه‌های گسترده در حجم نور انگار سایه‌اند. هستی چیزی‌ست آویزان، بی‌تکیه بر سطحی سفت، محدود در حد نور، سرگردان، لغزان، مانند دود، کُند. من سردم است، و از میان مه و نورِ محو می‌بینم انگار یک آدم بر کناره‌ی شط ایستاده است. انگار از صدای کشتی زائید. انگار موج او را ریخت، انگار مه او را ساخت؛ انگار اصلاً نیست، انگار حتماً هست.

—ابراهیم گلستان

سرگذشت ژیل بلاس

چون خود را با او تنها دیدم، بی‌پروا و با هرچه باداباد، گفتم: «ای زن! اگر تو را سر نصیحت من است: بیدل گمان مبر که نصیحت کند قبول / من گوش استماع ندارم لمن یقول. مرا دل از دست رفت. آتشی در دل دارم که به آب نصایح افسرده نمی‌شود. هرچه خواهی گوی و هرچه خواهی کن، مرا باکی نیست و پروایی نه.» گنجینه‌ی فضایل رویی درهم کشید. گفتم: «ای وای که خمپاره‌ی ملامت بر سرم ترکید!» اما چین جبین به‌خوشی بگشود و با چهر خندان گفت: «ای بانو! زهی خوی پاک! زهی دل پاکیزه! این راستاری [=صداقت] که تو داری دلم را از جا برد و همانا همانی که من خواهم. از سخنان شوهر مترس و از ترشرویی من تلخکام مشو. من نه هادم [=خراب‌کننده‌ی‌] لذاتم، نه گنجینه‌ی آفات. کارسازی زنان خوشرو را به‌رشک شوهران بدخو نمی‌فروشم. دارای هنر مستوری‌فروشم و اقبالم دو مقابل است، چرا که گناه را در پرده ثواب جلوه می‌دهم و همه‌ی مستورگان امروزین چنین‌اند: چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند. تو خود را به دست من بسپار، دیگر کار مدار. چنان مغز خری به حکیم بخورانم که پیشتر از [ساعت] دو از خواب بیدار نشود. کله‌ی حکیم از کله‌ی دواساز پرمغزتر نیست. بیچاره دواساز! من و زنش، با هم ــــ‌آه! چه خوب‌زنی بود، خدایش رحمت کناد و هرچه خاک اوست عمر تو باد‌ــــ چه بازی‌ها که سرش نیاوردیم. یقین بدان که جوانی‌ش به هدر نرفت هزاران مول [=رفیق، عاشق و یار زن] فرصت دخول یافت و شوهرش سرمویی خبر نشد و بویی از کار ما نبرد. پس، ای دردانه! مرا به چشم خواهری جور بین و مطمئن باش که اگر «ریش‌سفیدی» هرچه هنرمندی کم کرده «گیس‌سفیدی» که به جای او نشسته کم از آن نخواهد بود. شاید که چو وابینی من بهتر از او باشم. چون گنجینه این سخنان را به بی‌پروایی گفت دانستم که دفینه‌ای یافتم. ببین که در حقْ زنان چه اعتقادها دارند! این راستاری دلم را بربود، در کنارش گرفتم که: سختم در کنار آمدی! راز خود بر او بگشودم، وصال تو را خواستم. دریغ نداشت، امروز صبح به کارسازی بیرون شتافت ــــ‌و برای زن دواساز چقدر می‌شتافته است. اما آنچه از همه بیشتر جای خنده است این است که‌ چون خواب شوهرم سنگین است گنجینه حالا به جای من در پیش او خفته است. گفتم: «ای یار! این کار را بد کرده‌ای شاید شوهرت بیدار شود و از مرحله خبردار گردد.» گفت: «دل آسوده دار و وصال چون من زنی زیباروی را که این‌همه دلش با توست زهرناک مگردان.» چون دید که ترس من نشستنی نیست، کاری که نکرد نماند، تا عاقبت به مراد خود رسید. ترسی در من نماند، و کار از بوس و کنار به کش [=آغوش] و فشار کشید، که ناگاه به کوری چشم زهره، طراق سندان از در برخاست و دق‌الباب، مرغان هوای عشق را پرانید. رنگ از رو و قوت از زانو رفت. دردانه مرا در زیر تختی نهفت. قندیل نیم‌مرده را بکشت و بر در خوابگاه شوهر شد. طراق در مکرر و سخت‌تر گردید و آواز سندان به خانه اندر پیچید. حکیم سراسیمه از جای برجست، زنش را آواز داد. گنجینه از پهلویش برخاست تا تحقیق حال کند. حکیم به‌گمان این‌که دردانه است، هرچه ممانعت کرد نشد. گنجینه خود را به دردانه رسانید. دردانه فریاد کرد: «گنجینه! برو ببین کیست.» گنجینه گفت: «تو بخواب من می‌روم خبر می‌آورم.» درین گیرودار دردانه برهنه به رخت‌خواب رفت. حکیم سرمویی بو نبرد.

— آلن‌ رنه لوساژ، ترجمه‌ی میرزاحبیب اصفهانی

سپرغم

همه داریم می‌رقصیم. یکباره چشمم می‌افتد به سایه‌ی نرگس‌های نوبرانه‌ی خشکیده‌ای که آینه بر دیوار قاب کرده است. خشکم می‌زند. چپ را نگاه می‌کنم—تصویرمان بر پرده‌ی چوبی تاب می‌خورد. همه داریم می‌رقصیم، امّا سایه‌ی هرکداممان را غم یکجور برداشته است.

در جست‌وجوی آن پهنه‌ی آبی

«این ساحت فراخ آسمان و گستره‌ی عظیم آب ــــ‌چه باید کرد با این هجمه‌ی آبی که ناگهان نگاه وجودت را پر می‌کند؟» این کلمات، بیش از آن‌که حامل پرسشی باشند، متضمن حس استیصال، شکست، یا کنایه‌ای تلخ بودند. به نظر فقط یک سؤال بود ــــ‌که می‌دانستم برایش هیچ جوابی ندارم.

معنای سؤال چه کنم با این پهنه‌ی بی‌کران آبی دریا؟ این بود که اگر دستم به آن نمی‌رسد ــــ‌فقط نگاهش کنم و برای همین دیدنش هم خشنود باشم. اما مگر می‌شود آدم همینطور بایستد چشم بدوزد به دریا و همه‌چیز را بگذارد و برود؟

معنای سؤال چه کنم با این پهنه‌ی بی‌کران آبی دریا؟ این بود که چطور این پهنه‌ی آبی خیره‌کننده را با خودم ببرم امریکا؟ اما چرا؟ دلیل این‌همه اصرار چه بود؟ من که با زندگی در امریکا کنار آمده بودم. چه فایده دارد این پهنه‌ی آبی حالا از آنِ من شود؟ عاشق بودنم به این آبی بی‌انتها که چنان شیفته‌اش هستم در گذر زمان متأثر از این باور شده که دریا فقط و فقط در خاطرم، در حافظه‌ام، ماناست و ازاین‌رو به‌کل غیرواقعی‌ست.

سؤال چه کنم با این پهنه‌ی بی‌کران آبی دریا؟ انگار ملامتی در دل داشت، انگار باز در تجربه‌ام از تماشای دریا به بیراهه رفته بودم، درست مثل تجربه‌ی آن روزها در مصر، به وقت نوجوانی، که به هیچ عنوان دلم نمی‌خواست بروم کنار دریا، از ترس برخوردن به بعضی آدم‌ها، که اتفاقاً دلم پر می‌کشید ببینمشان، اما نمی‌دانم چرا دوست داشتم کم‌محلی کنم و آن‌ها پیگیرم شوند که چرا.

سؤال چه کنم با این پهنه‌ی بی‌کران آبی دریا؟ مگر چیزی‌ست جز تمنّای در دل دیگری بودن، که از آنِ تو نیست، و آرزو کرده‌ای ای کاش هرگز ندیده بودی‌اش، که این‌طور دربند و محکوم به خواستنش باشی.

چه کنم با این پهنه‌ی بی‌کران آبی دریا؟ یعنی خواستن بی‌عمل و کنش. توگویی کلمات چیزی بیش از تجربه‌ی خام به آدم ارزانی می‌دارند.

عشقم به دریا پاره‌ای به سبب آن بود که اسکندریه را از دست داده بودم، خودش را، نه فلان تجربه‌ام در آن سرزمین را. عاشق اسکندریه‌ام فقط به این دلیل که از کفم رفت. بوی نمک، تماس نور خورشید با پوست، و بیش از همه زندگی در شهری ساحلی با آن مناسبات و آیین غریب و مطنطنش.

—آندره آسیمان، ترجمه‌ی شادی نیک‌رفعت

طبیعت بی‌جان با صدف‌ها و لیمو

تناقض ژرف: اشیایی درست در کنارمان، کاملاً مأنوس با ما و باز به‌شناخت‌درنیامدنی. سرشار از تاریخ، امّا تاریخی صامت؛ پر از بستگی به آدم‌های خاص، لحظه‌های خاص، ایماها، عواطف؛ که حالا همه‌شان نایافتنی‌اند، جز ته‌مانده‌ای ازشان نمانده، انگار انباشت احساس پخش و پاشیده شود، بشود هوا، غبار، بخاری از حضور انسان.

و شاید این یکی از رموز نقاشی‌هاست: اگر این‌طور خرسندمان می‌سازند به این خاطر است که قرابت و فاصله را توأمان در خود دارند، بهمان مجالی می‌دهند تا دمی باشیم و دمی دیگر نه.


باشیم و نباشیم. به گمانم انسان بودن همین است ـــــ‌توأمان کسی باشیم و هیچ‌کس، در جهان هویتی از آنِ خود داشته باشیم (ناممان، زادگاهمان، خانواده و بستگی‌های عاطفی‌مان) و باز حس کنیم آن‌وقت که به یک دم توجه تبدیل می‌شویم، این بندهای محکم می‌توانند از هم بگسلند، پاره شوند.

خیال می‌کنیم برای یافتن خودمان باید درونمان را بکاویم، زیروبم خاستگاهمان را، نیروهای شکل‌دهنده‌ی شخصیتمان را. اما «من» همان‌قدر در جهان هم یافت می‌شود؛ با نگاهِ به بیرون کسی را تجربه می‌کنیم که فعل دیدن را انجام می‌دهد. اگر بگویی چه می‌بینی، خودت را از رهگذر شیوه‌ی دیدن و گفتنت تجربه می‌کنی. 

—مارک دوتی، ترجمه‌ی سحر مرعشی

دی. اچ. لارنس

اینکه سکس چیست، نمی‌دانیم، لابد باید نوعی آتش باشد. چون همیشه حسی از گرما و افروختگی برمی‌انگیزد. و آن وقت‌ها که این افروختگی کارش به گداختنی محض می‌کشد، زیبایی را درمی‌یابیم. درون تک‌تکمان آتشی غنوده یا گدازان از سکس داریم. پا به نود سالگی هم بگذاریم، باز همان‌جاست. یا اگر بمیرد به یکی از آن جنازه‌های متحرک بدیُمنی بدل می‌شویم که از بخت بد شمارشان دارد در دنیا زیاد می‌شود. سکس ژرف‌ترین شکل خودآگاهی ماست. ایدئال نیست، ذهنی‌ نیست. خون‌-‌آگاهی محض است. خودآگاهی غریزی خون است.

شب یک، شب دو

اتاق دری به تراس دارد. آن را هیچ‌وقت باز نمی‌گذاریم. ولی همیشه در فاصله‌ی برهنه شدنمان لای آن را باز می‌کنیم تا هوای مانده‌ی اتاق با هوای آزاد بیرون عوض شود. به چشم بر هم زدنی برهنه‌ایم و در رخت‌خواب. درها بسته و پرده‌ها کشیده است. کولر در خورخور و ما جذب هم. کلام هیچ‌کاره است. ساعتی بعد هر دو تاقباز در تختیم. زیرسیگاری روی سینه‌ی من است، سر تو میان شانه و گردنم. هر دو به یک سیگار پک می‌زنیم. تمام تن باریک و زیبا و نمدار تو را حس می‌کنم. وزن ظریف تو را حس می‌کنم که به سرتاسر یک پهلوی تن من گسترده است. شاید دوازده متر پایین‌تر، شاید پنجاه متر دورتر، آن طرف خیابان، در تعمیرگاه کوچکی که آن‌جاست، گلگیرساز دارد می‌کوبد. تق‌تق ضربه‌ها، گوشنواز و همراه، تمام این فاصله را طی می‌کند و در اتاق به ما می‌رسد. این موسیقی پیوند ماست. ما با این صدا می‌توانیم فکر کنیم. من، بیشتر بعدازظهرها، هرجای دیگر هم که باشم این صدا را می‌شنوم.

—تو نمی‌خوای چیزی بهم بگی؟

حالا نزدیک پنج ماه است. تو آمده بودی که دو ماه بعد برگردی. ولی حالا تکلیفت اصلاً معلوم نیست. من می‌غلتم به سینه‌ی تو. حالا تو مجبوری به چشم من نگاه کنی. چون من می‌خواهم چشم‌درچشم به تو نگاه کنم. در مرز موها انگشتم را می‌گذارم میان پیشانی‌ات. انگشتم را می‌لغزانم به پایین. پیشانی نصف شد. گودی ظریف بین پیشانی و بینی. انگشت بر تیغه‌ی بینی پیش می‌رود. بینی هم نصف شد. چاله‌ی خوش‌تراش میان لب بالا. انگشت می‌افتد توی این چاله ولی هرطور شده به پیشروی ادامه می‌دهد. لب‌ها کمی از هم باز می‌شوند. انگشت از لب بالا می‌پرد به لب پایین. لب هم نصف شد. سقوط به پرتگاه ظریف پشت لب پایین. صعود به سیب چانه. قله‌ی سیب، پشت سیب. چانه هم نصف شد. حرکتی خوابگردوار بر تیغه‌ی خرخره. گردن هم نصف شد. انگشت به چاله‌ی مرز سینه و گردن سقوط می‌کند. چاله عمیق است و صعود سخت.

—آهو؟
—خیلی لاغرم، نه؟

من جوابت را نمی‌دهم. باید موتورها را روشن کرد. دستم به هوا بلند می‌شود و لبهایم چاله‌ی مرز سینه و گردنت را اشغال می‌کند. انگشت بر قله‌ی پستان چپت فرود می‌آید. تن‌ها باز بیدار می‌شوند. ساعتی بعد باز زیرسیگاری روی سینه‌ی من است و ما هر دو به یک سیگار پک می‌زنیم. و تق‌تق ضربه‌های گلگیرساز به ما می‌رسد.

—بهمن فرسی

غم‌های ماه

امشب ماه کاهلانه‌تر رؤیا می‌بیند؛
مانند زیبارویی لمیده بر تل بالش‌ها
که پیش از خفتن، با دست محتاط و نرم،
گرداگرد سینه‌هایش را نوازش می‌کند،
ماه محتضر بر بالش حریرگون توده‌های ابر
به رخوتی دراز تن می‌سپارد
و چشم‌هایش به تماشای رؤیاهایی سپید می‌رود
که چون گل‌های شکوفان به آسمان سرمی‌کشند.

گهگاه که از بطالت و ملال
اشکی پنهان بر کره‌ی خاک می‌فشاند،
شاعری پارسا، خواب‌ستیز،
به گودی دست خود می‌گیرد این اشک مات را،
که جلوه‌ی رنگین‌کمان دارد چون تکه‌ای عتیق،
و آن را در قلب خود جای می‌دهد،
دور از چشم خورشید.

—شارل بودلر، ترجمه‌ی رضا رضایی

ازلیات

گاهی فکر می‌کنم
می‌شود با مرگ دوست شد
در آخرین شبی که مهلت داری
سینه‌ات را وارسی کنی
و فکر کنی چه دل حاصل‌خیزی داشتی
به مادرت فکر کنی
که مثل یک مشت گندم
امیدوار به سالی خوب بود
سپس با احتیاط مرگ را لمس کنی
مثل دست‌های دختری در روستا

—رضا جمالی حاجیانی

عشق سوانِ مارسل پروست، در کار عظما نفیسی (عدل) و مهدی سحابی

امّا نباید فراموش کرد که سوان به سنی رسیده بود که انسان دیگر مستی و بی‌خبری آغاز جوانی را پشت سر گذاشته است و در این مرحله صرفاً از عاشق بودن لذّت می‌برد بدون این‌که انتظار احساس متقابلی از طرف داشته باشد. در عنفوان جوانی هدف از نزدیک شدن قلوب به یکدیگر چیزی جز عشق نیست امّا در میانسالی باز هم تبادل افکار بین دو فرد می‌تواند با نیروی تداعی موجبات پیدایش عشق را فراهم سازد. مرد در جوانی آرزوی تصاحب حجب زن مورد علاقه‌ی خود را دارد امّا بعدها درک این مطلب که موجود دلخواهش از مدت‌ها پیش شیفته‌ی او بوده است می‌تواند دلیل کافی برای عاشق شدن او به آن زن شود.

مقصد مرد در عشق در سنین بالاتر جز ارضای نفس و لذّتی کاملاً شخصی و ذاتی چیز دیگری نیست و در این حال منطق چنین حکم می‌کند که جذبه و زیبایی ظاهری زن در برانگیختن احساسات او نقش مهمی داشته باشد، درحالی‌که عملاً عکس قضیه صادق است؛ به این معنی که آگاهی از علاقه‌ی زن نسبت به خویشتن ممکن است در مردی که ابتدا کوچک‌ترین کششی نسبت به آن زن احساس نمی‌کرده، عشق (آن هم عشقی کاملاً حیوانی و جسمانی) به وجود آورد. پیش از رسیدن به این دوره از حیات مرد چندین‌بار با عشق روبه‌رو و آشنا شده است. قلبش آن آمادگی و بی‌دفاعی جوانی را در مقابل دلباختگی از دست داده و عشق دیگر نمی‌تواند در وجود او طبق قوانین طبیعی و ناشناخته‌ی خود پیش رفته و تحول یابد. در این دوران است که خود ما به کمک و یاری عشق می‌شتابیم و به وسیله‌ی حافظه و تلقین آن را از اصل خود منحرف کرده شکل دیگری به آن می‌بخشیم.

به این معنی که تا اولین اثر و علامت آن محسوس شد به وسیله‌ی خاطرات گذشته‌ی خود پیدایش علایم و آثار بعدی را تسریع می‌کنیم. از آنجا که ترانه‌ی عشق از آغاز تا پایان در وجود ما حک شده و نقش بسته است کافی است زنی پیش‌درآمد آن را زمزمه کند تا تحت‌ تاثیر زیبایی سحرانگیز آن قرار گرفته بقیه را به گوش دل بخوانیم. حال اگر آن زن آواز را از نیمه، یعنی از آنجا که از نزدیکی قلوب عشاق حکایت می‌کند، شروع کند ما به دلیل این‌که این موسیقی برایمان مأنوس و آشناست می‌توانیم در همان قسمت ترانه که او انتظار دارد به او ملحق شده و با وی همصدا شویم.

—ترجمه‌ی عظما نفیسی (عدل)


امّا در سنی که سوان کم‌کم به آن پا می‌گذاشت که دیگر چندان امیدی نداریم و می‌توانیم برای خود لذّت مهربانی، بدون چندان توقعی به دوسره بودنش، عاشق شویم، این نزدیکی دل‌ها اگر به مانند آغاز جوانی همان هدفی نباشد که عشق الزاماً جست‌وجو می‌کند، با تداعی فکری چنان نیرومندی با عشق یکی می‌شود که اگر پیش از آن پدید آید می‌تواند آن را برانگیزد. در گذشته آرزو می‌کردیم دل زنی را که عاشقش بودیم به دست آریم، بعدها، همین حس که دلی زنی با ماست می‌تواند برای عاشق کردنمان به او بس باشد. بدین‌گونه از آنجا که در عشق پیش از هر چیز به جست‌وجوی لذتی ذهنی‌ایم، در سنی که به نظر می‌رسد گرایش به زیبایی یک زن بزرگترین بخش دلدادگی باشد، عشقی ـــ‌هرچه بدنی‌تر‌ـــ می‌تواند پدید آید بی‌آن‌که، در آغاز، تمنایی در کار بوده باشد. در این دوره‌ی زندگی پیشتر چند باری دچار عشق شده‌ایم؛ و او دیگر خودبه‌خود و به پیروی از قانون‌های ناشناخته‌ی بی‌چون و چرایش، در برابر دل شگفت‌زده و ناتوان ما، عمل نمی‌کند. ما هم کمکش می‌کنیم، با حافظه  با تلقین در آن دستکاری می‌کنیم. با شناختن یکی از نشانه‌هایش نشانه‌های دیگرش را به یاد می‌آوریم و زنده می‌کنیم. از آنجا که ترانه‌اش را ازبریم، و کلمه‌به‌کلمه به دل سپرده‌ایم، نیازی نیست زنی اولش را ـــ‌سرشار از ستایشی که زیبایی برمی‌انگیزد‌ـــ به ما بگوید تا دنباله‌اش را به یاد آوریم. و اگر او از میانه‌ی ترانه آغاز کند ـــ‌آنجا که دلها به هم نزدیک می‌شود، آنجا که می‌گوییم تنها برای همدیگر زنده‌ایم‌ـــ آن اندازه به این موسیقی آشناییم که بتوانیم بی‌درنگ در همان‌جا که او می‌خواهد با او همنوا شویم.

—ترجمه‌ی مهدی سحابی

تالپا

آن شب‌ها را خوب به یاد دارم. اول آتشی روشن می‌کردیم، بعد که آتش خاموش می‌شد، من و ناتالیا دنبال جایی تاریک می‌گشتیم تا از مهتاب در امان بمانیم. در خلوت بیرون شهر، دور از چشم تانیلو پناه می‌گرفتیم و توی تاریکی و شب ندیدار می‌شدیم. آن تنهایی و خلوت ما را طرف هم می‌کشاند و تن ناتالیا را توی بغل من می‌انداخت. رهایش می‌کرد. حس می‌کرد راحت و آسوده است. خیلی چیزها را فراموش می‌کرد و بعد با تنی آرام‌گرفته به خواب می‌رفت.

همیشه زمینی که رویش می‌خوابیدیم داغ بود. تن ناتالیا با گرمای زمین زود داغ می‌شد. بعد این دو گرما دست به دست هم می‌دادند و آدم را از خواب و رویایش بیرون می‌کشاندند و بیدار می‌کردند. بعد دست‌های من کورمال پی او می‌گشتند، بر تن داغ و سرخش می‌لغزیدند، اول نرم‌نرم بعد کم‌کم چنان می‌فشردندش که انگار می‌خواستند خونش را بیرون بپاشند. شب‌ها را این‌طور سحر می‌کردیم و باد سرد آتش تن‌هایمان را خاموش می‌کرد. کار من و ناتالیا، وقتی تانیلو را به زیارت باکره می‌بردیم تا شفایش دهد، در راه تالپا این بود. حالا همه‌چیز تمام شده است. تانیلو دیگر از رنج و عذاب زندگی خلاص شده است. دیگر از سختی و مشقت زندگی با تنی گندیده و گنداب ترک‌ها و زخم‌های دست و پا حرفی نخواهد زد. زخم‌هایی به آن بزرگی که آرام، خیلی‌خیلی آرام، سر باز می‌کردند و ازشان حباب‌هایی بدبو بیرون می‌زدند که آدم را فراری می‌دادند.

—خوان رولفو، ترجمه‌ی فرشته مولوی

باد مرخص است

در سینه‌کشِ تپه‌یِ ده مزرعه‌هایی‌ست که بوته‌هایِ گلِ ابریشم چند روزی آنجا می‌گذرانند. در فصلِ گُلچینی، دور از آنجا، گاه به دختری بسیار عطرآگین برمی‌خورید که دست‌هایش تمامِ روز با شاخه‌هایِ شکننده درگیر بوده است و مثلِ چراغی که هاله‌یِ روشنی از عطر داشته باشد، پشت به خورشیدِ در حالِ غروب، دور می‌شود.

حرمت‌شکنی‌ست اگر سرِ حرف را با او باز کنید.

در همان حال که گیوه‌هاتان علف را لگد می‌کند راه بدهید تا بگذرد. شاید بخت با شما یار باشد و بر لب‌های او پرهیبِ رطوبتِ شب را بشناسید.

—رنه شار، حسین معصومی همدانی

یا مگر چیز دیگری

ستاره‌ی صبح بود
یا مکث تو در کلام؟
یا مگر چیز دیگری
نه جز جنبه‌ی استفهام...

زبان کوچکی بود آری
پرنده‌ی کوچکی بود امّا
بالها بی‌جُنب
گسترده مانده بود
چون پرندگان بزرگ
در خُنکا...

زبان دیگری بود آری
که بگوید
بی‌ که گفته باشد و انگاری
که نام می‌دهد تنها
به دامنه‌‌های تپّه‌ها

که بلرزند چنان
که پرسیده شوند
به آرامیِ این خُنکا
همچنان که آهسته دران گرم می‌شوم.

—بیژن الهی

داستانی نه تازه

شامگاهان که رؤیتِ دریا
نقش در نقش می‌نهفت کبود
داستانی نه تازه کرد به کار
رشته‌ای بست و رشته‌ای بگشود
                     رشته‌های دگر بر آب ببرد.
اندر آن جایگه که فندق پیر
سایه در سایه بر زمین گسترد
چون بماند آب جوی از رفتار
شاخه‌ای خشک کرد و برگی زرد
                     آمدش باد و با شتاب ببرد.
همچنین در گشاد و شمع افروخت
آن نگارین چربدست استاد
گوشمالی به چنگ داد و نشست
پس چراغی نهاد بر دمِ باد
                      هرچه از ما به یک عتاب ببرد.
داستانی نه تازه کرد، آری
آن ز یغمای ما به ره شادان،
رفت و دیگر نه بر قفاش نگاه
از خرابی ماش آبادان
                     دلی از ما ولی خراب ببرد!‌

—نیما

از غم بال درآوردن

وحشت‌زدگی حالم را خوب می‌کرد، دستِ آخر دلتنگی‌ام از بین می‌رفت؛ تنی نابسامان، فاصله‌هایی نه دیگر جان‌فرسا، گذر به دور از درد زمان. حالا همدردی‌ می‌توانست بدترین چیزی باشد که در کلامی یا نگاهی ابراز می‌شد. همدردها را یا پس می‌زدم یا دور می‌زدم. آخر نیاز داشتم حس کنم آنچه از سر می‌گذرانم فهم‌ناپذیر و ارتباط‌‌ناپذیر است. ازاین‌رو فقط وحشت معنی‌دار و واقعی به‌ نظر می‌رسید. کسی اگر درباره‌اش با من حرف می‌زد دلتنگی‌ام عود می‌کرد، همه‌چیز دوباره غیرواقعی می‌شد.

—پتر هانتکه، ترجمه‌ی پویا رفویی

مقایسه‌ی شعر فرانسوی و انگلیسی

سن‌ژون پرس
ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی


آنچه در ذیل می‌آید ترجمه‌ی قسمتی است از نامه‌ای که سن‌ژون پرس، شاعر بزرگ معاصر فرانسوی و برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ۱۹۶۰، در جواب مجله‌ی بارکلی ریویو، چاپ آمریکا، نوشته و در شماره‌ی اول این مجله (زمستان ۱۹۵۶) به چاپ رسیده است. (نامه‌ی سن‌ژون پرس عنوان ندارد. عنوان فوق را مترجم افزوده است.)

در ترجمه‌ی این مقاله کوشش شده است که تا حد امکان سبک متن اصلی حفظ شود. بنابراین اگر احیاناً مغلق و پیچیده می‌نماید عمدی از طرف مترجم نیست: شیوه‌ی نگارش سن‌ژون پرس معمولاً چنین است و به‌هرحال آثار او را بیش از یک بار باید خواند.


یکی از اشتباهات رایج منتقدان امریکایی این است که در طغیان و جوشش سیل شعری فرانسه ظن بر تسلیم به اطناب و لفاظی می‌برند، و حال آنکه در حقیقت این امواج خروشان بیشتر مشتمل بر کاهش است تا افزایش و، در مجموع، حاصلی است از فشردگی و حذف و قصر؛ زیراکه ایجاز، درهمه‌‌حال، قانون شکوه و جلال است در برابر طنطنه و طمطراق.

و این بدان سبب است که طبع مردم آنگلوساکسون، از دیرباز، به سیر استدلالی و علمی شعر انگلیسی خو گرفته است که شعری است پرداخته‌ی تفکر، و بنابراین ساخته از تعریف و تشریح و تبیین، و همیشه مصرح است و منطقی، زیراکه منشاء عقلانی دارد، و از‌ همین‌رو متمایل است به تسلسل صوری احتجاج ذهنی و منطق معنوی. شعر فرانسه‌ی امروز، به‌عکس، بر خود گمان شعر نمی‌برد مگر آن‌که خود را زنده‌زنده وارد موضوع زنده‌ی خود کند، سربه‌سر با آن در آمیزد و حتا ذاتاً با آن یکسان شود تا برسد به حد همانندی کامل و وحدت میان عامل و معمول، میان شعر و موضوع شعر. چون کارش بالاتر از کار گزارشگری یا صورتگری است، ناچار به قالب همان چیزی درمی‌آید که می‌خواهد آن را تسخیر کند یا به یاد آورد یا برانگیزد. چون کارش بالاتر از کار تقلید شیئی است، سرانجام خود همان شیئی می‌شود و جنبش و تداوم شیئی را در خود می‌یابد، در او می‌زید و خود را و او را متوافقاً به حرکت درمی‌آورد. و بنابراین خود را موظف می‌بیند که او را قدم‌به‌قدم در آهنگ خاصش و در وزن خاصش همراهی کند: اگر سخن از دریا و باد است، پهناوری و درازآهنگی یابد و اگر از برق است کوتاهی و چابکی. این شعر (مستقل از سهمی که به نفس ناخودآگاه داده می‌شود تا منظومه‌ای نطفه بگیرد) در جست‌وجو و تعقیب موضوع خود، همچنان‌که در ایجاد بحور خود، می‌تواند با کمال شهامت این اتهام را بپذیرد که گنگ و مبهم و ناآشناست، یعنی به عبارت بهتر شعری است که جان و پیام خود را از خویش می‌گیرد.

این‌همه البته فاصله‌ی بسیار دارد با دوگانگی شعر انگلیسی که بیانش، از دم نخست، آشناطلب و درگشا و برون‌گراست و گویی همیشه از پاره‌ای مدرکات قبلی (a priori) نشئت گرفته است، و این امر همیشه او را قادر می‌سازد تا در هر موضوعی که باشد حق اعتدال را بگزارد، از آن‌رو که تصویرهایش نتیجه‌گیری است و پیش‌روی و توالی‌اش سلسله‌ای از قضایای ایجابی است و تکیه‌ها و شدت کلامش مددی است برای اجرای تعبدش.

شعر انگلیسی گویی همیشه زائیده‌ی تفکر است نه مولود رعشه، گویی همیشه خط سیر زیر و بم منظم آواز را تعقیب می‌کند نه پیچیدگی واقعی وردخوانی را. مضامینش در پی هم می‌آید یا مانند موسیقی تکرار می‌شود و بدین سبب از حذف همچون امری غیرمنطقی می‌ترسد و در کمال همآهنگی از بحران می‌رمد تا ناچار نشود که بحران را بگشاید. هدفش گویی کمتر از آن‌که اکتشاف و رازگشایی باشد تأکید و تسجیل است، و جنبشش کمتر از آن‌که القا باشد ابلاغ است. با همه ایجاز و اتقانش گویی تفسیر و تحشیه است. به آستانه‌بوسی و بزرگداشت اندیشه می‌رود ولی با بندگی آواز نه با بندگی رقص.

چنین است روح خاص، روح تحلیلی نه ترکیبی، شعری که ارگ‌های بزرگش یا کلاوسنش، مانند موسیقی باخ، در وهله‌ی نخست خود را مکلف به رعایت اعتدال می‌داند. چون متکی به سنت محکم زنده‌ای است و هرگز خود را ملزم به شکستن مسیر این سنت ندیده است، و چون بر اثر انگیزش مداوم تحرکی شکوهمند از شک و نیاز مصون بوده است و چون، به خلاف شعر فرانسه، مجبور نبوده است که انقلاب کند تا از چنگ تحجر اصالت عقل برهد، از این رو دارای مزیّت ـــ‌و نیز خطر‌ـــ تندرستی مستحکمی است که او را هنوز تماماً به نظام جسمانی خود بسته است و او را در اطلاق و اطمینان و آسایشش در مقابل گذشت زمان و در مقابل هرگونه انقضا مؤید و مسجل می‌کند. این شعر که هم برای تقطیع قوه‌ی ادراک و هم برای تقطیع قوه‌ی شنوایی ساخته و پرداخته شده است در این طنین دوگانه توجیه دوگانه‌ی بیان شفاهی خود را می‌یابد که در آغاز بالاترین انگیزه‌ی سرایش او بوده است. امکانات بی‌نظیری که برای بیان شفاهی خود دارد ـــ‌چه از نظر وزن و چه از نظر آهنگ‌ـــ و قدرت بی‌نظیر تکیه‌هایش (accent) طبیعی است که باید او را به سوی تقریر بلند و ازبرخوانی سوق دهد ـــــ‌و حال آنکه شعر فرانسه این‌چنین نیست.

این اختلاف میان دو بینش شعری بر اثر اختلاف میان دو زبان شدیدتر می‌شود: انگلیسی زبانی است دارای خصوصیات عینی و ملموس و محسوس و بنابراین دارای قدرت تصویر و قدرت تصریح، و همین است که او را طبعاً به برون‌گرایی متمایل می‌کند. اما برعکس، در مورد زبان فرانسه، محدودیت وسایلش را می‌دانیم و نیز می‌دانیم که امروز در پایان سیر طولانی تحول خود از تعین به تجرد ـــ‌یا به عبارت دیگر تحول اسامی ذات به اسامی معنی‌ـــ فقر مادی خود را، که گاهی در کلمات به ایهام و چندمعنایی می‌رسد، همچون موهبتی پذیرفته که به کار تبادل و تناسخ مقرر گشته است. و کلمات در این میان ارزشی جز ارزش نشانه ندارند، یعنی ارزشی فرضی و اعتباری مانند ارزش اسکناس به اعتبار ارزش طلا. بدین‌طریق به منظور این تسخیر کامل و این تبدیل ماده که غرض غائی شعر فرانسه است، بازی پرکنایه و پررازی درمی‌گیرد که از مشابهت‌های پنهانی و تطابق‌های باطنی و حتا از تداعی‌های گوناگون در مرز تعین و تجرد به وجود آمده است. در اینجاست که روی چندین خط متوازی یا متباعد، گاهی چندین اندیشه‌ی القایی همزمان با هم به کار می‌افتند و به همین سبب است که شاعر فرانسوی از هرگونه قرائت به صدای بلند گریزان است و آن را پیشاپیش به عنوان سرحدی جسمانی که تاثیر درونی شعر و امکانات کتبی آن را محدود یا مقلوب می‌سازد مطرود می‌شمارد.

بنابراین چه بزرگ است اشتباه خواننده‌ی آنگلوساکسون در برابر رشته‌ی مسلسل و متدوام شعری فرانسه که آن را فطرتاً به حساب خودنمایی و خوش‌زبانی شیوه‌ی نطق و خطابه می‌گذارد، و حال آن‌که این آثار از هرگونه بلندخوانی عمومی یا خصوصی، حتا در گوشه‌ی تنهایی، مصرانه ابا دارد ولو از زبان شاعر و برای خود شاعر باشد. به خلاف آنچه تصور می‌رود، از شعر فرانسوی آنچه هم که رازگویان و جوشان و احساساتی یا حتا به ظاهر مطنطن و پرطمطراق می‌نماید نیز فقط برای گوش درونی ساخته شده است. حقیقت آن‌که پرداخته‌ترین کار شعری فرانسه در زمینه‌ی وزن و قافیه و آهنگ چنان است که گویی جز برای گوش کر اجراپذیر نیست ‌ــــــ‌مانند گوش بتهوون.

—جنگ اصفهان

در جمع زنان

در آب گرم که آرام گرفتم چشم‌هایم را بستم؛ چشم‌هایی که از آن‌همه حرف بی‌مورد به درد آمده بودند. هرقدر بیشتر خود را متقاعد می‌کردم که حرف زدن بیهوده است نیازم به آن بیشتر و بیشتر می‌شد؛ علی‌الخصوص در جمع زنان. اما طولی نکشید که آب گرم خستگی و قدری تب را که در جانم بود با خود برد و من به یاد آخرین باری افتادم که در تورین بودم. روز بعد از یک بمباران هوایی در ایّام جنگ بود. لوله‌های بزرگ ترکیده بودند و از حمام خبری نبود. با لذت اندیشیدم «تا وقتی آدم بتواند حمام کند، زندگی به تکاپویش می‌ارزد.»

حمام و سیگار. حین دود کردن سیگار یک دستم روی آب در وان بازی می‌کرد و در ذهن این حمام را که خاطره‌ی روزهای پرتب‌وتاب پیشین را در من زنده کرده و به وجدم آورده بود با غوغای کلمات بی‌شمار حلاجی می‌کردم؛ با سوداهای شتابزده‌ام و ایده‌هایی که مدام در سرم وول می‌خوردند. در این شب، همه‌شان تا سطح آب وان و آن گرمای مطبوع پایین آمده بودند. من انسانی جاه‌طلب بوده‌ام؟ قیافه‌ی افراد جاه‌طلب پیش چشمم رژه رفت: پریده‌رنگ، با مشخصه‌ای خاص، پرتشنج. ازشان آیا یکی تابه‌حال توانسته بود یک ساعت روی آرامش به خود ببیند؟ کسی که محرکش جاه‌طلبی باشد تا دم مرگ هم روی آرامش به خود نخواهد دید.

—چزاره پاوزه، ترجمه‌ی مجتبا ویسی

پرسفونه

می‌بوسمش 
و مرگ
پرهیبِ آن پرنده‌ی عاشق است
لرزان
     بر آبگیر
امّا
     همین‌که چشم بچرخاند
بر شاخه نیست.

او رفته است
آن خوابگرد
با بوسه‌هایش
سرد.

تنها
ردِ صدایش
بر جای مانده‌ است 
آن دانه‌های سرخِ انار
بر برف.

—حسن عالیزاده

کارنامه‌ی ناتمام

شاهرخ مسکوب:
هویت معنوی مرا در پنج شش سال اول بعد از زندان این‌ها قوام می‌آورد: شاهنامه و مثنوی؛ تراژدی‌ها و ادب و اساطیر یونان که مطالعه‌اش پیش از زندان شروع شده بود؛ چند کتاب عهد عتیق، فلسفه‌ی آلمان که کمی دیرتر و با مطالعه‌ی استتیک هگل شروع شد ـــ‌منظورم از فلسفه‌ی آلمان فقط هگل و کانت است آن هم ناقص که همین نزدیک ده‌سالی مرا از مطالعه‌ی رمان و ادبیات محض اروپایی دور کرد‌ـــ و لوکاچ که تحسین و تعجب مرا برمی‌انگیخت. به اضافه‌ی این‌ها در آن‌ سال‌ها مادرم زنده بود. او بدون اینکه خودش بداند یا اصلاً به این‌ فکرها بیفتد شالوده‌ی هویت من بود، وجودش این‌جوری بود.

علی بنوعزیزی:
چی تو را به سوی تورات کشاند؟

شاهرخ مسکوب:
شاهنامه. یعنی شاهنامه در حقیقت راه مرا به ادبیات بزرگ باز کرد. ظاهراً هیچ ارتباطی ندارد. شاهنامه را از نوجوانی شروع کردم به خواندن. سال ۱۳۲۱ بود که اول بار یک دوره شاهنامه خریدم برای خودم به مبلغ بیست‌وچهار تومان؛ یک دوره شاهنامه‌ی بروخیم. شاید بهتر باشید بپرسی کی مرا به طرف شاهنامه کشاند. این را مرشد حسن معرفی کرد. من در دوره‌ی دبیرستان از کلاس ده شروع کردم به ورزش. هم فوتبال می‌کردم، هم چرخ‌سواری و هم زورخانه. سه تا ورزش را با هم می‌کردم. زورخانه‌ای بود در کوچه‌ی تلفنخانه‌ی اصفهان. ما ده دوازده تا از بچه‌های کلاس جمع شده بودیم و آن را اجاره کردیم. عصرها می‌رفتیم آنجا یا صبح‌های زود، بستگی داشت، ورزش می‌کردیم. خب باید پول اجاره‌ی زورخانه را می‌دادیم. مرشد هم باید می‌داشت دیگر. مرشد این‌جا یک مرشد حسنی بود بیست ساله که فوق‌العاده خوب ضرب می‌گرفت، فوق‌العاده خوب شاهنامه می‌خواند. من هیچ‌وقت هرگز ندیدم کسی مثل او شاهنامه بخواند. فقط در حدود سی سال بعد در جشن طوس دیدم. یاد بیهقی افتادم، از سخن سخن زاید. در اولین جشنواره‌ی طول، ۱۳۵۴ بود اگر اشتباه نکنم، در محوطه‌ای داشتم می‌رفتم که صدای شاهنامه‌ای شنیدم و یاد مرشد حسن افتادم. رفتم به طرف مرشد. یک گوشه‌ای کشتی می‌گرفتند. جزء مراسم جشنواره بود. مرشدی هم داشت ضرب می‌گرفت و شاهنامه می‌خواند، کم‌وبیش زمزمه می‌کرد. من وایسادم تا کار مرشد و کشتی تمام شد. رفتم باهاش سلام‌وعلیک کردم. مرشد مرادی، بعداً فهمیدم اسمش مرادی است، بهش گفتم که شاهنامه خواندن شما مرا یاد یک کسی انداخت. بلافاصله گفت مرشد حسن را می‌گویید؟ گفتم اصفهان بودی؟ گفت ما با هم بودیم، ضرب می‌گرفتیم. من در آن‌ سال‌ها رفتم یزد زن گرفتم و دیگر یزدی شدم. آدم همان‌جایی می‌شود که زنش مال آن‌جاست وگرنه در اصل اصفهانی‌ام. منظورم این است که یک چنین اثری در من گذاشت که بعد از سی سال شبیه شاهنامه‌خوانی مرشد حسن را که شنیدم گوشم تیز شد. این مرشد حسن آدم بی‌سوادی بود. در حدود پنجاه شصت بیت شاید کمی بیشتر شاهنامه حفظ بود. گاهی غلط می‌خواند ولی حالش را حس می‌کرد. ده دوازده تا غزل هم از سعدی و حافظ می‌دانست. وقتی غزل می‌خواند حال دیگری داشت و وقتی شاهنامه می‌خواند حال دیگری. مرشد حسن مرا به هوس انداخت که بروم شاهنامه بخوانم و از آن‌جا شروع شد. در حقیقت فردوسی را مدیون او هستم و خیلی چیزها را مدیون فردوسی. آدم شروری بود و از بس شر بود در بیابان دنبال کفتر افتاد توی چاه و مرد. یک همچین جنمی بود. خودش هم ورزشکار بود. با بالاتنه‌ی لخت پای ضرب می‌نشست. بدن به‌قول اصفهانی‌ها خیلی تسمه‌ای داشت، یعنی خیلی ورزیده با عضلات پیچیده و صدای معرکه‌ای داشت برای شاهنامه‌خوانی بی‌نظیر بود. به‌هرحال شاهنامه مرا فرستاد به سراغ ادبیات بزرگ. چون یک کمی که آدم با شاهنامه آشنا می‌شود آسان نیست به سراغ ادبیات میان‌مایه و متوسط رفتن. آدم بی‌اختیار بلندنظر می‌شود. از طرف دیگر این‌که خب به‌هرحال آدم می‌خواهد ببیند آن‌هایی که همسنگ این هستند چی‌اند چه‌جوری‌اند؟ و اساساً حماسه‌ی بزرگ یا نمی‌دانم داستان و شعر بزرگ چیست؟ یکی از بزرگ‌ترین‌هاش تورات است. از بزرگ‌ترین کتاب‌های دنیاست. من همان سال‌ها رفتم به سراغ تورات و هومر. به‌جز ادبیات خودمان از طرفی یونانی‌ها بود، از طرفی تورات، در ادبیات خودمان هم ادبیات عرفانی و شاهنامه. دو چیزی که ظاهراً متضادند ولی اصلاً متضاد نیستند. به‌هرحال هویت فکری یا روحی من بنایش روی این‌ ستون‌ها گذاشته شد. ساختش را این‌ها دادند. و این هسته‌ای بود که از پانزده‌سالگی شانزده‌سالگی کم‌کم داشت پیدا می‌شد و تمام دوره‌ی فعالیت حزبی من هم آن زیر پنهان و پیدا وجود داشت.

—گفت‌وگوی علی بنوعزیزی با شاهرخ مسکوب (۱۳۶۶)

پروست

دیروز سنگ فرسخ‌نمایی نیست که از آن برگذشته باشیم، بلکه سنگ روزشماری است پاکوفته در گذر سالیان، و به‌طرز برنگشتنی جزئی از ماست، درون ماست، سنگین و پُرخطر. ما صرفاً از دیروز خسته‌تر نشده‌ایم، ما دیگری شده‌ایم و دیگر نه آنچه قبل از مصیبت دیروز بوده‌ایم.

—ساموئل بکت، ترجمه‌ی کیوان طهماسبیان

پروست

ما را نه از ساعت‌ها گریزی است و نه از روزها. و از فردا نه بیشتر از دیروز. ما را از دیروز گریزی نیست، چراکه دیروز تغییر شکلمان داده مگر این‌که ما تغییر شکلش داده باشیم. آن‌گاه که این دگرگونی رخ داده باشد، جلوه‌ی لحظه‌ی دگرگونی چندان اهمیتی ندارد. دیروز مرزی نیست که از آن گذشته باشیم، سنگ‌پاره‌ای است در راه‌کوره‌های قدیمی و فرسوده‌ی سالیان که به‌گونه‌ای چاره‌ناپذیر جزئی از ما می‌شود و آن را، سنگین و آزارنده، در خویش می‌بریم. تنها این نیست که دیروز اندکی بیشتر فرسوده‌مان کرده باشد؛ ما چیز دیگری می‌شویم، دیگر همان نیستیم که پیش از مصیبت دیروز بودیم. دیروز روز مصیبت‌بار است، هرچند که رویدادش چنین نبوده باشد. این‌که امور بر وفق مراد بوده یا نبوده باشد، هیچ واقعیت و معنایی ندارد. شادی‌ها و دردهای بی‌واسطه‌ی جسم و روح زایدند. دیروز هرچه بوده از همه‌ی لحاظ با تنها جهان دارای واقعیت و معنا درآمیخته است، با جهان شخصی ناخودآگاهمان که درک آن از جهان از دیروز به این‌سو تعادل خود را از دست داده است. بدین‌سان ما خود را در همان وضعیت تانتال می‌یابیم، با این تفاوت ناچیز که ما اسیر وسوسه‌های خود هستیم و انگیزه‌ی همیشگی‌مان برای وقوف به واقعیت شاید اشکال متنوع بیشتری را عرضه می‌کند. خواست‌های دیروزمان، که برای من دیروزمان ارزش داشت، دیگر برای من امروزمان ارزشی ندارد. آنچه مایه‌ی یأس است، عدم چیزی است که آن را ارضاشدگی می‌نامیم. ارضاشدگی چیست؟ ارضاشدگیْ همسانی فرد و موضوع خواست است. اما فرد در راه مرده‌ است ـــــ‌و بی‌شک بارها. اینکه فرد «ب» بر اثر ابتذال موضوع مورد علاقه‌ی فرد «الف» سرخورده باشد، به همان اندازه خردناپذیر است که امید سیر شدن با تماشای غذا خوردن همسایه. حتا در موردی که بر اثر یکی از آن معجزه‌های نادر همزمانی که در پی آن تقویم امور به موازات تقویم احساسات ورق می‌خورد خواست ارضا شود و فرد به آرزوی خود (به معنی دقیق بیمارگونه‌ی آن) دست یابد، آن‌گاه که تطابق این دو بسیار کامل است، لحظه‌ی ارضاشدگی چنان لحظه‌ی خواست را فسخ می‌کند و جای آن را می‌گیرد که گویی رویدادی اجتناب‌ناپذیر بوده است و از آن‌جا که هر تلاش فکری آگاهانه برای ساختن واقعیت از آنچه نامرئی و تصورناپذیر است بیهوده از آب درمی‌آید نمی‌توانیم از شادی خود لذت ببریم، چراکه با اندوه‌مان سنجش‌پذیر نیست. پروست این نکته را تا حد تهوع تکرار می‌کند که حافظه‌ی ارادی به‌عنوان ابزار یادآوری هیچ ارزشی ندارد. تصویری که این حافظه ارائه می‌دهد همان‌قدر با واقعیت بیگانه است که افسانه‌ی آفریده‌ی خیال یا کاریکاتور پرداخته‌ی دریافت مستقیم. تنها یک درتاب واقعی و یک شیوه‌ی یادآوری بی‌نقص وجود دارد و ما از اعمال کمترین دخالتی در این یا آن دیگری عاجزیم.

—ساموئل بکت، ترجمه‌ی رضا خاکیانی

چل‌سال رفت و بیش...

دوستی من با بیژن از نیمه‌ی دوم سال تحصیلی ۱۳۴۰ آغاز شد. هر دو دانش‌آموز دبیرستان شاهپور تجریش بودیم. بیژن انگار لج کرده بود و از دبیرستان البرز به مدرسه‌ای آمده بود که هنوز چند تنی از عقب‌مانده‌های «مدیرمدرسه‌»ای و بچه‌لات‌های شبهِ قهرمان سفر شب بهمن‌ شعله‌ور، که در آنجا درس می‌داد، این‌جا و آن‌جا به چشم می‌خوردند. چهره‌اش میان آن جمع قماربازان تیله‌انگشتی و قاپ‌انداز چندان متفاوت بود که انگار اسکار وایلد جوانی ـــ‌شبیه همان عکس مشهور با شنل و شالگردن و کلاه‌به‌دست‌ـــ ظهور کرده باشد و درست مثل الگویش دارد به سمت چپش نگاه می‌کند. من آماده‌ی کوبیدن یک روزنامه‌ی دیواری بودم که یادگاری از دوران خوش مدرسه بود. به احتمال زیاد تنها چند روز بعد بود که در میان قیل‌وقال مدرسه به من نزدیک شد و در گوشم بی‌خبر از دوروبرش ـــ‌با آن طنین خاص شعر خواندنش‌ـــ چنین خواند «به پهلوی چپت بنگر شب مهتاب در دوران» وقتی دید که گیج و سردرگم نگاهش می‌کنم توضیح داد «از ناصرخسروست. قشنگه، نیست؟»

بیژن دانش‌آموز رشته‌ی ریاضی بود. من رشته‌ی طبیعی درس می‌خواندم؛ و معلوم بود که هر دو از بدِ حادثه آنجا به پناه آمده بودیم. یکی از کنجکاوی‌هایم در آن روزها پی بردن به واکنش بیژن موقع برپا دادن سرِ کلاس بود. فکر می‌کنم یکی دو هفته بیشتر طول نکشید که بیژن صبح‌ها در نهایت آراستگی ـــ‌با شعری ماشین‌شده‌ـــ از راه می‌رسید؛ من را به کناری می‌کشید و با همان لحنِ خاص دلچسبش آن را می‌خواند. شعر که تمام می‌شد به عادت همیشگی‌اش سکوت می‌کرد؛ و بعد از لبخند محو و کشداری کاغذ ماشین‌شده را به من پیشکش می‌کرد.

یک روز تصمیم گرفتم یکی از آن شعرها را در روزنامه‌ی دیواری مدرسه بیاورم. عجیب این بود که خودش هم استقبال کرد ـــ‌این شاید نخستین نشانه‌های حادثه‌جویی پیشتازانه‌اش بود‌ـــ بعد حتا چند بیتی هم از صائب، لابد برای زمینه‌چینی ذهن خوانندگان احتمالی مدرسه، زینت روزنامه کرد؛ بعد هم رو به من کرد و با صدای بلند قهقه زد.

صدای روح ز جوش شراب می‌شنوم
صریر باب بهشت از رباب می‌شنوم
صدای شهپر جبریل عشق هر ساعت
ز جنبش پر مرغ اضطراب می‌شنوم
صفای پرده‌گیان خیال می‌بینم
صدای پای غزالان خواب می‌شنوم
چه حرف‌های سبک صائب از سیاه‌دلان
به پشت‌گرمی آن آفتاب می‌شنوم

این ماجرایی‌ست از دوره‌ی شانزده‌سالگی بیژن. تقارن احتمالی حادثه‌های بعدی او و مضمون شعر صائب البته تصادفی بوده است. در آن روزنامه‌ی دیواری به هر حال ضمانت صائب هم افاقه نکرد. بچه‌های مدرسه‌ای که شبه‌قهرمان‌های سفر شب بودند، از سر خشم، روزنامه‌ی دیواری را قیمه‌قیمه کردند و روی دیوار هم هر چه بد و بیراه بود حواله‌ی شاعر جوان. در عوض او چنان از این ناهمگون بودن خودش به شوق آمده بود که فردای آن روز دو تا از نقاشی‌هایش را به من هدیه داد و سال‌ها همواره به شوخی می‌گفت «تو اولین ناشر شعر من بودی.» اما شعری که بیژن برای روزنامه‌ی دیواری مدرسه به من داده بود هنوز دو سطری از آن به یادم مانده است:

فرزند خون من راه تو آن است
خرابه‌های ری نزدیک تهران است

چند روز بعد به خانه دعوتم کرد تا با گربه‌هایش، «سنبل‌الطیب» و «بلبل‌آقا»، آشنا شوم همان گربه‌ای که پس از مردن برایش چنین سرود: «چه زود پیر شد این گربه». آن گربه‌ها سال‌هاست که مُرده‌اند؛ اما آن عمارت کوچک نیمه‌ویرانِ ته باغ ـــ‌در خیابان شیرکوه زعفرانیه‌ـــ سال‌های سال شاهدِ خاموشِ خوردن بیش‌تر خرمالوهای پائیزیِ باغ و حرف زدن‌های بی‌پایان من و بیژن بوده است؛ عمارتی که حالا با خالی شدن از کتاب‌ها و رفتن بیژن گمان نمی‌کنم آینده‌ای داشته باشد؛ چرا که آینده تنها ازآنِ بیژن است. آن عمارت از کتاب خالی شد، باغ و خانه‌ی شماره‌ی ۲۰ سابق، ۱۵ کنونی، از بیژن خالی شد، اما آینده تا زبان فارسی هست بیژن را مثل گنجینه‌ای در کنار نیما با خود خواهد داشت.

—محسن صبا، این شماره با تأخیر ۷

فیلیپ سوپو

شرابِ سفید     چه پاییزی
طیّاره محو می‌شود     کاغذ شعله‌ور
شما برابر رودخانه
خسته‌تر از او     این‌همه‌ خاطره
هم‌اکنون می‌روید
ما     می‌مانیم کنارِ کتاب‌ها
مراقبِ برف
یا
آخرین اسب

—آلن لانس